نوستالژی های سال ها بعد!...

لعنت به من که زود نخوابیدم !

داشتم زندگی ام را می کردم مثل یک دختر خوب ، می رفتم و می آمدم ، می خوردم و می خوابیدم و بیدار می شدم ، بسیار دلتنگ می شدم و گاهی کمی خوشحال ، می خواندم و می نوشتم و می شنیدم ، که از آسمان آمدی و هر بار که خندیدی دل من ریخت ، هر بار که خندیدی به خدا گفتم این لحظه را بی زحمت تا ابد کش بده _ بماند که حواسش پرت بود _ ، هر بار که خندیدی خیال کردم الان است که دیوانه شوم ، خیال کردم الان است که دلم بیافتد توی آتش ، بعد دنیا یخ ببندد و ، تمام آدم ها توی یخبندان بمیرند و ، دل من همینجوری تنهایی شعله بکشد و ، بسوزد و ، خاکستر شود و ، بریزد پایین ! هر بار که خندیدی گفتم: لعنت به منی که ، آن شبی که دوباره آمدی و دوباره شناختمت از نو ، زود نخوابیده بودم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧