نوستالژی های سال ها بعد!...

حق السکوت

خوشبختی ، هول هولکی یک کمی خوراکی چپاند توی کیف دستی اش و با قهر و دلخوری رفت ! در را هم پشت سرش نبست ، کوبید ! رفت غار نشین شود ، یا توریست شود ، یا بیابان گرد ، به هر حال رفت ! رفت و من بعد ها توی نامه ی بد خطی که نوشته بود و توی آتش شومینه سوزانده بودش خواندم: نبودن با دور بودن هیچ فرقی ندارد ! من نامه های خاکستر شده را هم می توانم بخوانم از روزی که خام زن جادوگر و خانه ی شکلاتی اش شدم ، از همان روزی که سطل آب را رویش خالی کردم و دود شد رفت هوا ، از همان روز لعنتی که جایش را گرفتم ! شمایی هم که در اوج غفلت خیال می کنید راهی نمانده تا به دستش بیاورید کور خوانده اید ! خوشبختی مدت هاست که یک زنگ هم نزده ! همین روز ها می روم دنبالش بگردم ، دستش را بگیرم ببرم توی قصر خدا به عنوان نمونه ی بارز اشتباهاتش توی فاصله بندی های بین اهداف زندگی با زندگی کنندگان با در نظر گرفتن سن مفیدشان طلب حق السکوت کنم ! حق السکوت سنگینی می گیرم و به هیچ کس نمی گویم خدا هم اشتباه می کند !

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦