نوستالژی های سال ها بعد!...

میان این همه حرف و حدیث و شب بیداری...

صبح به صبح بیدار می شود یک نفر توی این شهر شلوغ و پر از بدو بدو ، مثل همه ی آدم های دیگری که صبح به صبح بیدار می شوند توی این شهر شلوغ و پر از بدو بدو ! بعد همین جوری راه می افتد توی گردونه ی زمان ، بیست و چهار ساعت دیگر وقت دارد تا به راز جهان و عشق و تناقضاتش دست بیابد ! آدم های متناقض ، سایه ی هم را با تیر می زنند و توی روی هم لبخند می زنند ، از آن لبخندهایی که انگار به زور چسب نواری چسبانده اند به صورت هاشان . آن وقت میان این همه دود سیگار و حرف و حدیث و سردرد و شب بیداری و داغی دم کرده ی تابستان پر از آرک و پروژکتور ، تو به ناگهانی ترین شکل ممکن جان می گیری ! انگار تمام این سال ها را از این وسط قیچی کنند و بریزند دور و زیر نویس برود: چند سال بعد... ! همه چیز بر می گردد به عقب الا سن و سال من ، همه چیز بر می گردد به عقب الا صدای مهدی مقدم و کاوه یغمایی ، که آن روزها نمی خواندند ! همه چیز بر می گردد به عقب الا بیراهه هایی که توی این سال ها رفتیم ، همه چیز بر می گردد به عقب الا همه چیز ! هیچ چیز به عقب بر نمی گردد ، انگار بمب اتم ، هیروشیما را از روی نقشه پاک کرده باشد ! از همه بدتر اینکه دست هات هم بدجوری مهربانند !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧