نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دیوانه پشت دیوانه

سالها قبل داستانی خواندم که دختری افغانی یا شاید چینی داشت که پشت به دوربین روی صندلی پشت بلندی می نشست توی اتاقی پر از دود ! و نویسنده اش اصرار عجیبی داشت که روحیات شخصیت منفی داستانش را از من برگرفته ! نشان به نشانی که دختر گاهی شبیه من فکر می کرد و از آن بدتر اینکه پیش می آمد عین جملات مرا تکرار می کرد ! من اما نمی دانم چرا به سرم نزد که احساس موش آزمایشگاهی بودن داشته باشم و به همین اتهام نویسنده اش را بگیرم مثل موش بجوم ! ولی حالا مردی که دکمه دوست دارد احساس می کند موش شده است و من کار و زندگی ام را ول کرده ام تا ذهنش را بگیرم بچلانم توی داستانم و از آن بدتر اینکه تنها به همین هدف پای حرف هایش نشسته ام اصلا ! کار خدا را می بینید ؟ دیوانه آفریده پشت دیوانه !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧