نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

زیر پر و بال جهان و زمان

وقتی جهان هی دور خودش بگردد و نرفته برگردد سر خانه ی اول و زمان مثل سوزن چرخ خیاطی ای که شاهزاده را توی تولد ١٨ سالگی اش به خواب عاشق شناسی فرو برد گیر کند توی بدترین نقطه ی ممکن ، من تمام گناه را توی آغوش تو جا می گذارم و مثل قدیسه ای که به گناهکاران ایمان دارد می روم جا خوش کنم زیر پر و بال جهانی که شعورش نمی رسد بی تو دیگر نیازی نیست بگردد و زمانی که فقط بلد است توی بدترین نقطه ی ممکن خواب کند و هیچ خیالش نیست اگر کسی برای ادامه نیاید و حتی اژدها هم پیرتر شود و بمیرد من در این قلعه که در و دیوار تا ابد بلندش مو به تن آدم راست می کند چه کار قرار است بکنم !

 

 

پ.ن: یا زیبای خفته رو ده بار دیدید یا نمی فهمید چی نوشتم .

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧