نوستالژی های سال ها بعد!...

آی با تو ام ! نیمه ی مثلا برتر انسان !

و خداوند مرد را آفرید ، تا به هر جان کندنی که شده عین آب خوردن جان ما را به لب برساند ، با ذهنی تهی از احساس و چیزی به نام رگ غیرت ! و تو را ، که توی دست هات خار کاشته اند انگار و روی لب هات مار ! ما را هم توی وقت اضافه سر هم بندی کرد و فکس کرد توی زمین ، تا بیفتیم گیر تو که درگیری هات جای خالی ندارد ! سرش را هم گذاشت و بلافاصله از فرط خستگی خلقت این همه موجود خر غیرت  هوس باز خارق العاده خوابش برد ! دم صبح که از سر و صدای دزدکی عشق بازی کردن های قلمان و حوری های درگه بی در و پیکرش بیدار شد خیال کرد خواب دیده ما را خلق کرده ، و دوباره گرفت خوابید تا لنگ ظهر ، تو هم به حساب ما اینجایی ها میلیون ها سال و اندی ست که بر تخت منم منم نشسته ای و بی صاحب و بی حامی مان گیر آورده ای و هر غلطی که دلت خواست می کنی ! هر چه دین نوشتند تو نوشتی ، هر چه تاریخ نوشتند تو نوشتی ، هر چه قانون نوشتند تو نوشتی ، قلمان و حوری ها خسته و خوشبخت تازه خوابشان برده ، آفتاب ظهر پهن می شود روی خدا ، زیر لب غر غر کنان بیدار می شود ، wow چه خبر شده است ؟! چاره ای باید اما دیر شده ، تو زمین را تصاحب کرده ای ، فکر بهتری می کند ، کو تا شب ؟! کاسه کوزه مان را به هم می زند یکی دیگر می سازد ! سیاره ای شبیه زمین در حال شکل گیری ست ، از اخبار علمی شنیده ام !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦