نوستالژی های سال ها بعد!...

باورت نمی شود برنده شده ای

نمی شود تو جای من تاس بریزی من جای تو ؟ کلافه ام از بس یک و دو آمد هر بار که ریختم این تاس های آدم فروش را ! نمی شود ناگهان دچار یک جور مهربانی اسطوره ای شوی و از قصد ببازی ؟ لجم گرفته از شمردن جفت شیش های بی ردخورت ! نمی شود اصلا بازی نکنیم ؟ فرصتی نمانده است ، بیا همدیگر را بغل کنیم ، فردا یا من تو را خواهم کشت ، یا تو چاقویت را در آب خواهی شست ! تو برای خودت بدو بدو می روی می رسی آخر خط ، من مارس و مات نگاهت می کنم ، تو باورت نمی شود برنده شده ای ، هنوز هم می دوی ، همان جایی که هستی بایست ، من قرار نیست برسم ، من پذیرفته ام که تو را جدا سرشته اند مرا جدا ، آهای... با توام... کجا را می خواهی بگیری ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧