نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

پدر می گوید: بمیرم برای آرزوهای کوچکت!

لازم است که دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که ما غلط کردیم!؟؟ ما با بربادرفته و دزیره و کازابلانکا و سیندرلا دیدن، ما با مصدق و پناهی و فروغ و شاملو خواندن غلط کردیم! ده سالگی سن شعر خواندن نیست؛ اصلا هیچ سنی سن خواندن نیست!!... ما هر کاری که کردیم غلط کردیم!... در جهان بارانی نیست برای رویاندنِ بذر این رویاها که در دل کاشته ایم!!... آه آلبر کامو، "آدم ها می میرند، و خوشبخت نیستند!" خوشبختی راحت ترین کار دنیاست، ما اما بلد نیستیم! ما بلد نیستیم عاشقی کنیم... ما میلیاردها سال است که مرگ های زیادی را به چشم می بینیم و هنوز همه مان خیال می کنیم عمر جاوید داریم!... ما میلیاردها سال است که خیال می کنیم کسی بهتر در راه است... و از کنار هم می گذریم... ولی هیچ معجزه ای به لطفِ گذرِ زمان در راه نیست! ما باید همین امشب عاشق شویم... دقیقا همین امشب... و نهال شکننده اش را که به هر بادی خم می شود را هر صبح با بوسه ای آب بدهیم!... ما بلد نیستیم! ما بلد نیستیم ترانه های کلاسیک جهان را زندگی کنیم...! ما هر کاری که کردیم غلط کردیم! لازم است دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که دلم می خواست صدها سال پیش، بی هیچ بذر آرزویی در روستای پرتی متولد میشدم و ماهرانه بلد می بودم که یک سینی بزرگ برنج را به هوا پرت کنم و بی آنکه یک دانه اش به زمین بریزد به سینی برگردانم و تا به حال هم مرده می بودم!؟... زندگی با اینهمه بذری که در دلم کاشته ام، در دوره ای که تو عاشق نمی شوی، من عاشق نمی شوم، کسی عاشق نمی شود، بدترین بلایی بود که می توانست سر من و سر زن بیاید!... لعنتی بیا فرانک سیناترا را قدم بزنیم... بیا تمام باران های اولین پاییزِ پیش رو را قدم بزنیم... پدر می گوید: بمیرم برای آرزوهای تا به این حد کوچکت؛ می گوید بمیرم برای آرزوهای ساده ی محالت!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤