نوستالژی های سال ها بعد!...

پازل

پازلی را پخش و پلا کرده ام کف زمین ، راه خوبی ست برای سرگرمی ! توی عالم بچه گی تند و تند می سازمش ، جوری که هر کس نداند خیال می کند رکورد دار پازل چینی کتاب گینس شده ام بارها ! تمام که می شود می خورد توی پرم ، همه چیز جا به جاست ؛ قرار نبود این همه بخوابم ، قرار بود خوشبخت شوم که نشدم ، قرار بود معشوقه ی یک سینه چاک در بست باشم که نیستم ، قرار بود معروف شوم که کوفت هم نشدم ! قرار بود دنیا به اراده ی من بچرخد که ، عشقم که کشید باران بیاید ، عشقم که نکشید تابستان نشود ، عشقم که کشید خانه ای رویایی داشته باشم ، عشقم که نکشید آدم ها عین شیر و آهو هم را ندرند ! همه ی این ها قرار بود ، به اضافه ی استجابت آرزوهای تو ! هر چه می کنم سر در نمی آورم چی به چی شده ست ، خنده ی دختر بچه ای روی لب هام می ماسد ، بزرگ می شوم ، همه اش را می زنم به هم ، تخت می خوابم تا زمان هر غلطی که دلش خواست بکند ، گور پدر نقشه های من که پشت سر هم نقش بر آب می شوند و دل تنهای تو !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦