نوستالژی های سال ها بعد!...

تابستان و bebe, i'm gonna leave you

تابستان ها تنها به درد این می خورند که توی خانه پیراهن نخی گلدار گشاد بلند بپوشید و توی خیابان مانتو با دامن بپوشید و شب ها روی بالکن بخوابید و آفتاب رویتان بیفتد و کلافه بیدار شوید و پتو را به دوش بکشید با چشم های نیمه بسته و به تخت و اتاق پناه ببرید برای ادامه ی خواب! تابستان ها باید ساعت ها به ماه و خوشه های خوشمزه ی ستاره ها زل زد و به کسانی فکر کرد که شما را با آهنگِ babe, i'm gonna leave you تنها گذاشته اند... و دو هزار بار از سر گوش داد و با نئشگی قرص ها حتی حوصله ی گریه کردن هم نداشت... دو هزار بار کم است، باید سه هزار بار گوش داد... باید آنقدر گوش داد که احساس کنی با پیراهن نخی گلدار گشاد بلندت داری از روی زمین ذره ذره بلند میشوی، ذره ذره بی وزن می شوی، و سبک پرواز می کنی بی مقصد... بر بالای شب، تا خواب...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤

زیر بارانِ نُت های دولاچنگ

یک سال و اندی پیش مطلبی نوشتم مبنی بر اینکه: "مطالبِ این وبلاگ از این به بعد مخاطب خاص دارند و اگر سر درنمی آورید خب نخوانید!"... از این به بعد مخاطب خاص ندارند!... والسلام! مخاطب خاصِ عزیزم ه دو چشم را به دلِ لت و پار من ترجیح داد و سوت زد و هزاران نُت دولاچنگ از لای لبانش به هوا پاشاند و رفت که رفت که رفت...! همان دلی را می گویم که توی طبق همه اش را ریخته بودم به پای فقط صداش و دست هاش!... همان دلی که... بگذریم... همان گلویی را می گویم که تا اخم می کرد انگار گریپ فورت در آن گیر کرده بود...! و من هی گفتم برگرد پشتِ سرت را نگاه کن، هااای، هوووی، هوااار، آهای، با تو ام... ولی برنگشت، نگاه نکرد!... و من زیر بارانِ نُت های دولاچنگ برگشتم سر خانه ی اول!... حالا دوباره منم و مردِ کلاه به سرِ سیگار به لبِ خیالاتم! اما این مدت نوشته های خوبی نوشتم که من که نه، ولی شماهایی که دوستشان داشتید می توانید از او تشکر کنید و برایش کف بزنید! مرد خیالاتم وجود نداشت، اما دوستم داشت، بی هوا از پشت بغلم می کرد، و هیچ دختری را به دل لت و پار من ترجیح نمی داد، خنده هایم را لای مخمل می پیچید و میگذاشت کنار آینه شمعدان روی طاقچه، و دست هایش بوی پونه و نعنا می داد، نه آویشن! اصلا دوتایی پونه و نعنا می کاشتیم توی گلدان های لب پنجره! و دوتایی سر میز شمع روشن می کردیم، لای ملافه های سفید در هم تمام می شدیم... و دوستم داشت! اصلا همه ی اینها به کنار، فقط دوستم داشت! همین! مردِ رویاهای من در 32 سالگی هنوز به اندازه ی شاهزاده ی سیندرلا کودکانه و خالصانه عاشق است و من غلط کردم، من غلط کردم که انتظار داشتم واقعی شود یک روز! یک بار فکر کردم شد، بعد دیدم نشد... بعد دیدم خانم ه دو چشم جذاب تر بود! البته من هم دو تا چشم داشتم، همه ی آدم ها دو تا چشم دارند، شماها دو تا چشم ندارید!؟ اما ه دو چشم لابد سه تا چشم داشت که جذاب تر بود، نمی دانم، حتی شاید چهار تا چشم! تنها چیزی که می دانم این است که مطالب این وبلاگ از این به بعد ماطب خاص ندارد! خودم را می نویسم!... خودِ خودم را...

.

.

.

پ.ن: وبلاگ شعرهایم تا اطلاع ثانوی، یعنی تا وقتی که پشتیبانی پرشین بلاگ راهِ حلی برای تغییر آدرسش پیش پایم بگذارد، تعطیل است.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤

ورجه وورجه نکن

من فکر می کنم سارا گلدفاب باید یخچال را بگذارد دم در توی کوچه کنار سطل آشغال! همانطور که من باید با گوشی ام همین کار را بکنم! و ربط گوشی به یخچال را پیشترها گفته ام!... بگذریم... بخواب... در سرم بتمرگ و بخواب!! این قدر ورجه وورجه نکن، اینقدر لابیرنت های بی سر و ته مغز مرا بدو بدو با سرعتِ یوزپلنگ این طرف و آن طرف ندو...! خسته ام! خسته! می خواهم جمجمه ام را بشکافم، مغزم را دربیاورم، بگذارمش توی جعبه ی کفشی چیزی، بچپانمش بالای کمدی زیر تختی جایی... و بتمرگم و بخوابم! به تو فکر نکردن دست نیافتنی تر از آرزوی رد شدن از کرم چاله های فضایی ست!!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤

یکی نبود...

یکی نبود... و لازم است که دوباره بگویم If You Go Away بهترین آهنگ دنیاست!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤

دغدغه های کوچیک، آرزوهای بزرگ، سلیقه های بد

دلم برای حماقتِ 14 15 سالگیم یذره شده! برای وقتی که بهترین خواننده های دنیا لیلا فروهر و منصور بودن و بهترین رمان دنیا بامدادِ خمار!! دلم برای وقتی که فکر می کردم سه هزار سال دیگه وقت دارم تا صاحب رویایی ترین عشق دنیا باشم و یکی نزاره حتی خودم در ماشین رو باز کنم یذره شده! دلم برای وقتایی که بدون قرص ساعت ها می خوابیدم و جز خواب پرواز هیچ خوابی نمی دیدم، دلم برای روزهایی که بزرگترین دغدغه ام این بود که چطوری مامانم رو راضی کنم که حتی اگه خودشو بکُشه هم من نماز بخون نیستم که نیستم تنگ شده! برای روزهایی که تا سی سالگی قرن ها راه بود و به نظرم سی ساله ها خیلی پیر و گنده بَک بودن تنگ شده! دلم برای دغدغه های کوچیک، برای آرزوهای بزرک، برای سلیقه های بد تنگ شده!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤

در بدترین دقایقِ این شام مرگ زای

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایقِ این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین

چه نفیسی بخواند، چه عصار، و چه هرکس دیگری، من هنوز فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ! و نه اینکه شما فکر کنید گرم و سرخ بودن خوب است ها؛ نخیر هیچ هم خوب نیست! اینجا ایران است، این فرهنگ از خشتِ اول، از ریشه، از اساس، خراب است! اینجا مردم از عشق می ترسند! اینجا کسی خودش را در دل و وجودِ کسی رها نمی کند، کسی به کسی اعتماد نمی کند! و کسی کسی را برای قلب گرم و سرخش نمی فهمد! اینجا هشت جفت پا قرض می کنند و با سرعت سیصد و یک کیلومتر در ثانیه فرار می کنند! اینجا سرد باشید و سیاه و سگ! اینجا پاچه بگیرید، اینجا خرده شیشه هایتان را هر روز به دقت با سنباده صیقل بدهید! گولِ این شعرها را هم نخورید! اینجا ایران است.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤

0 = 1 + 1

من اگر جای این صندلی بودم تاب نمی آوردم مرا! هی تاب می خورم، تاب می خورم، تاب نمی آورم تو را، که توی سرم یک جا بند نمی شوی! فکر نویسنده شدن، مسخره تر از فکر آسپیرین بچه برای تسکین سر دردهای ابدی من، تو را که توی سرم یک جا بند نمی شوی، تسکین نمی دهد! راه می افتم جای جایِ زندگی ام را زیر و رو می کنم، هر چه خواب، هر چه سرگرمی، موسیقی، ولگردی، گریه، با هر چه خیال که خیال کنی را، می ریزم توی جای خالیت، پر نمی شود که هیچ، خودم هم تفریق می شوم از زندگی ام! من اگر منها شوم از منتهای زندگی ام که تو را از دست داده پیش تر، چند تا می ماند؟ صفر تا! آفرین بیست می شوم، اما مصیبت دیگر چیست؟ وقتی قرار باشد با صفر تا دل بسازم و به نصیحتِ قصارنویسان از گذشته چشم بپوشم و یادم برود روزی بوده ای!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤

در بابِ اشتباهاتِ ادبیاتِ تغزلیِ ایران

و در ادبیاتِ تغزلیِ ایران البته اشتباهاتی هم وجود دارد!... مثلا شما در هیچ درجه ای از عشق نمی توانید یارِ یارتان را دوست بدارید!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

نیمه ی پُر لیوان

تصمیم گرفته ام نیمه ی پر لیوان را ببینم! نیمه ی پر لیوان این است که من هنوز گری موور را بیشتر از تو دوست دارم، من هنوز سهیل نفیسی را، من هنوز لانا دل ری را، من هنوز دایانا کورتز را، تام ویتس را، استیو وای را، الویس پریسلی را، باب دیلن را، اسکورپیونز را، آپوکالیپتیکا را، استیل هارت را، موس را، اوتمار لیبرت را، یوآرال را، آنتی متر را، ریور ساید را، شمرین را، و حتی تایگر لیلیز را، بیشتر از تو دوست دارم!!... من هنوز حتی دسته ی شیپورزن های فیلم های امیر کاستاریکا را بیشتر از تو دوست دارم! گفته بودم که پس از مرگ و تنهایی و عشق، موسیقی تنها چیزی ست که حقیقت دارد!؟ و گفتم عشق! آی عشق... تو می دانستی چه فرق بزرگی دارد عشق و وابستگی؟ تو می دانستی چه فرق بزرگی دارد دلبستگی و وابستگی!؟ وابسته ات نبودم عزیزم، دلبسته ات بودم... و تا بیایی فرق این دو تا را پیدا کنی فرسنگ ها دور شده ای... آنقدر که نه خودت توان برای بازگشتن خواهی داشت نه من! من وابسته ات نبودم... من بدون تو خوب بلدم از پس زندگی بربیایم!، من بی تو حتی اگر نتوانم به هیچ سلامی علیک بگویم، من اگر بی تو تنها بمانم، هنوز بر زمینی قدم خواهم زد که موسیقی های باشکوهی دارد، اپراهای با شکوهی دارد، و خوشبختی های باشکوهی... وابستگی فلج می کند آدم ها را، وابستگی ترس دارد؛ فرار کردن دارد! من وابسته ات نبودم... و دلبستگی چیزی ست فراتر از درکِ دنیا! دلبستگی چیزی نیست که بترساندَت... دلبستگی سراسر عشق است! تو را با هیجاناتِ تازه یافته ات به خدایی که نیست می سپارم و خودم را با تنهاییِ با شکوهم به صدای گیتارها، فلوت ها، وبولونسل ها، آکاردئون ها... باران های بی هوا، دیازپام های ده، دلتنگی ها، همین نوشته ها... همین خریت ها!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

ما فریدا کالو نیستیم

این عدالت نیست، اینکه ما دردِ چیزی را تا مغز استخوان حس می کنیم که وجود ندارد، دردِ عشقی که تا مرز خفگی پیش می بَرد اما نمی کُشد، آن هم در حالی که داستان اصلا از این قرار نیست! داستان از این قرار است که ما در جبری به سر می بریم که اراده ای در تغییر هیچ چیزش نداریم! آنکه پای رفتن دارد می رود! آنکه پای رفتن دارد هیچوقت نمی گوید: "با هم درستش می کنیم!" آنکه پای رفتن دارد واژه ی "با هم" در دایره ی لغاتش نیست! آنکه پای رفتن دارد به سادگی؛ کافی ست بادی بوزد تا برود... حالا هی نامه بنویس، هی حرف بزن، هی دعا کن، هی دخیل ببند به امامزاده ی پرتی که هر روز در آن فیلمبرداری دارید، هیچ نمی شود... کسی به دلش نمی افتد که چیزی را جا گذاشته است! کسی حالی اش نمی شود که "گفتم یه چیزی از تو جا مونده/ باید به سمتِ خونه برگردم!/"... کسان زندگی شان را می کنند، کسان دور شما را خط می کشند و می روند، نه از آن خط های گچی که پسرک در فیلم آقای هیچکس کشیده بود و آرزو می کرد دختر روزی در مرکز آن دایره خواهد ایستاد! نه؛ از آن خط های سفید نه... از آن خط های قرمز کلفت دورتان می کشند و می روند با هر تازه رسیده ای که هیچ شباهتی به شما ندارد، و در آغوشش می آرامند و نوازشی که شما هرگز از هیچ دستِ دیگری نتوانید خواهید پذیرفت را به دیگری هدیه می کنند مفت و مسلم... مشکل از آن ها نیست، مشمل از دنیاست، مشکل از این جهان سه بعدی ای ست که در آن بال بال می زنیم و ناتوانیم! ما فریدا کالو نیستیم؛ ما نمی توانیم از مردی که عاشق نیست، عاشق بسازیم! ما توان و قدرت و صبر و اعتماد به نفس فریدا کالو را نداریم، ما گل های بزرگ بر سرمان نمی زنیم، ما قرار نیست در تاریخ بمانیم، ما فقط قرار است چهل پنجاه سل دیگر حسرتِ عشقی را بکشیم که در دامن دیگران خواب است! ما فریدا کالو نیستیم، ما می شکنیم... ما نه؛ من! من می شکنم، من فرو می ریزم... "بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/ مثل شهری که به روی گسلِ زلزله هاست!/" من به تار موی سفیدت که همیشه دوستش داشتم قسم خورده ام دوستت بدارم تا همیشه... بر می شود که بگردی!؟ من گیر کرده ام، در خواب هایی که در آنها هنوز هوایم را داری، من گیر کرده ام در خاطره ی لبخندهای عزیزت که خودم کشفشان کردم، من گیر کرده ام در تو... در اینکه "به خودم آمدم انگار تویی در من بود/ این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود!/"... می بینی چه ظرفیتی به آدم می دهد عشق؟ کسی چه می دانست بشود تا این حد شکست و دوباره بلند شد و دوباره خواست!؟ کسی چه می دانست دوستم نداری!؟ کسی چه می دانست قرار است نقش مردِ افسانه ها را من بازی کنم و تو با آن سبیل های کلفتت نقش لیلی را!؟؟ راستی می دانستی سر کار بغضم می گیرد؟ همین دیروز سه ساعت در پس کوچه های سربالایی و سر پایینی و باریک روستا رفتم و رفتم... نمی توانستم تو را و زنی را در محیطی مشابه تصور کنم، اینکه نکند با آن اخم جذابت از دو متر این طرف تر به دو متر آن طرف اس ام اس بدهی و لبخند بنشانی بر لب هایی که لب های من نیست! آن محیط، آن فرمت، آن موقعیت داشت خفه ام می کرد... تمام گروه عین آنها که با فانوس در جنگل ها به دنبال گلنار می گشتند دنبال من می گشتند و آنتن ندارد خوشبختانه آن خراب شده!... دلتنگی های مرا باد اگر با خود به کوچه تان می آورد، خودت و تمام همسایه هایت و آپارتمان ها و درخت ها و شمشادها را طوفان با خود میبُرد!... دلتنگی های من از حدِ طاقت گذشته اند... بر می شود که بگردی؟

.

.

.

پ.ن ها:

بیت اول: ترانه ای از آلبوم پلاستیکا
بیت دوم: فاضل نظری
بیت سوم: علیرضا آذر

 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

شهد لبخندت

هر زمان این کتاب را باز می کنی، اگر لبخند زدی، شهد لبخندت به جانم...
امضا
93/2/7

کدام لبخند؟
 

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤

دومی

معشوق های من به ترتیت:
1. موسیقی
2. تو
3. رانندگیِ ترجیحا بی مقصد در نیمه شب های خلوتِ اتوبان

و من با اولی یاد دومی می افتم و با سومی هم یاد دومی می افتم...
بدبختی از این بالاتر؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤

جادو کن

حالِ زندگی خوب نیست.
حالِ زندگی ام را خوب کن، تو جادو می دانی!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤

دست روی دست

تُنگِ شیشه ای شکست
ما اما دست روی دست!
آخرین ماهی هم مُرد...
...
باد ما را با خود خواهد بُرد...
دیلینگ دیلینگ دیلینگ دینگ...

و البته این ریتم خوش و خرم پایانی تنها به سبب رضایتِ تو از ماجراست! و الا نه اینکه باد ما را با خود خواهد بُرد دیلینگ دیلینگ دارد و نه اینکه آخرین امید هم مُرد و نه از همه بدتر آنکه ما دست روی دست گذاشتیم! هر یک از اینها به تنهایی یک تراژدی اند؛ تو اما سوت بزن... تو اما پای بکوب...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

آنتیگونه: تو تا حالا عاشق شدی؟
تیرسیاس: عشق خطرناکه خانوم!
آنتیگونه: چرا؟
تیرسیاس: چون نمی زاره از چیزای خطرناک بترسی!

.

.

.

آنتیگونه
سوفوکل

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

دست و پا زدن توی ظرفِ چسب

از مزایای سه ماهِ آزگار کار کردن در یک قبرستانِ روستاییِ خیلی قدیمی که تمام مرده هایش صدها سال پیش مرده اند این است که هر روز به تو فحش می دهم که چرا نمی فهمی، چرا نمی فهمی، چرا نمی فهمی، دوست داشتن نه تنها مهمتر از آن حدِ ناچیزی ست که تو فکر میکنی، بلکه اصلا مهمترین چیز دنیاست! دنیا به هیچ چیز نمی ارزد! واقعا به هیچ نمی ارزد لعنتی، جز به آنکه دوست بداریم کسی را که لیاقتِ دوست داشته شدن دارد، تا هر کجا که شد، تا همیشه...! یک نفری هم نه، دو نفری! خودم می دانم یک نفری دوست داشتنت حماقتی ست که در آن دست و پا می زنم و انگار می کنم توی ظرفِ چسب ام! تا به حال توی ظرفِ چسب دست و پا زده ای!؟؟ یک نفری دوست داشتنت درست شبیه به دست و پا زدن توی ظرفِ چسب است! اگر نزده ای لااقل تصور کن!، تصور کن این بدبختیِ ناگریزِ ناگزیر را!... اما همین که دو تایی دوست داشتنِ یکدیگر را زندگی زندگی کنیم آن وقت دنیا به همه چیز می ارزد!... اصلا تو بگرد و پیدا کن، تو تمام دنیا را بگرد و چیزی زیباتر از این پیدا کن! تو بگرد و زیباییِ احتمالیِ بزرگتر و با اهمیت تری در زندگیِ اینها که صدها سال پیش مرده اند پیدا کن!، نمی توانی عزیزم، نه تو و نه هیچ عقل اندیشِ پُرمدعای دیگری نمی تواند اگر از بالاتر و از سالها دورتر که به دنیا نگاه کند چیزی زیباتر و مهمتر از این پیدا کند! لعنتی آن جوانان که صدها سال بعد بر روی سنگ قبرهای ما راه خواهند رفت برایشان مهم نیست که ما چقدر عاقلانه زندگی کردیم و چقدر عاقلانه از هم گذشتیم! آنان که بر سنگ های ما قدم خواهند زد، ما را نخواهند بخشید!... زندگی به هیچ چیز نمی ارزد، جز به آنکه یک سال، یک روز، یک دقیقه، بیشتر دوست بدارمت، دوست بداری ام...! دو نفری دوست داشتنت مثل پیاده روی در گرگ و میشِ خنکِ ابریِ دم صبحی ست در فروردینِ شهری شمالی که بوی دریا می دهد... دو نفری دوست داشتنت مثل باریدنِ بارانِ ریز ریز روی خانه های کاهگلی و کوچه های خاکی ست... چرا نمی گذاری زندگی ام بوی خاک و کاهگلِ باران خورده بدهد!؟ دو نفری دوست داشتنت دست و پا زدن توی ظرفِ چسب نیست! عزیزم من هر روز به تو و این ظرفِ چسب فحش می دهم!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

آخرین ماه بهار

اردیبهشت آخرین ماه بهار است.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

کار جهان رو به خوشبختی نیست

ماندن "مرد" می خواهد. می شود زن بود و مرد بود، می شود مرد بود و مرد نبود. مردانگی به عاقل بودن نیست. پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن "مرد" می خواهد. مردانگی به منطقی بودن نیست. عشق و عاشقی کردن "مرد" می خواهد. احساس امنیت "مرد" می خواهد. شانه شدن برای بهانه ها و دلشوره ها و دلتنگی های...، آخ دلتنگی هایش... دلتنگی... شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد "مرد" می خواهد. مردانگی به موهای سفید کنار شقیقه ها نیست. مردانگی اصلا به به مرد بودن نیست! ماندن "مرد" می خواهد. ساختن "مرد" می خواهد. بودن "مرد" می خواهد... بدبختانه تمام خوشبختی های کوچک و ساده ی دنیا "مرد" می خواهد، و از همین رو کار جهان رو به خوشبختی نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

آه یان تیرسنِ عزیز...

مثلا شما تمام روزهای عمرتان را هم که موسیقی های فیلم Amelie را گوش یدهید کم است! به خصوص ترک J'Y Suis Jamias Allé و ترک La Noyée را و تک تکِ هر ده ها ترک دیگرش را! بدون موسیقی و عشق شما در حماقتِ محض زندگی خواهید کرد...! در این حماقتِ محض نمانید، نگذارید مرگ های در کمین به ریشمان بخندند. زیستن سخت ساده است. موسیقیِ خوب سلیقه می آورد، سلیقه فرهنگ، فرهنگ انسانیت، انسایت عشق، عشق زندگی...

 

 

 

پ.ن: عنوان پست را، آه یان تیرسن عزیز را، با همام لحنی بخوانید که شاملو می گوید: آه اسفندیار مغموم!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه؟

بزرگ شدن قیمتِ گزافی دارد! اتفاقا خیلی هم بچه نبودم، نوجوان بودم که عاشقِ مشاعره بازی بودم و در هیچ بازی ای پیش نمی آمد که "تا کی به تمنای وصالِ تو یگانه..." را همان اولین باری که حرفِ ت به من میفتاد نخوانم! بقیه اش را هم بلد نبودم و همان یک بیت را هم احتمالا یک بار اتفاقی توی کلیپ های احمقانه ی گل و چمن و آبشار دار تلویزیون شنیده بودم و حفظم شده بود و هیچ هیچ هیچ هیچ از آن نمی فهمیدم، یعنی درست به همان اندازه ای می فهمیدمش که ترانه ی تیتراژ پایانی تایتانیک را می فهمیدم که در اثر زیاد شنیدنش حفظ شده بودم!!... عزیزم بزرگ شدن به قیمتِ نابودی ست... و حالا که دیگر نوجوان نیستم، حالا که همه اش را تا بیتِ آخر نه تنها حفظم بلکه زندگی اش می کنم و درد می کِشمش، حالا که پروانه در آتش شده است، حالا که کعبه و بت خانه بهانه ست، حالا که می همه جا عکس رخت توان دید، حالا که آنقدر بزرگ شده ام که خوابم نمی برد، حالا که خوابم هم اگر ببرد تو را با خود نمی برد،... خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
← صفحه بعد صفحه قبل →