نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

عشق فینگیلیشی

ما با هم سوار هیچ ترنی نشدیم ، ما با هم هیچ سنگی را توی هیچ آبی پرت نکردیم مسابقه بدهیم ببینیم مال کی دورتر می افتد ، ما برای هم گل خریدیم اما برای هم گل نچیدیم ! ما با هم هیچ شبی را صبح نکردیم ، ما با هم به هیچ خورشیدی سلام نکردیم ، ما با هم هیچ وقت لب جدول وسطی هیچ خیابانی راه نرفتیم ، ما به مردم نفهماندیم که خوشبختی چه تعریف ساده ای دارد ، ما با هم حتی یک بستنی ساده ی رنگی هم لیس نزدیم ، ما فقط هی نشستیم و هی به زبان فینگیلیشی نوشتیم ، از اتفاقاتی که باید می افتادند ، از اشتباهاتی که باید مرتکب می شدیم ، از آرزوهایی که محال نبودند ، ما چرا با هم هیچ غلطی نکردیم ؟!

 

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧