نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

شب زده

تیرهای چراغ برق از بالای سرت رد می شوند تند و تند ، یک کمی نیم خیز شو و دستت را برسان و زیاد تر کن صدای موسیقی را و دوباره ولو شو ، تا بلند تر بخواند: خدا به همرات ای خسته از شب ، اما سفر نیست علاج این درد ، راهی که رفتی رو به غروبه ، رو به سحر نیست ، شب زده برگرد... چه فرق می کند ببینی توی کدام خیابانی؟ چه فرق می کند ببینی جلوتر ترافیک است یا خلوت؟ یا حتی کی کنارت نشسته باشد؟ تو پشتی صندلی ات را تا آخر بخوابان و تیرهای چراغ برقی که از بالای سرت رد می شوند بشمار ، یک کمی آن ور تر ماه کامل است، مثل توپ سفید کودکی که شوت بلندی زده و با هیچ لنگه کفشی نتوانسته توپش را به زمین برگرداند !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧