نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

حس شور

جاده متاسفانه به تهران می رسد هر چقدر هم که طولانی باشد ، برف تند مایلی که فقط یک مشتش دیده می شود توی این تاریکی هول برانگیز اما آرام ، آن هم همین جلو و به لطف و زور چراغ ماشین ، زیباترین اتفاق این دهه ی اخیر عمر من است ، زیبا تر از باران عجیب مردادی آن سال ها ! تو در این جاده ی تاریک که هیچ موجود زنده ای اینجایی که ما می رویم نمی رود ، تو در این جاده ی تاریک که هیچ موجود زنده ای از اینجایی که ما می رویم بر نمی گردد ، کدام گوری هستی که نیستی؟! حس شوری بهم می گوید نکند دوربین بکشد عقب و تمام این راه بی مسافر و تاریکی من و قلب بی صاحبم و شب های نکبتم تبدیل شود به مردمک سیاه یکی از چشم های مورچه یا مگسی کامپیوتری ، و برنامه ی کودک شروع شود یک جایی !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧