نوستالژی های سال ها بعد!...

به شانه ام می زنی

به شانه ام می زنی عاقبت ، که کوله بار تلخ تنهایی ام را برداری ، که نیفتم از پا ، پیش از آنکه بزرگ شده باشم ! به شانه ام می زنی عاقبت می دانم ، دنیا را زیر و رو خواهی کرد ، پله پله بالا می آیی تا لبه ی آرزوهام می دانم ، خودخواهی هام را می بخشی ، می فهمی ، می گذری . دلم را بر می داری می پیچی لای مخمل ، می گذاری جای امنی ، که مبادا بشکند ، که مبادا بلرزد . به شانه ام می زنی آخر ، و درست لحظه ای که انتظارش را ندارم ، آغوشت را تجربه خواهم کرد می دانم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧