نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

پیاده روی ِ لاقید

کلاسور مزخرفی که شبیه ترم اولی هایی می کند ام که از ذوق دانشگاه رفتن دیوانه شده اند ، و به اجبار پسرک سیاه پوش بداخلاقی که سعی دارد از من گیتاریست بسازد بعد از یک ماه امروز و فردا کردن تسلیم شده ام که جزوه هام را مرتب و منظم و شیک بچینمشان تویش ، یک جوری بین آرنج تا کف دست چپم که کیف نسبتا سنگینی هم ازش آویزان است جا می دهم که یک میز درست و حسابی شود در نوع خودش ، کافه پیانو را باز می کنم و صفحه ای که قرار است از آنجا به بعد را بخوانم می آورم و می گذارم رویش و با چهار تا انگشت هر دوشان را با هم می گیرم و آرنجم را تکیه می زنم به پهلویم ، نه که دست راستم را بخواهم برای تاکسی گرفتن یا روسری درست کردن یا هر کار بی فایده ی دیگری ، دست راستم را می خواهم برای اینکه به آهنگ هایی که دارند توی هدفونم پخش می شوند رسیدگی کنم که مثلا اگر از روی داریوش پریدند روی اندی فی الفور خودم را نجات بدهم ، نه که اندی و سندی و این جور چیزها توی گوشی ام ریخته باشم ، نه اصلا ، این را بگذارید پای مثالی برای توجیه اینکه من واقعا نمی توانم وسط خیابان دو دستی کتاب بخوانم ! صداش را هم تا آخر بلند می کنم و باور کنید دلیل نمی شود که نتوانم همزمان با لب زدن شعرش رشته ی داستان با تمام حس و حال و وقایعش را از دست ندهم ، نمی دانید چه لذتی دارد که یکهو به خودم می آیم و می بینم یک عالمه راه را اضافی رد کرده ام و یا باید برگردم و یا باید یک راهی را به یک راه دیگری ربط بدهم که سر از جایی که می خواهم بروم دربیاورم نهایتا هرجوری شده ، یا چه کیفی می دهد که به خودم می آیم و می بینم یک نفر کنار پایم زده روی ترمز و با قیافه ی عصبانی و حق به جانبی که صداش را ندارم مثل یک فیلم Mute شده دارد برای خودش قر قر می کند و تصورش را هم نمی تواند بکند که این پیاده روی لاقید چقدر برایم دوست داشتنی ست ، آنقدر که حاضر نیستم سرم را بلند کنم و مواظب خودم باشم که نکند به این زودی ها بمیرم و کار دست یک راننده ی بدبخت بی خبر از همه جا بدهم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧