نوستالژی های سال ها بعد!...

دل جان به لب

هر روز بیدار می شوم به امید یک اتفاق عجیب ! یا نه ، اصلا عجیب هم نه ، دست کم جدید ! اینجا حتی یک مورچه هم اضافه تر رد نمی شود ، یک لحظه هم کمتر هدر نمی رود ! می خواهم کوله ای بر پشت بیاندازم ، با یک جفت چکمه ، یک کمی خودکار و کاغذ ، آب خنک ، دوربین ، شارژر گوشی م ، و حتی یک وجب روسری به حرمت زور گویی ، راه بیفتم بروم بگردم ! من شنیده بودم اگر تنبل نرود به سایه ، سایه هه خودش با پای خودش می آیه ، و فقط به همین خاطر این همه صبر کردم تا دنیا بیاید توی این خانه ، اما خب نیامد ! من حتی صبر کردم اتفاقی نه چندان بزرگ بیفتد تا شده حال مرا تنها برای چند ساعتی خوب کند ، اما نیفتاد ! هی هیچ چیز نشد ، هی هیچ چیز نشد ! دلم دارد از تو به دنده هایم می کوبد با سر ، می ترسم سر و کله اش را بشکند آخر با این کار ، سر و کله اش هم که بشکند لابد می خواهد ناگزیر از درد بیفتد کنج قفسه ی سینه ، و لابد توی علم پزشکی قلبی که بی تکان افتاده باشد یعنی صاحبش مرده ! طفلک هی می خواسته نفس بکشد ، زندگی کند ، شیطنت کند ، هی خفه اش کرده ام و هی وعده ی سرخرمن داده امش ، هی امروز و فردا کرده ام و جان به لبش رسانده ام ، حالا دیگر گول نمی خورد ! می خواهد خرخره ام را هم بجوئد اگر دستش بهم برسد ، حرف آدمیزاد هم سرش نیست ! آخرش همین جوری بی هم پا ، یعنی با همین پا ها ، راه می افتم شیطنت می کنم ، زندگی می کنم ، نفس می کشم ! عجیب هم نباشد جدید است !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦