نوستالژی های سال ها بعد!...

چهار ديواری ، چهار ديواری ، چهار ديواري

تمام مهر را بابت زشتی ، تمام هوای هنوز زمستانی نشده ی فصل را بابت نا امیدی ، همه اش را پای خریت و تنهایی و بی هم پایی و یاس دادم به مفت ! کو تا سال دیگر ؟ نکند بمیرم و به گناه ندیدن این پاییز آخری صاف بروم توی جهنم ؟! یا نکند خدا قهرش بگیرد و زمین توی یکی از تابستان ها بنزین تمام کند ؟! دیوارها فحشم می دهند و می خواهند نفسی بکشند از نبودنم میانشان ! بدشان نمی آید دری به تخته ای بخورد و آوار شوند و لهم کنند ! سفر دور است و خواب دم دست تر ؛ خوابم می برد از بی سفری ! لک زده این بی صاحب لا مذهب برای یک ذره زیبایی ، یک عدد هم پا ، یک کمی پاییز ! دلم را می گویم ! دلم دشت می خواهد و باد و قلمو ، دام می خواهد ونگوگ شوم ، طوفان شن ریزه و برگ بیاورد بچسباند به خیسی رنگ ها ، تا تابلو یا جان بگیرد یا خراب شود ! شده روزانه بکشم حتی ، مثلا مدل سیب زمینی خوردن زن چاق همسایه ، آفتابگردان ها ، پیاده رو ، پرتره از من گوش بریده ، یا حتی دیگ و پاتیل ، بهتر از این همه عادت اعتیاد آور بی هوده است ، به بی خیالی و موس و خواب و خود آزاری و اینترنت و چهار دیواری و گیم و رویا و چی توز موتوری و وقت کشی ! روزانه کشیدن از روزانه زندگی کننده هنرمند می سازد ، روزانه زندگی کردن از هنرمند میت پاییز ندیده ، عینهو من !

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦