نوستالژی های سال ها بعد!...

من اگر لی لی راه بروم...

من آدم خوبی نیستم اما بچه ی خیلی خوبی ام برای وابسته شدن، من آدم خوبی نیستم اما عروسک خیلی خوبی ام برای بازیچه شدن، من آدم خوبی نیستم اما دیوار خیلی خوبی ام برای بالا رفتن ، من آدم خوبی نیستم اما... من آدم نیستم اصلا ، فرشته ای یک سانتیمتری ام که بال هایش را زیر پیراهنش قایم می کند و لی لی که راه می رود باران می بارد، لی لی که راه می رود از سرسره ی رنگین کمان خرس های مهربان یکی یکی پایین می آیند و شهر ، شهر بازی می شود ، هیچ کس گریه اش نمی گیرد ، هیچ کس توی زندگی کسی که عاشق کس دیگری ست نمی پرد ، مثلث ها تبدیل به پاره خط می شوند ، هیچ کس راهش را نمی کشد از دل صاحب مرده ی هیچ کس برود و بگیرد با خیال تخت بخوابد ، باران های بی وقت بند نمی آیند ، کسی با موسیقی تالاپ تالاپ قلبش برگه های پر از دوستت دارم وسط سر رسیدش را ریز ریز نمیکند ، زمین توی تابستان ها بنزین تمام نمی کند ، ویرانه های کلبه مان طی یک حرکت معجزه آسا از جانب جناب خدا دوباره سر هم می شوند و دنیا پر از بوی چوب می شود ، دنیا ، دوباره دنیا می شود ! فقط کافی ست منی که آدم خوبی نیستم ، دوباره لی لی راه بروم... !

 

پ.ن: گریه میعان روح است ! خودم کشف کردم !

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧