نوستالژی های سال ها بعد!...

خواب يک بار مصرف

کار و زندگی ام را می گذارم برای بعد ، به بیرون نگاه می کنم ، یک برگ تکان می خورد ، دو پسر بچه ــ کیف توی سر هم زنان ــ رد می شوند ، زنی نان بربری به دست ــ مثل همسری که یک عمر تمام ، تنها در سِمت مادر بودن به حساب آمده ــ از دور می آید ، همه چیز مرتب و بیخودی ست ، مثل تمام تاریخ این خیابان ! مثل تمام لحظه هایی که کار و زندگی ام را گذاشته ام برای بعد ! کاشکی خانه در نداشت تا جهان را فتح می کردم . چقدر از در خانه گذشتن سخت است ،‌ شبیه سکونت دائم مجسمه بر میدان ، شبیه سکونت دائم غصه بر دل شده ام ! خواب دیدم تمام شب اینجا بودی ، خوابیده بودی اما بودی ! دستم به زندگی نمی رود ، دلم هم ! دست و دلم به زندگی نمی رود ، شبیه خواب زده ها ، پی خواب یک بار مصرفِ مصرف شده ای می گردم که مرا می برُد تا شب تگرگی مرگ خدا ! آن وقت دنیا به هم می ریخت ، و محالات مشمول قانون استثنائات می شدند ، من تو را جذب می کردم تو مرا ، مثل اینکه قطب های موافق آهن ربا ها هم را ! مثل اینکه توی بلبشوی عزای هستی ، کسی حواسش به هم آغوشی ما نباشد و ما عشق را ، بدزدیم و بزنیم به چاک !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦