نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

این شعر معروف معروفی

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می د‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت می‌میرم

وقتی نیستی
می‌خواهم بدانم چی پوشیده‌ای
و هزار چیز دیگر

تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بیایی؟

خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
...
چقدر از نداشتنت می‌ترسم ...

 

 

پ.ن: هر بار که آغوشم را پس زدی یادم افتاد این شعر معروف معروفی یاد هیچ چیز نمی اندازدم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧