نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

کلبه ی امن من

بین کلبه ام تا آن طرف رودخانه پلی ست که یکی از تخته هایش قیژ قیژ صدا می دهد ، مرد برای رسیدن به کلبه ام همیشه پایش را روی همان تخته می گذارد یک کاره ! بعید می دانم از قصد باشد اما به هر حال همیشه قیژ قیژ کنان می آید و چند دقیقه ای قبل از اینکه واقعا برسد تنهایی ام را به هم می ریزد ! می آید و یکراست سرش را روی پاهام می گذارد ، می گویم صبر کند قهوه بریزم ، می گوید قهوه دوست ندارد ، دکمه دوست دارد ! سرش را روی پاهام می گذارد و آرام آرام حرف می زند ، و من حتم می کنم خودش هم نمی فهمد چی دارد می گوید ! غلط نکنم شریکش یا دوستش از او موفق تر شده و لجش گرفته است ! می گوید دلش می خواهد جمع کند برود بست بنشیند توی غار بودا ها شعر بنویسد برای مردمانی که زبانش را نمی فهمند ! یا برود دورتر حتی ، یک هتل بگیرد که دیوارهاش از دکمه های شیشه ای پیراهن من ساخته شده باشد ، بعد بیفتیم روی تخت و گردنبندم را ببلعد ! صداش رفته رفته آرام تر و کش دار تر می شود و پلک هاش سنگین تر ، و من همینطور که توی خواب موهاش را نوازش می کنم از خدا می خواهم وقتی می رود پایش را برای اولین بار روی آن تخته ی لعنتی نگذارد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧