نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کوچه ی بعد از خداحافظ

دست از دلیل و چرا و فلسفه می شویم و زل می زنم به جهل رابطه ، کوچه سر می رسد ، من دلم می لرزد ، تو پایت ، تو آمده بودی که بروی اصلا ، بیخودی لبخند می زنی ، بگویی نگویی از کوچه ی بعد از خداحافظ می ترسی ، من نگاهم می ترسد از سر خوردن توی چشم هات ، می ترسد تب کند هذیان ببیند شب ها ، دو سه قدم بیشتر برمی دارم و برمی داری ، به هر سمتی الا به سوی هم ، کوچه ی بعد از خداحافظ ، حسابی سوت است و حسابی کور ، غمگنانه تر از چیزی که تصور می کردم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸