نوستالژی های سال ها بعد!...

دو تا صندلی گذاشته اند آنجا

دو تا صندلی گذاشته اند آنجا ، نگاه کن ، نه آنجا نه ، یک کمی دور تر و یک کمی هم آن طرف تر ، دیدی ؟! از آنجا به آن ور را هیچ خدایی نیافریده ، از آنجا به آن ور جهانی وجود ندارد ، این جوری نگاهم نکن ، آنجا آخر دنیاست ! دو تا صندلی گذاشته اند آخر دنیا ، این که حرف نمی زند و دود سیگارش را مثل پرنده های کمرنگ و مه گرفته به آسمان هدیه می کند تویی ، این که حرف نمی زند و سرش روی شانه های سست توست و افق را وجب می کند منم ! ما نشسته ایم روی صندلی های آخر دنیا ، می بینی ؟ دنیا به آخر رسیده است ، از اینجا به بعد را اگر هیچ خدایی نیاید و خلق نکند من و تو چه کنیم ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧