نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

ما ، جنبه ، نداريم

ببین جناب خدا ، بیا از اول مرور کنیم ! شما خدایی ، قبول ! ولی دیکتاتوری در خور هیتلر است ، نه در شأن خدایی شما ! روی پیشانی ما چه نوشته که منت خلق عشق را بر سر ما می گذارید و زیر زیرکی برای خودتان می برید و می دوزید ؟! یادتان رفته به همین اسم عشق یکی دو تا گول زنک که هیچ کجای تاریخ و قرآنتان هویتشان را رو نکردید و معلوم نشد آدم بودند یا جن یا پری ، از آسمان فرستادید و آدم کشی را یادمان دادید همان اول بسم الله !؟ یادتان که نرفته توی همه ی دوره های زمین شناسی تان این همه جنگیدیم و همدیگر را کشتیم و یک بار هم به هم نرسیدیم و بعضا ماست مالی و فراموش شدیم و بعضا نگاشته توی کتاب درسی ها ؟! ما کم به درگاهتان شب گریه سرودیم و دست به دامانتان شدیم و دست خالی رانده شدیم ؟ سیب خوردنمان را خوب کینه به دل گرفته اید اما دعا هایمان را همیشه با پنبه گوش دادید ! ما به یاد نمی آوریم شما پسر عمویی هم داشته باشید ، پس این عشق لا کردار را خودتان آفریدید و هل دادید توی دست و بال ما ، منکر که نمی شوید ؟! این اسباب بازی روح و روان به هم بریزتان را دست کی سپرده اید برای ترویج حسرت و هق هق ؟ دست ما ؟ ما جنبه نداریم جناب خدا ! ما ، جنبه ، نداریم !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦