نوستالژی های سال ها بعد!...

در بدترین دقایقِ این شام مرگ زای

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایقِ این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین

چه نفیسی بخواند، چه عصار، و چه هرکس دیگری، من هنوز فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ! و نه اینکه شما فکر کنید گرم و سرخ بودن خوب است ها؛ نخیر هیچ هم خوب نیست! اینجا ایران است، این فرهنگ از خشتِ اول، از ریشه، از اساس، خراب است! اینجا مردم از عشق می ترسند! اینجا کسی خودش را در دل و وجودِ کسی رها نمی کند، کسی به کسی اعتماد نمی کند! و کسی کسی را برای قلب گرم و سرخش نمی فهمد! اینجا هشت جفت پا قرض می کنند و با سرعت سیصد و یک کیلومتر در ثانیه فرار می کنند! اینجا سرد باشید و سیاه و سگ! اینجا پاچه بگیرید، اینجا خرده شیشه هایتان را هر روز به دقت با سنباده صیقل بدهید! گولِ این شعرها را هم نخورید! اینجا ایران است.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤

0 = 1 + 1

من اگر جای این صندلی بودم تاب نمی آوردم مرا! هی تاب می خورم، تاب می خورم، تاب نمی آورم تو را، که توی سرم یک جا بند نمی شوی! فکر نویسنده شدن، مسخره تر از فکر آسپیرین بچه برای تسکین سر دردهای ابدی من، تو را که توی سرم یک جا بند نمی شوی، تسکین نمی دهد! راه می افتم جای جایِ زندگی ام را زیر و رو می کنم، هر چه خواب، هر چه سرگرمی، موسیقی، ولگردی، گریه، با هر چه خیال که خیال کنی را، می ریزم توی جای خالیت، پر نمی شود که هیچ، خودم هم تفریق می شوم از زندگی ام! من اگر منها شوم از منتهای زندگی ام که تو را از دست داده پیش تر، چند تا می ماند؟ صفر تا! آفرین بیست می شوم، اما مصیبت دیگر چیست؟ وقتی قرار باشد با صفر تا دل بسازم و به نصیحتِ قصارنویسان از گذشته چشم بپوشم و یادم برود روزی بوده ای!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤

در بابِ اشتباهاتِ ادبیاتِ تغزلیِ ایران

و در ادبیاتِ تغزلیِ ایران البته اشتباهاتی هم وجود دارد!... مثلا شما در هیچ درجه ای از عشق نمی توانید یارِ یارتان را دوست بدارید!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

نیمه ی پُر لیوان

تصمیم گرفته ام نیمه ی پر لیوان را ببینم! نیمه ی پر لیوان این است که من هنوز گری موور را بیشتر از تو دوست دارم، من هنوز سهیل نفیسی را، من هنوز لانا دل ری را، من هنوز دایانا کورتز را، تام ویتس را، استیو وای را، الویس پریسلی را، باب دیلن را، اسکورپیونز را، آپوکالیپتیکا را، استیل هارت را، موس را، اوتمار لیبرت را، یوآرال را، آنتی متر را، ریور ساید را، شمرین را، و حتی تایگر لیلیز را، بیشتر از تو دوست دارم!!... من هنوز حتی دسته ی شیپورزن های فیلم های امیر کاستاریکا را بیشتر از تو دوست دارم! گفته بودم که پس از مرگ و تنهایی و عشق، موسیقی تنها چیزی ست که حقیقت دارد!؟ و گفتم عشق! آی عشق... تو می دانستی چه فرق بزرگی دارد عشق و وابستگی؟ تو می دانستی چه فرق بزرگی دارد دلبستگی و وابستگی!؟ وابسته ات نبودم عزیزم، دلبسته ات بودم... و تا بیایی فرق این دو تا را پیدا کنی فرسنگ ها دور شده ای... آنقدر که نه خودت توان برای بازگشتن خواهی داشت نه من! من وابسته ات نبودم... من بدون تو خوب بلدم از پس زندگی بربیایم!، من بی تو حتی اگر نتوانم به هیچ سلامی علیک بگویم، من اگر بی تو تنها بمانم، هنوز بر زمینی قدم خواهم زد که موسیقی های باشکوهی دارد، اپراهای با شکوهی دارد، و خوشبختی های باشکوهی... وابستگی فلج می کند آدم ها را، وابستگی ترس دارد؛ فرار کردن دارد! من وابسته ات نبودم... و دلبستگی چیزی ست فراتر از درکِ دنیا! دلبستگی چیزی نیست که بترساندَت... دلبستگی سراسر عشق است! تو را با هیجاناتِ تازه یافته ات به خدایی که نیست می سپارم و خودم را با تنهاییِ با شکوهم به صدای گیتارها، فلوت ها، وبولونسل ها، آکاردئون ها... باران های بی هوا، دیازپام های ده، دلتنگی ها، همین نوشته ها... همین خریت ها!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

ما فریدا کالو نیستیم

این عدالت نیست، اینکه ما دردِ چیزی را تا مغز استخوان حس می کنیم که وجود ندارد، دردِ عشقی که تا مرز خفگی پیش می بَرد اما نمی کُشد، آن هم در حالی که داستان اصلا از این قرار نیست! داستان از این قرار است که ما در جبری به سر می بریم که اراده ای در تغییر هیچ چیزش نداریم! آنکه پای رفتن دارد می رود! آنکه پای رفتن دارد هیچوقت نمی گوید: "با هم درستش می کنیم!" آنکه پای رفتن دارد واژه ی "با هم" در دایره ی لغاتش نیست! آنکه پای رفتن دارد به سادگی؛ کافی ست بادی بوزد تا برود... حالا هی نامه بنویس، هی حرف بزن، هی دعا کن، هی دخیل ببند به امامزاده ی پرتی که هر روز در آن فیلمبرداری دارید، هیچ نمی شود... کسی به دلش نمی افتد که چیزی را جا گذاشته است! کسی حالی اش نمی شود که "گفتم یه چیزی از تو جا مونده/ باید به سمتِ خونه برگردم!/"... کسان زندگی شان را می کنند، کسان دور شما را خط می کشند و می روند، نه از آن خط های گچی که پسرک در فیلم آقای هیچکس کشیده بود و آرزو می کرد دختر روزی در مرکز آن دایره خواهد ایستاد! نه؛ از آن خط های سفید نه... از آن خط های قرمز کلفت دورتان می کشند و می روند با هر تازه رسیده ای که هیچ شباهتی به شما ندارد، و در آغوشش می آرامند و نوازشی که شما هرگز از هیچ دستِ دیگری نتوانید خواهید پذیرفت را به دیگری هدیه می کنند مفت و مسلم... مشکل از آن ها نیست، مشمل از دنیاست، مشکل از این جهان سه بعدی ای ست که در آن بال بال می زنیم و ناتوانیم! ما فریدا کالو نیستیم؛ ما نمی توانیم از مردی که عاشق نیست، عاشق بسازیم! ما توان و قدرت و صبر و اعتماد به نفس فریدا کالو را نداریم، ما گل های بزرگ بر سرمان نمی زنیم، ما قرار نیست در تاریخ بمانیم، ما فقط قرار است چهل پنجاه سل دیگر حسرتِ عشقی را بکشیم که در دامن دیگران خواب است! ما فریدا کالو نیستیم، ما می شکنیم... ما نه؛ من! من می شکنم، من فرو می ریزم... "بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/ مثل شهری که به روی گسلِ زلزله هاست!/" من به تار موی سفیدت که همیشه دوستش داشتم قسم خورده ام دوستت بدارم تا همیشه... بر می شود که بگردی!؟ من گیر کرده ام، در خواب هایی که در آنها هنوز هوایم را داری، من گیر کرده ام در خاطره ی لبخندهای عزیزت که خودم کشفشان کردم، من گیر کرده ام در تو... در اینکه "به خودم آمدم انگار تویی در من بود/ این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود!/"... می بینی چه ظرفیتی به آدم می دهد عشق؟ کسی چه می دانست بشود تا این حد شکست و دوباره بلند شد و دوباره خواست!؟ کسی چه می دانست دوستم نداری!؟ کسی چه می دانست قرار است نقش مردِ افسانه ها را من بازی کنم و تو با آن سبیل های کلفتت نقش لیلی را!؟؟ راستی می دانستی سر کار بغضم می گیرد؟ همین دیروز سه ساعت در پس کوچه های سربالایی و سر پایینی و باریک روستا رفتم و رفتم... نمی توانستم تو را و زنی را در محیطی مشابه تصور کنم، اینکه نکند با آن اخم جذابت از دو متر این طرف تر به دو متر آن طرف اس ام اس بدهی و لبخند بنشانی بر لب هایی که لب های من نیست! آن محیط، آن فرمت، آن موقعیت داشت خفه ام می کرد... تمام گروه عین آنها که با فانوس در جنگل ها به دنبال گلنار می گشتند دنبال من می گشتند و آنتن ندارد خوشبختانه آن خراب شده!... دلتنگی های مرا باد اگر با خود به کوچه تان می آورد، خودت و تمام همسایه هایت و آپارتمان ها و درخت ها و شمشادها را طوفان با خود میبُرد!... دلتنگی های من از حدِ طاقت گذشته اند... بر می شود که بگردی؟

.

.

.

پ.ن ها:

بیت اول: ترانه ای از آلبوم پلاستیکا
بیت دوم: فاضل نظری
بیت سوم: علیرضا آذر

 

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

شهد لبخندت

هر زمان این کتاب را باز می کنی، اگر لبخند زدی، شهد لبخندت به جانم...
امضا
93/2/7

کدام لبخند؟
 

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤

دومی

معشوق های من به ترتیت:
1. موسیقی
2. تو
3. رانندگیِ ترجیحا بی مقصد در نیمه شب های خلوتِ اتوبان

و من با اولی یاد دومی می افتم و با سومی هم یاد دومی می افتم...
بدبختی از این بالاتر؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤

جادو کن

حالِ زندگی خوب نیست.
حالِ زندگی ام را خوب کن، تو جادو می دانی!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤

دست روی دست

تُنگِ شیشه ای شکست
ما اما دست روی دست!
آخرین ماهی هم مُرد...
...
باد ما را با خود خواهد بُرد...
دیلینگ دیلینگ دیلینگ دینگ...

و البته این ریتم خوش و خرم پایانی تنها به سبب رضایتِ تو از ماجراست! و الا نه اینکه باد ما را با خود خواهد بُرد دیلینگ دیلینگ دارد و نه اینکه آخرین امید هم مُرد و نه از همه بدتر آنکه ما دست روی دست گذاشتیم! هر یک از اینها به تنهایی یک تراژدی اند؛ تو اما سوت بزن... تو اما پای بکوب...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

آنتیگونه: تو تا حالا عاشق شدی؟
تیرسیاس: عشق خطرناکه خانوم!
آنتیگونه: چرا؟
تیرسیاس: چون نمی زاره از چیزای خطرناک بترسی!

.

.

.

آنتیگونه
سوفوکل

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

دست و پا زدن توی ظرفِ چسب

از مزایای سه ماهِ آزگار کار کردن در یک قبرستانِ روستاییِ خیلی قدیمی که تمام مرده هایش صدها سال پیش مرده اند این است که هر روز به تو فحش می دهم که چرا نمی فهمی، چرا نمی فهمی، چرا نمی فهمی، دوست داشتن نه تنها مهمتر از آن حدِ ناچیزی ست که تو فکر میکنی، بلکه اصلا مهمترین چیز دنیاست! دنیا به هیچ چیز نمی ارزد! واقعا به هیچ نمی ارزد لعنتی، جز به آنکه دوست بداریم کسی را که لیاقتِ دوست داشته شدن دارد، تا هر کجا که شد، تا همیشه...! یک نفری هم نه، دو نفری! خودم می دانم یک نفری دوست داشتنت حماقتی ست که در آن دست و پا می زنم و انگار می کنم توی ظرفِ چسب ام! تا به حال توی ظرفِ چسب دست و پا زده ای!؟؟ یک نفری دوست داشتنت درست شبیه به دست و پا زدن توی ظرفِ چسب است! اگر نزده ای لااقل تصور کن!، تصور کن این بدبختیِ ناگریزِ ناگزیر را!... اما همین که دو تایی دوست داشتنِ یکدیگر را زندگی زندگی کنیم آن وقت دنیا به همه چیز می ارزد!... اصلا تو بگرد و پیدا کن، تو تمام دنیا را بگرد و چیزی زیباتر از این پیدا کن! تو بگرد و زیباییِ احتمالیِ بزرگتر و با اهمیت تری در زندگیِ اینها که صدها سال پیش مرده اند پیدا کن!، نمی توانی عزیزم، نه تو و نه هیچ عقل اندیشِ پُرمدعای دیگری نمی تواند اگر از بالاتر و از سالها دورتر که به دنیا نگاه کند چیزی زیباتر و مهمتر از این پیدا کند! لعنتی آن جوانان که صدها سال بعد بر روی سنگ قبرهای ما راه خواهند رفت برایشان مهم نیست که ما چقدر عاقلانه زندگی کردیم و چقدر عاقلانه از هم گذشتیم! آنان که بر سنگ های ما قدم خواهند زد، ما را نخواهند بخشید!... زندگی به هیچ چیز نمی ارزد، جز به آنکه یک سال، یک روز، یک دقیقه، بیشتر دوست بدارمت، دوست بداری ام...! دو نفری دوست داشتنت مثل پیاده روی در گرگ و میشِ خنکِ ابریِ دم صبحی ست در فروردینِ شهری شمالی که بوی دریا می دهد... دو نفری دوست داشتنت مثل باریدنِ بارانِ ریز ریز روی خانه های کاهگلی و کوچه های خاکی ست... چرا نمی گذاری زندگی ام بوی خاک و کاهگلِ باران خورده بدهد!؟ دو نفری دوست داشتنت دست و پا زدن توی ظرفِ چسب نیست! عزیزم من هر روز به تو و این ظرفِ چسب فحش می دهم!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

آخرین ماه بهار

اردیبهشت آخرین ماه بهار است.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

کار جهان رو به خوشبختی نیست

ماندن "مرد" می خواهد. می شود زن بود و مرد بود، می شود مرد بود و مرد نبود. مردانگی به عاقل بودن نیست. پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن "مرد" می خواهد. مردانگی به منطقی بودن نیست. عشق و عاشقی کردن "مرد" می خواهد. احساس امنیت "مرد" می خواهد. شانه شدن برای بهانه ها و دلشوره ها و دلتنگی های...، آخ دلتنگی هایش... دلتنگی... شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد "مرد" می خواهد. مردانگی به موهای سفید کنار شقیقه ها نیست. مردانگی اصلا به به مرد بودن نیست! ماندن "مرد" می خواهد. ساختن "مرد" می خواهد. بودن "مرد" می خواهد... بدبختانه تمام خوشبختی های کوچک و ساده ی دنیا "مرد" می خواهد، و از همین رو کار جهان رو به خوشبختی نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

آه یان تیرسنِ عزیز...

مثلا شما تمام روزهای عمرتان را هم که موسیقی های فیلم Amelie را گوش یدهید کم است! به خصوص ترک J'Y Suis Jamias Allé و ترک La Noyée را و تک تکِ هر ده ها ترک دیگرش را! بدون موسیقی و عشق شما در حماقتِ محض زندگی خواهید کرد...! در این حماقتِ محض نمانید، نگذارید مرگ های در کمین به ریشمان بخندند. زیستن سخت ساده است. موسیقیِ خوب سلیقه می آورد، سلیقه فرهنگ، فرهنگ انسانیت، انسایت عشق، عشق زندگی...

 

 

 

پ.ن: عنوان پست را، آه یان تیرسن عزیز را، با همام لحنی بخوانید که شاملو می گوید: آه اسفندیار مغموم!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه؟

بزرگ شدن قیمتِ گزافی دارد! اتفاقا خیلی هم بچه نبودم، نوجوان بودم که عاشقِ مشاعره بازی بودم و در هیچ بازی ای پیش نمی آمد که "تا کی به تمنای وصالِ تو یگانه..." را همان اولین باری که حرفِ ت به من میفتاد نخوانم! بقیه اش را هم بلد نبودم و همان یک بیت را هم احتمالا یک بار اتفاقی توی کلیپ های احمقانه ی گل و چمن و آبشار دار تلویزیون شنیده بودم و حفظم شده بود و هیچ هیچ هیچ هیچ از آن نمی فهمیدم، یعنی درست به همان اندازه ای می فهمیدمش که ترانه ی تیتراژ پایانی تایتانیک را می فهمیدم که در اثر زیاد شنیدنش حفظ شده بودم!!... عزیزم بزرگ شدن به قیمتِ نابودی ست... و حالا که دیگر نوجوان نیستم، حالا که همه اش را تا بیتِ آخر نه تنها حفظم بلکه زندگی اش می کنم و درد می کِشمش، حالا که پروانه در آتش شده است، حالا که کعبه و بت خانه بهانه ست، حالا که می همه جا عکس رخت توان دید، حالا که آنقدر بزرگ شده ام که خوابم نمی برد، حالا که خوابم هم اگر ببرد تو را با خود نمی برد،... خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

سلام خانم؛ من آب هستم!

معجزه یعنی یک بار که دلم دارد برایت پر می کشد اما نمی شود که چیزی بگویم، آب خودش پا در بیاورد! معجزه یعنی یک بار که دارم از تشنگی تلف میشوم و اتفاقا درست در دو قدمیِ برکه ی خنکی هم هستم اما دست و پاهایم را میخ کرده اند به زمین با ریسمان های کلفت و چسبناک، خودت پا در بیاوری بلند شوی بیایی نزدیکتر بگویی: سلام خانم؛ من آب هستم، خنک و گوارا، و ببخشید که تا به حال نبودم!! معجزه یعنی به دلت بیافتم، درست همان وقتی که دارم تلف میشوم، درست همان لحظه که گوشی را برمیدارم و بلافاصله مثل چیزی که زیادی داغ است یا زیادی یخ است یا برق دارد، پرت می کنمش روی تخت، رعشه به تمام دستم می افتد و هی دستم را مُشت و باز و مُشت و باز می کنمش تا شماره ات از یادِ سرانگشتانم بر زمین بریزد... معجزه یعنی درست همان ثانیه، همان آن، به دلت بیفتم، به دامنم بیفتی، به دامت بیفتم، به برم بیفتی، به بازویت بیفتم، به سینه ام بیفتی،... به بوسیدنت، به بوسیدنم، به خنده ام، به خنده ات بیفتیم. معجزه یعنی تلفن زنگ بخورد، و تو آب باشی، حالا که من زمینم، سراسر حاصلخیز و بذرِ پاشیده شده از دانه دانه دانه های عشقی که نمی روید اگر آب نباشی... اگر نباشی...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

عشق آخرین اتفاقی ست که می افتد!

همه چیز از عشق مهم تر است!، ولی عشق آخرین اتفاقی ست که می افتد! یعنی نه که حتما قرار باشد بیفتد، یا هرگز نمی افتد و همیشه تا دم مرگ احتمالِ افتادنِ اتفاقاتِ زیادی در زندگی باقی خواهد ماند...، یا اگر افتاد دیگر دست ها را پشتِ گردن گره کنید و به عقب تکیه بدهید که دیگر هیچ اتفاقِ بزرگ تری نخواهد افتاد! چه قرار است بشود مثلا؟ قرار است ازدواج کنید؟ لی لی لی گویان خنچه و سفره تزیین کنید؟ هفت قلو پسر بیاورید؟ کسانتان از دست و دنیا بروند؟ یک شبه تیلیاردر شوید؟ کارتون خواب شوید؟ بروید دور اروپا در هشتاد روز؟ بروید کره ی ماه؟ جنگ شود؟ اسیر دزدان دریایی شوید؟ رییس جمهور آمریکا شوید؟ دنیا منفجر شود تمام شود؟... یا چی؟ اگر عاشقی را رد کرده باشید هیچ کدام دیگر نه ویران کننده ترند و نه خوشحال کننده تر!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

خونِ دل از دو دیده ام...

دجله به دجله... یم به یم...
چشمه به چشمه... جو به جو...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

فلوت و دریا

پر از فلوت و دریا شده ام...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

مولف به شدت مُرده است!

مولف به شدت مرده است! بله؛ با اینکه رولان بارت تازه در سال 1960 و میشل فوکو در سالِ نمی دانم چند یادشان می افتد و مرگِ مولف را اعلام می کنند، اما مولف از خیلی خیلی پیش تر، درست از همان ابتدای عالم مُرده بوده است! و شما چه موافق باشید و چه مخالف باشید مرده ها زنده نمی شوند. پس بیخیال شوید و بپذیرید و سوت بزنید و گوجه سبز در سبد بشورید، که مولف نه تنها مرده است، بلکه هفتاد و هفت کفن هم پوسانده است!... هرکه از هرچه که لذت ببرد، تمام و کمال صاحبِ آن است!... و شما باید تواناییِ تبدیل شدن به یک اثر را داشته باشید، آنقدر که تمام وجودتان بشود آن اثر!، آن قدر که از شدتِ هیجانِ این همه تبدیل شدن به آن اثر نتوانید در هیچ موقعیتی ثابت بمانید و نفستان ببرد و هی راه بروید و باورتان نشود که چطور شد که اینطور شد و اصلا مگر میشود که اینطور شد؟! آنقدر که حاضر باشید به تمام کتب آسمانی و زمینی و زیرزمینی قسم بخورید که این را نه تنها آن مولفِ اولیه ی مُرده اش بیشتر از شما نفهمیده است، بلکه اصلا به فرضیه ی تناسخ ناگهان اعتقاد پیدا کنید که بتوانید توجیهی دست و پا کنید که لابد این را خودتان در زندگیِ پیش گفته اید یا سروده اید یا یک همچین چیزی!... هرچند که کسی هم باید پیدا شود که تفاوتِ سرقتِ ادبی و مرگِ مولف را توضیح بدهد و ثابت کند که این دو علی رغم شباهتِ ظاهریِ بیش از حدشان به هم اما هیچ کوچکترین ربطی به هم ندارند! مثلا یکی باید بیاید ثابت کند که چیزی به اسم سرقتِ اثر ادبی اصلا وجود خارجی ندارد، که بعضا بتوانند بگویند: "اِهِکّی مگر مولف نمرده بود!؟" نخیر جانم؛ آنها که این دو را یکی می کنند، در واقعا دارند به جای اثر، خودِ مولف را می دزدند!!... و اینکه شما بخواهید خودتان را جای یک مُرده جا بزنید، یعنی نه تنها به مرگِ آن بنده خدا اعتقاد ندارید، بلکه می خواهید به زور در قالبِ جنازه ی یک مُرده ی دیگر خودتان را زنده کنید!!... پس تا آن موقع که کسی این دو را از هم جدا کند و جا بیاندازد، گوجه سبز هایمان با خیال آسوده تا آخر مالِ خودمان، ترانه های شما اما برای من، شعرهای من برای شما!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
← صفحه بعد صفحه قبل →