نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

جشن دیوانگی

شمع روشن می کنم دیوانگی ام را جشن می گیرم ، خاطرت را دعوت نمی کنم که خیال کنم فراموش کردنت شدنی ست ، خاطرت هم مثل خودت پررو ست ، سر زده از راه می رسد که تنهاترم کند ، خاطرت ایستاده اینجا زل زده به کبریت کشیدن من ، خاطرت عاشق شمع روشن کردن من است توی تاریکی ، که شعله اش یکباره بلغزد روی صورتم، خاطرت ایستاده اینجا و عاشق زیر لب زمزمه کردن من با این ترانه است ، که با نگاه وسوسه برانگیزش حرکت وسوسه برانگیز لب هام را تعقیب کند . دست کم دو سه ساعتی زود است برای خوابیدن و راحت شدن از شر امروز ، تمام روز را فیلم دیدم ، یکی از یکی بدتر ، یادم نمی آید چند تا ، همین که ساعت مثلا از روی ٣ بپرد روی ۵ برایم کافی بود، تمام روز را سعی کردم منتظر هیچ کس نباشم ، آخرش هم کارم به اینجا کشید ، که دیوانگی ام را جشن گرفته ام و برای خاطرت ترانه زمزمه می کنم زیر لب .

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧