نوستالژی های سال ها بعد!...

اشتباهات حضرت اجل

عصبانی ام ، می توانم های های گریه کنم ، می توانم از امید قطع امید کنم ! مرگ می بارد از انگشتان حضرت اجل ، اما همیشه با آن چشم ها و دوچرخه ی میلیارد ساله اش راه رسیدن به مرا گم می کند و می رود اشتباهی از روی یکی دیگر ــ که اتفاقا اصلا هم شبیه من نیست ــ رد می شود ! تازگی ها که می نویسم از فرط بیکاری هر از گاهی ، پی برده ام به تهی بودنم از هر فکری ! اسطوره ای بوده ام برای خودم عمری ، و خیال می کرده ام متفکر وحده ی عالمم ! خیالم را پس می گیرم می گذارمش لب کوزه ، و راه می افتم تا شاید از ابتدا مبتلا به آگاهی شوم ، نسکافه بریزم ، اشتباهات حضرت اجل را نشانه تلقی کنم ، آدم شوم ، چشم های خدا قرض بگیرم ، دنیا را از اول ببینم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦