نوستالژی های سال ها بعد!...

همیشه حق با اکثریت است با اینکه همیشه حق با اقلیت است!

همیشه حق با اکثریت است با اینکه همیشه حق با اقلیت است! حق با من است که تو باید باشی، حق با تو است که باید تنها مخاطب من باشی، حق با من و توست که باید باشیم و "چرا نمی نویسید؟" ها را ندیده بگیریم... ولی میروی و حق به اکثریت میرسد و من می مانم و حوض ِ تنهایی ام و تو می مانی و سریر ِ پاشادهای ِ تنهایی ات... تنهایی تنهایی ست؛ سریر و حوض در ظاهر متفاوتند اما تنهایی به هر حال تنهایی ست! داشتم می گفتم می روی؟ بله می روی!... میروی و به هیچ کجای دلِ تو و دنیا نیست که من چقدر میترسم از رفتن... می ترسیدم؟ بله می ترسیدم!... شما به نیت رفتن به جایی استارت بزنید و تمام راه را به این فکر کنید که جای پارک نکند نباشد؛ خب حتما نیست! حالا شما اصلا بهش فکر نکنید... حنما هست! می ترسیدم؟ بله می ترسیدم! می ترسیدم که رفتی... زور پاهای تو زیاد نبود نازنین، زور ترس های من زیاد بود!... تو هیچ مسئولیتی در قبال گرفتنِ ترس های من نداشتی...، جهانِ من مخلوقِ ذهنِ من است و نبودنِ تو زاده ی ترس های من و نوشته های من فرزندانِ ناخلفِ این نبودنت، که در لباسِ واژه های خلف می پیچند و می میرند و می سازند... می سازند و حق به اکثریتی می رسد که حق با آنها نیست! حق با من و تو بود! همیشه حق با عشق است!... گوش بر زمینِ هر گورستانی که بخوابانی تمام گورستان ها هوار می کشند که همیشه حق با عشق است!... همین روزها نه تو مانده ای نه من... و این واژه های به گریه پا به جهان گذاشته، این کودکانی که شب به شب می زایانم، هوار می کشند که همیشه حق با عشق است... و دوباره کسی عاشق کسی نمی شود! و دوباره کسانی به ترس ها می چسبند و کسانی به تنهایی ها و کسانی به چیز دیگری و کسانی به چیزهای دیگری... و خاک و آفتاب می خورند نام های ما بر سنگ، مثلا نام ِ مادرِ مُرده ی کودکانِ مادرمرده ی این شب های من، مثلا نام ِ بی عشق از من گذرکرده ی تو... و دوباره کسی عاشق کسی نمی شود!... و حق به اکثریت میرسد با اینکه حق با اقلیت است.

   + مهدیه لطیفی ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤