نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

سرطان می کُشد

هوس کرده ام بیخیال خیال خامت شوم ،  این همه از توی آن قاب لعنتی شکلک در نیاور ، سر به سرم نگذار ، هوس کرده ام فکرت را نکنم ! رفته بودم دانشکده ، آسانسور ها خراب بود ، دفتر گروه بسته بود ، کم کم داشت باورم می شد قرن ها خواب مانده ام و اینجا ساختمان مخروبه ی بی صاحبی ست ، که پسرک هنرمند نمایی با موهای دم اسبی و ریش های بز بز قندی سلانه سلانه انگار که او هم قرن ها خواب مانده باشد توی پیچ پله ها ظاهر شد و رفت پایین ! دست از پا دراز تر که به خانه می رسم بوی وحشتناک پیاز داغ چشم هام را می سوزاند ، بهانه برای گریه دستم می افتد ! ولو می شوم کف اتاق ، این همه از توی آن قاب لعنتی شکلک در نیاور ، می خواهم اگر بگذاری به پایان نامه ام هم فکر کنم ، و به دست هایی که از راه می رسند آخر ، دستهایی که دست های تو نیستند ! خیال خامت به روزی نشانده مرا که درخت ها را شبیه تو می بینم که می پایی ام ! توی سرم ریشه می کنی ، رشد می کنی ، عین سرطان می دوی می رسی به دلم ! سرطان می کُشد ، معجزه مال فیلم هاست !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦