نوستالژی های سال ها بعد!...

کابوس با آغاز رويايي

داشتم راه می رفتم و دست آزادم را توی هوا به نشان هیجان و تهدید تکان می دادم و یک بند سر مخاطب آن طرف خط فریاد می کشیدم ، که تو آمدی و صدام کردی ! صدام کردی و با صدات از آن همه درگیری آدم های زبان نفهمی که دوره ام کرده اند رهانیدی ام ! برگشتم و توی آغوش دور آشنایت محو شدم تا با هم توی مغازه ی پیرمرد تکیده ی مهربانی ظاهر شویم که گویی هزار سال بود صبح به صبح دفتر و مداد می فروخت به بچه ها ، بعد بچه ها بزرگ و دانشجو و دکتر و مهندس و دزد و معتاد و عروس و داماد و پدر و مادر می شدند و پیرمرد هنوز همان جا صبح به صبح دفتر و مداد می فروخت به بچه ها ! ما دو تایی انگار که از توی بازی جومانجی در آمده باشیم توی مغازه اش ظاهر می شویم و یک جعبه مداد رنگی می خریم و به پیر مرد می گوییم که داریم می رویم دنیا را رنگ کنیم ، پیرمرد نمی شنود ! دنیا شبیه کتاب « رنگ امیزی کنید » کودکی هایمان است ، آسمان را صورتی می کنیم ، علف ها را آبی ، سیب ها را بنفش ، خدا را خوشرنگ ! به درختی تاب می بندیم و تاب می خوریم و تاب می خوریم و تاب می خوریم ، تا تو غیب می شوی و جغدی جایت را می گیرد ! همیشه کابوس دراکولا به شکل رويا شروع می شد برای قربانيان ! من جیغ می کشم ، جغد پلک هم نمی زند ! طناب تابمان پاره می شود اما زمین نمی خورم ، تو توی هاله ای از نا واقعیت در آغوش می کشی ام و آرام بر زمین می گذاری ام و دوباره نیست می شوی ، من صدات می کنم اما تو از آن پیرمرد هم کر تر شده ای ! یک بار دیگر صبح می شود ؛ دنیا پر از درگیری آدم های زبان نفهمی ست که دوره ام کرده اند !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦