نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

همه چیز از آنجا شروع شد که ما رویا نداشتیم!

زن در ریگِ روان ایستاده است و من کتاب را می بندم، یعقوب در انتظارِ عشق راحیل پیر می شود و در انتظار عشق یوسف کور، و من با رویاهای نداشته ام با تو، میرقصم!... ما رویا نداشتیم! همه چیز از آنجا شروع شد که ما رویا نداشتیم!... من از تو رویا ساختم، من در رویاهایم با تو رقصیده ام بارها با پیراهن های بلند میهمانی ام که هنوز ندیدی شان بعد از چهارسال، من در رویاهایم با تو جاده ی اسالم را تا خلخال رفته ام بارها دو تایی، در رویا تو را خندانده ام بارها، دویده ام با تو بارها، زیر باران قدم زده ام، سینما رفته ام، خرید رفته ام، گلدان قلمه زده ام، شیرینی های پنجره ای پخته ام، کتاب خوانده ام، نقاشی کشیده ام، مست کرده ام، کودکت را حتی روی تاب نشانده ام... من رویا کاشتم که تو را خوشحال ببینم و شکست درو کردم! شکست خوردن که عار نیست... بناپارت و هیتلر هم با آنهمه رویا و هدف و دبدبه و کبکبه از روسیه شکست خوردند... من چطور باید از روسیه ی سردِ تو شکست نمی خوردم!؟ با این تفاوت که ما نجنگیدیم و سرِ جنگ هم نداشتیم... همه چیز از آنجا شروع شد که ما رویا نداشتیم! همیشه رویاست که عشق را نجات می دهد؛ من کجای رویای تو بودم؟

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦

آنها که در دلم روییده بودند...

آنها که در دلم روییده بودند
علف های هرز نبودند
گل های عمر جاوید بودند
که به احترامشان
کلاه از سر باید برمی داشتی

آنها که در دلم
بی تفاوت به هرچه زمستانِ آزگار
روییده بودند و
رویانده بودند مرا و
روی برگرداندی
علف نبودند
اما هرز رفتند!
 
10 فروردین 1394

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦

دوباره... اینجا...

میخواستم وبلاگ جدیدی با همین اسم و آدرس قبلی (نوستالژی های سالها بعد) که حذف کرده بودم بسازم، که در نهایت حیرت خودِ وبلاگ قبلی با تمام مطالبش _منهای فقط نمیدانم چرا تمام نوشته های سال 95_ یکهو بازگشت!!... بعد سعی کردم آن یکی وبلاگِ شعرها (برف روی خط استوا) را هم همینطوری بازگردانم که مطالبش برای خودم بازگشت اما خود وبلاگ برنگشت و همچنان قابل رویت نیست ولی حداقل شعرهایم را خودم دوباره دارم _ منهای باز البته آنجا هم تمام شعرهای سال 95!_! خلاصه که نفهمیدم شانسی شانسی چه شد و چی به کی شد و امیدوارم همینطوری شانسی هم نپرد مثلا اگر صفحه را ببندم یا کامپیوتر را خاموش کنم!!... سعی می کنم دو تا یکی شان کنم و مطالب قدیمی آن یکی وبلاگ را هم گهگداری با تاریخ اصلشان دوباره همینجا کپی کنم از سر... خلاصه که اعتراف می کنم که پشیمان بودم از آن دیوانه بازی و حالا هم هنوز در تعجبم و حتی شاید خوشحال

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦