نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بعد از ظهر امروز

سر درد دارم ، دست هات کو ؟ سرم را فشار می دهم توی بالش شاید بهتر شود ، خوابم می برد ، دختربچه می پرد روم ، از خواب می پرم ، می گوید بلند شو کشتی بگیریم ، بدتر شده ام ، می گویم سرم درد می کند دست از سرم بردار ، سرم را می بوسد ، خوب نمی شود ، لب هات کو ؟ دوباره فشارش می دهم توی بالش ، نمی برد ، حسابی پریده است ، بلند می شوم سرم را می گیرم توی دست هام ، چشم هام باز نمی شوند ، تلو تلو می خورم تا بیرون اتاق ، صدای طوفان می آید ، خدا خدا می کنم توهم نباشد ، برمی گردم ، دست از سرم بر می دارم ، پنجره را باز می کنم ، بهشت می دود توی اتاق ، سرم درد نمی کند ، تا کمر می روم توی بهشت ، چشم هام را می بندم ، قطره قطره باران می خورد پشت پلک هام ، لبختد می زنم ، خدا عاشق لبخند من و توست !

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧