نوستالژی های سال ها بعد!...

اوپتیموس

نشسته بودی لبه ی سیاره ای دور که می تواند اوپتیموس نام داشته باشد یا حالا هر چی ، سیاره های کشف نشده هر اسمی می توانند داشته باشند ؛ و مثل شیطان ترین پسربچه ی سیاره تان ، پاهایت را توی هوا تکان تکان می دادی و بستنی لیس می زدی ، که خدا زد به شانه ات و گفت: پایه ای پرتت کنم توی زمین تا از این بیکاری دربیایی و آنقدر کار و مشکل و بدبختی و عشق بی سر و ته و آدم های زبان نفهم و مذهب های من درآوردی و درگیری دور و برت باشد که وقت نکنی همینجوری بنشینی بستنی بلیسی و ستاره های زبان بسته را با تاب بازی پاهات زابراه کنی ؟ تو که سربه هوا تر و خوشبخت تر از این حرف ها بودی برگشتی و گفتی: چیزی گفتی ؟!! خدا گفت: گفتم می خواهی فلسفه ی دوباره آفریده شدنت روی زمین دختری باشد با موهای قهوه ای روشن و ذهنی آشفته و پخش و پلا ؟! گفتی: به امتحانش می ارزد ! خودت خواستی ! حالا خودت را بکشی هم هیچ نردبامی به اوپتیموس نمی رسد ! 

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧