نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

آدم ها زنده زنده می میرند

راه می افتم توی سکوت ، سکوت را دست به سینه گز می کنم از بس سرد است ! دو سه ساعتی یک بار پیکانی وانتی موتور قراضه ای چیزی رد می شود که آن هم صدای رد شدنش دخلی به سکوت نه تنها ندارد، پر رنگ ترش هم می کند تازه ! سنگ است و سنگلاخ ، خس است و خاشاک ، همه چیز خاکی است ، من خاکی ام ، جاده خاکی ست، پاچه های شلوارم ، کتانی هایم ، سکوت خاکی ست ، خدا خاکی ست، خاک بر سر تو که خاکی نیستی ! بر می گردم ، گروه قد گرد و خاک هوا شده اند ، دو تا قدم دیگر بردارم حسابی گم می شوند و آن وقت من می مانم و آن مترسک دور دست ! اولین باری ست که مترسک می بینم ! آمبولانس ساعت هاست که دیر کرده ، ما هیچ کدام طوری مان نیست ، قرار است بازیگرمان بمیرد ، گاهی این طوریست دیگر ، آدم ها زنده زنده می میرند ! خاک بر سر تو که زنده زنده مردی ! ترانه ای طولانی می سازم زیر لب ، ... دیگه دیره واسه از چشم تو افتادنم حتی ... ! کنار جاده ، ببخشید ، کنار سکوت را می گیرم و خودم را Previous می کنم تا برسم به گروه ، آمبولانس ساعت هاست که رسیده !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧