نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

اتاق بی در

گیر افتاده ام ، توی کابوس های کودکی ام ، زنک عجوزه دوباره سر و کارش با من افتاده ، نشسته ته همان اتاق بزرگ و خالی و خاکستری ، من راه به جایی نمی برم ، این اتاق در ندارد ، تو راه به جایی نمی بری ، این خریت حد ندارد ! تو مرا از بزرگداشت پرجلال و پر بغض بزرگ شدن ، انداختی ترکت ، تاختی ، یا نجاتم دادی به اصطلاح ، به کودکی ام رفتیم ، زیاده رفتیم ، آنقدر که حتم کردم اگر دستم را رها کنی پیدا نمی شوم ! تو همیشه هر کی که باشی ، هر کجای تاریخ که زنده باشی ، دست خودت هم نیست ، درست همین جای ماجرا حواست پرت می شود ، به هر اتفاق پیش پا افتاده ای که پیش پایت بیفتد ؛ بعد فراموش می شوم ، ساده ، به مرور ، به سادگی فراموش شدن سیب زمینی های در حال سوختن توی تابه ، وقتی فقط یک تلفن زنگ خورده و کسی هم کار مهمی با کسی نداشته ! تو حواس پرتت ، پرتت کرده توی پیچ پیچ پر انحنای جزئیات کم اهمیتی که به کذب شکل کوه به خود گرفته اند ! شانه خالی می کنی از این کوه کاذب ، به واهمه می سپاری ام ، زنک عجوزه به کودکی ام راه می یابد ، من از این پل پودر شده چطور به بزرگی ام راه بیابم ؟! من از این اتاق بی در ، به خدا می ترسم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧