نوستالژی های سال ها بعد!...

جاده

یکی یکسره می گوید دم همه ی فروشگاه ها نگه دار پیاده شویم بیخودی هی لباس بخریم و نپوشیدیم هم نپوشیدیم ! یکی یکسره سرش به پنجره چسبیده است و تلق تلق به شیشه کوبیده می شود با هر دست اندازی ، احتمالا دارد فکر می کند بالاخره یکی عاشقش می شود ! یکی یکسره حواسش به خراب نشدن میوه ها و پشت سر هم پوست کندن و به خورد این و آن دادنشان است ! یکی سرش را از روی مجله ی زردش برنمی دارد که ببیند چه بارانی می زند لا مذهب ! خلاصه یکی ویولونسل می زند یکی دف یکی جاز یکی قیچک . چه بلبشویی می شود ها ، خودمانیم !

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧