نوستالژی های سال ها بعد!...

کافی شاپ

تو نشسته ای آن طرف میز ، من نشسته ام همین طرف میز ! تو از این کافی شاپ پر از ژست آل پاچینو و بوی کاپوچینو متنفری ، من از تویی که حواست همه جا هست الا به نگاه های پر از خواهش من خسته شده ام ، خسته شده ام از این منوی تکراری ، از انتخاب های تکراری ، از آدم های تکراری ، که یا آمده اند برای اولین بار همدیگر را ببینند ، یا آمده اند برای آخرین بار همدیگر را به خاطر بسپارند ، یا آمده اند زورکی دنبال یک کمی تفاهم برای ازدواج بگردند ، یا آمده اند توی چشم های هم دروغ بگویند و بگویند که چقدر عاشق چشم های هم شده اند ! خسته شده ام از لباس های عجیب اجباری ، از آرایش های تند لاجرم ، از صدای گرفته ی این خواننده ای که حتی نمی دانم کجایی دارد می خواند ، چه برسد بفهمم چی می گوید ! تو رفته ای توی بحر کسی که همین دور و بر است ، لابد داری حدس میکنی چه کاره است و ۴ ساله که بوده چه شکلی بوده ! من این فنجان خالی را بیخودی هی هم می زنم ، و فکر می کنم اگر باران می بارید چه روز نازنینی می شد ، حتی اگر تو حواست به من نبود !

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧