نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دست روی دست

تُنگِ شیشه ای شکست
ما اما دست روی دست!
آخرین ماهی هم مُرد...
...
باد ما را با خود خواهد بُرد...
دیلینگ دیلینگ دیلینگ دینگ...

و البته این ریتم خوش و خرم پایانی تنها به سبب رضایتِ تو از ماجراست! و الا نه اینکه باد ما را با خود خواهد بُرد دیلینگ دیلینگ دارد و نه اینکه آخرین امید هم مُرد و نه از همه بدتر آنکه ما دست روی دست گذاشتیم! هر یک از اینها به تنهایی یک تراژدی اند؛ تو اما سوت بزن... تو اما پای بکوب...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

آنتیگونه: تو تا حالا عاشق شدی؟
تیرسیاس: عشق خطرناکه خانوم!
آنتیگونه: چرا؟
تیرسیاس: چون نمی زاره از چیزای خطرناک بترسی!

.

.

.

آنتیگونه
سوفوکل

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

دست و پا زدن توی ظرفِ چسب

از مزایای سه ماهِ آزگار کار کردن در یک قبرستانِ روستاییِ خیلی قدیمی که تمام مرده هایش صدها سال پیش مرده اند این است که هر روز به تو فحش می دهم که چرا نمی فهمی، چرا نمی فهمی، چرا نمی فهمی، دوست داشتن نه تنها مهمتر از آن حدِ ناچیزی ست که تو فکر میکنی، بلکه اصلا مهمترین چیز دنیاست! دنیا به هیچ چیز نمی ارزد! واقعا به هیچ نمی ارزد لعنتی، جز به آنکه دوست بداریم کسی را که لیاقتِ دوست داشته شدن دارد، تا هر کجا که شد، تا همیشه...! یک نفری هم نه، دو نفری! خودم می دانم یک نفری دوست داشتنت حماقتی ست که در آن دست و پا می زنم و انگار می کنم توی ظرفِ چسب ام! تا به حال توی ظرفِ چسب دست و پا زده ای!؟؟ یک نفری دوست داشتنت درست شبیه به دست و پا زدن توی ظرفِ چسب است! اگر نزده ای لااقل تصور کن!، تصور کن این بدبختیِ ناگریزِ ناگزیر را!... اما همین که دو تایی دوست داشتنِ یکدیگر را زندگی زندگی کنیم آن وقت دنیا به همه چیز می ارزد!... اصلا تو بگرد و پیدا کن، تو تمام دنیا را بگرد و چیزی زیباتر از این پیدا کن! تو بگرد و زیباییِ احتمالیِ بزرگتر و با اهمیت تری در زندگیِ اینها که صدها سال پیش مرده اند پیدا کن!، نمی توانی عزیزم، نه تو و نه هیچ عقل اندیشِ پُرمدعای دیگری نمی تواند اگر از بالاتر و از سالها دورتر که به دنیا نگاه کند چیزی زیباتر و مهمتر از این پیدا کند! لعنتی آن جوانان که صدها سال بعد بر روی سنگ قبرهای ما راه خواهند رفت برایشان مهم نیست که ما چقدر عاقلانه زندگی کردیم و چقدر عاقلانه از هم گذشتیم! آنان که بر سنگ های ما قدم خواهند زد، ما را نخواهند بخشید!... زندگی به هیچ چیز نمی ارزد، جز به آنکه یک سال، یک روز، یک دقیقه، بیشتر دوست بدارمت، دوست بداری ام...! دو نفری دوست داشتنت مثل پیاده روی در گرگ و میشِ خنکِ ابریِ دم صبحی ست در فروردینِ شهری شمالی که بوی دریا می دهد... دو نفری دوست داشتنت مثل باریدنِ بارانِ ریز ریز روی خانه های کاهگلی و کوچه های خاکی ست... چرا نمی گذاری زندگی ام بوی خاک و کاهگلِ باران خورده بدهد!؟ دو نفری دوست داشتنت دست و پا زدن توی ظرفِ چسب نیست! عزیزم من هر روز به تو و این ظرفِ چسب فحش می دهم!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

آخرین ماه بهار

اردیبهشت آخرین ماه بهار است.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

کار جهان رو به خوشبختی نیست

ماندن "مرد" می خواهد. می شود زن بود و مرد بود، می شود مرد بود و مرد نبود. مردانگی به عاقل بودن نیست. پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن "مرد" می خواهد. مردانگی به منطقی بودن نیست. عشق و عاشقی کردن "مرد" می خواهد. احساس امنیت "مرد" می خواهد. شانه شدن برای بهانه ها و دلشوره ها و دلتنگی های...، آخ دلتنگی هایش... دلتنگی... شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد "مرد" می خواهد. مردانگی به موهای سفید کنار شقیقه ها نیست. مردانگی اصلا به به مرد بودن نیست! ماندن "مرد" می خواهد. ساختن "مرد" می خواهد. بودن "مرد" می خواهد... بدبختانه تمام خوشبختی های کوچک و ساده ی دنیا "مرد" می خواهد، و از همین رو کار جهان رو به خوشبختی نیست!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

آه یان تیرسنِ عزیز...

مثلا شما تمام روزهای عمرتان را هم که موسیقی های فیلم Amelie را گوش یدهید کم است! به خصوص ترک J'Y Suis Jamias Allé و ترک La Noyée را و تک تکِ هر ده ها ترک دیگرش را! بدون موسیقی و عشق شما در حماقتِ محض زندگی خواهید کرد...! در این حماقتِ محض نمانید، نگذارید مرگ های در کمین به ریشمان بخندند. زیستن سخت ساده است. موسیقیِ خوب سلیقه می آورد، سلیقه فرهنگ، فرهنگ انسانیت، انسایت عشق، عشق زندگی...

 

 

 

پ.ن: عنوان پست را، آه یان تیرسن عزیز را، با همام لحنی بخوانید که شاملو می گوید: آه اسفندیار مغموم!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه؟

بزرگ شدن قیمتِ گزافی دارد! اتفاقا خیلی هم بچه نبودم، نوجوان بودم که عاشقِ مشاعره بازی بودم و در هیچ بازی ای پیش نمی آمد که "تا کی به تمنای وصالِ تو یگانه..." را همان اولین باری که حرفِ ت به من میفتاد نخوانم! بقیه اش را هم بلد نبودم و همان یک بیت را هم احتمالا یک بار اتفاقی توی کلیپ های احمقانه ی گل و چمن و آبشار دار تلویزیون شنیده بودم و حفظم شده بود و هیچ هیچ هیچ هیچ از آن نمی فهمیدم، یعنی درست به همان اندازه ای می فهمیدمش که ترانه ی تیتراژ پایانی تایتانیک را می فهمیدم که در اثر زیاد شنیدنش حفظ شده بودم!!... عزیزم بزرگ شدن به قیمتِ نابودی ست... و حالا که دیگر نوجوان نیستم، حالا که همه اش را تا بیتِ آخر نه تنها حفظم بلکه زندگی اش می کنم و درد می کِشمش، حالا که پروانه در آتش شده است، حالا که کعبه و بت خانه بهانه ست، حالا که می همه جا عکس رخت توان دید، حالا که آنقدر بزرگ شده ام که خوابم نمی برد، حالا که خوابم هم اگر ببرد تو را با خود نمی برد،... خواهد به سر آید غم هجرانِ تو یا نه!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

سلام خانم؛ من آب هستم!

معجزه یعنی یک بار که دلم دارد برایت پر می کشد اما نمی شود که چیزی بگویم، آب خودش پا در بیاورد! معجزه یعنی یک بار که دارم از تشنگی تلف میشوم و اتفاقا درست در دو قدمیِ برکه ی خنکی هم هستم اما دست و پاهایم را میخ کرده اند به زمین با ریسمان های کلفت و چسبناک، خودت پا در بیاوری بلند شوی بیایی نزدیکتر بگویی: سلام خانم؛ من آب هستم، خنک و گوارا، و ببخشید که تا به حال نبودم!! معجزه یعنی به دلت بیافتم، درست همان وقتی که دارم تلف میشوم، درست همان لحظه که گوشی را برمیدارم و بلافاصله مثل چیزی که زیادی داغ است یا زیادی یخ است یا برق دارد، پرت می کنمش روی تخت، رعشه به تمام دستم می افتد و هی دستم را مُشت و باز و مُشت و باز می کنمش تا شماره ات از یادِ سرانگشتانم بر زمین بریزد... معجزه یعنی درست همان ثانیه، همان آن، به دلت بیفتم، به دامنم بیفتی، به دامت بیفتم، به برم بیفتی، به بازویت بیفتم، به سینه ام بیفتی،... به بوسیدنت، به بوسیدنم، به خنده ام، به خنده ات بیفتیم. معجزه یعنی تلفن زنگ بخورد، و تو آب باشی، حالا که من زمینم، سراسر حاصلخیز و بذرِ پاشیده شده از دانه دانه دانه های عشقی که نمی روید اگر آب نباشی... اگر نباشی...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

عشق آخرین اتفاقی ست که می افتد!

همه چیز از عشق مهم تر است!، ولی عشق آخرین اتفاقی ست که می افتد! یعنی نه که حتما قرار باشد بیفتد، یا هرگز نمی افتد و همیشه تا دم مرگ احتمالِ افتادنِ اتفاقاتِ زیادی در زندگی باقی خواهد ماند...، یا اگر افتاد دیگر دست ها را پشتِ گردن گره کنید و به عقب تکیه بدهید که دیگر هیچ اتفاقِ بزرگ تری نخواهد افتاد! چه قرار است بشود مثلا؟ قرار است ازدواج کنید؟ لی لی لی گویان خنچه و سفره تزیین کنید؟ هفت قلو پسر بیاورید؟ کسانتان از دست و دنیا بروند؟ یک شبه تیلیاردر شوید؟ کارتون خواب شوید؟ بروید دور اروپا در هشتاد روز؟ بروید کره ی ماه؟ جنگ شود؟ اسیر دزدان دریایی شوید؟ رییس جمهور آمریکا شوید؟ دنیا منفجر شود تمام شود؟... یا چی؟ اگر عاشقی را رد کرده باشید هیچ کدام دیگر نه ویران کننده ترند و نه خوشحال کننده تر!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

خونِ دل از دو دیده ام...

دجله به دجله... یم به یم...
چشمه به چشمه... جو به جو...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

فلوت و دریا

پر از فلوت و دریا شده ام...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

مولف به شدت مُرده است!

مولف به شدت مرده است! بله؛ با اینکه رولان بارت تازه در سال 1960 و میشل فوکو در سالِ نمی دانم چند یادشان می افتد و مرگِ مولف را اعلام می کنند، اما مولف از خیلی خیلی پیش تر، درست از همان ابتدای عالم مُرده بوده است! و شما چه موافق باشید و چه مخالف باشید مرده ها زنده نمی شوند. پس بیخیال شوید و بپذیرید و سوت بزنید و گوجه سبز در سبد بشورید، که مولف نه تنها مرده است، بلکه هفتاد و هفت کفن هم پوسانده است!... هرکه از هرچه که لذت ببرد، تمام و کمال صاحبِ آن است!... و شما باید تواناییِ تبدیل شدن به یک اثر را داشته باشید، آنقدر که تمام وجودتان بشود آن اثر!، آن قدر که از شدتِ هیجانِ این همه تبدیل شدن به آن اثر نتوانید در هیچ موقعیتی ثابت بمانید و نفستان ببرد و هی راه بروید و باورتان نشود که چطور شد که اینطور شد و اصلا مگر میشود که اینطور شد؟! آنقدر که حاضر باشید به تمام کتب آسمانی و زمینی و زیرزمینی قسم بخورید که این را نه تنها آن مولفِ اولیه ی مُرده اش بیشتر از شما نفهمیده است، بلکه اصلا به فرضیه ی تناسخ ناگهان اعتقاد پیدا کنید که بتوانید توجیهی دست و پا کنید که لابد این را خودتان در زندگیِ پیش گفته اید یا سروده اید یا یک همچین چیزی!... هرچند که کسی هم باید پیدا شود که تفاوتِ سرقتِ ادبی و مرگِ مولف را توضیح بدهد و ثابت کند که این دو علی رغم شباهتِ ظاهریِ بیش از حدشان به هم اما هیچ کوچکترین ربطی به هم ندارند! مثلا یکی باید بیاید ثابت کند که چیزی به اسم سرقتِ اثر ادبی اصلا وجود خارجی ندارد، که بعضا بتوانند بگویند: "اِهِکّی مگر مولف نمرده بود!؟" نخیر جانم؛ آنها که این دو را یکی می کنند، در واقعا دارند به جای اثر، خودِ مولف را می دزدند!!... و اینکه شما بخواهید خودتان را جای یک مُرده جا بزنید، یعنی نه تنها به مرگِ آن بنده خدا اعتقاد ندارید، بلکه می خواهید به زور در قالبِ جنازه ی یک مُرده ی دیگر خودتان را زنده کنید!!... پس تا آن موقع که کسی این دو را از هم جدا کند و جا بیاندازد، گوجه سبز هایمان با خیال آسوده تا آخر مالِ خودمان، ترانه های شما اما برای من، شعرهای من برای شما!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤

تمام رنج بشریت در خدمت هنر است!

تمام پادشاهی ها، تمام ادیان و مذاهب، تمام جنگ های جهانی و صلیبی و غیره، تمام دوره های سیاه تاریخ، کلیساها و مساجد و قصرها و قلعه هایی که گردن های زیادی را به باد دادند، تمامی عشق های سیاه، تمام رنج بشریت در خدمت هنر است! از آن کنده کاری های ساده ی روی کلاه خود ها و شمشیرهایشان تا نقاشی ها و معماری های در و دیوارشان و مجسمه های پیروزییشان بگیرید تا شعرها و داستان ها و موسیقی ها و نمایش ها و فیلم هایی که بعدها در اثر تاثیرپذیری از اینان و ایشان به وجود آمدند و خواهند آمد... اصلا هر دوره ی سیاهی یک سبک جدید در هنر را باز کرد! عشق، خدا، دین، سیاست، تاریخ، همه چیز، حتی همین تنهایی های ساده ی من، حتی همین که تو می روی، تمام رنج بشریت در خدمتِ هنر است.

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

ولادیمیر: خب؟ چیکار کنیم؟
استراگون: بیا هیچ کاری نکنیم. این مطمئن تره!

.

.

.

در انتظار گودو
ساموئل بکت

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

نصف النهار تب

جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

آرامشِ بعد از فاجعه

آرامشِ بعد از فاجعه می دانید چیست؟ به هر آهنگسازی که در هر کجای جهان بگویند برای صحنه ای از فیلمی که خرابی های بعد از یک جنگ یا فاجعه یا کشتار یا بلای بزرگ طبیعی را نشان می دهد موسیقی ای بسازد، حتما فضای آهنگ هایشان آنقدر ها دور از هم نخواهد بود؛ و همه شان به حتم آرام خواهند بود!... میزانِ سوزناکی اش به سلیقه ی آهنگساز و کارگردان بستگی دارد اما همه شان آرام اند! اصلا هرچقدر فاجعه عظیم تر و عمیق تر، موسیقی آرام تر!... آرامشِ بعد از فاجعه یعنی همین! یعنی فقط می شود راه رفت و خرابه ها را نگاه کرد... فقط می شود بر و بر نگاه کرد... بی هیچ حسی... بی هیچ صدایی... یعنی کار از کار گذشته است... یعنی تمام... یعنی تسلیم...! حتی اگر کسی هم آن وسط نشسته باشد کف خرابه ها و شیونی هم بکند صدای آن موسیقیِ آرامِ متن به مراتب بلندتر از صدای شیونِ اوست!... و اینجا می طلبد همانی که همیشه می گویم را: ما هیچ... ما هویج!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

ایواناپتیلوس

ایواناپتیلوس نه ربطی به ایوانُف دارد و نه ربطی به دِدالوس و ایکاروس! ایواناپتیلوس سیاره ی از مدارِ خود پرت شده ای ست که تو را با خود نبُرد؛... ما را بُرد! یادم نیست اواخر ژانویه بود یا اوایل فوریه، که آمد و آمد و آمد و آمد و به زمین نخورد... اما از لب به لبِ بام خانه ات، از بیخِ گوشِ زمین رد شد و بادِ دیوافکنی که وزید، همه مان را با خود بُرد!... تو چه کردی با زمینِ خالی از مردم؟ با زمینِ خالی از من؟؟ من اگر بودم تا ابدالدهر ترانه های کلاسیکِ انگلیسی زبانِ جهان را، همان ها که هر کدام را به هزار ورژنِ مختلف خوانده اند و هنوز به همان اندازه ی صدها سال پیش خوش حال اند را گوش می دادم... چرا خوش حال را به معنیِ شاد به کار می برید؟ خوش حال یعنی حالِ خوش داشتن!... حالِ خوش مجبور نیست مترادفِ شاد باشد! می شود شاد نبود اما حال و هوای خوشی داشت... می شود ترانه های خوش حالِ همیشگیِ جاویدانِ جهان را هی گوش داد... هی گوش داد... و از رعبِ آرامِ جهانِ خالی لذت بُرد!... تو اما چه کردی!؟ فریادی از سر شادی کشیدی و علامت های لایک و پیروزی حواله ی ابرهایی کردی که زین پس جز برای تو نخواهند بارید!؟ و سلام و شکلکِ چشمک و نامه ی فدایت شوم فرستادی برای ایواناپتیلوسی که مرا، که همه را، که ما را، با خود بُرد!؟ تمام زمین برای تو... می توانی تمام گذشته مان را در اقیانوس هایی که جز برای تو آب نخواهند داشت، بیاندازی و با کوله پشتیِ مشکی ات بروی... بروی... آنقدر بروی که از رفتن خسته شوی و دلت هوای ماندن کند، و منی نمانده باشد که بمانی یا نمانی! عزیزم این سنگ ها که به پایت خواهند گرفت، خرده پاره های همان سیاره ی پرتی ست که دوستش داشتی!... و کسی در کوله پشتیِ مشکی ات نامه ای نخواهد یواشکی گذاشت؛ و کسی برای گفتن هر "دوستت دارم" نخواهد برای تکان های لب هایت مُرد؛ و ترانه های جاویدانِ جهان را در هارد و آرشیوِ هیچ کدام از خانه های خالی از مردم که همه شان جز برای تو دیگر نخواهند بود، پیدا نخواهی کرد؛ که آن بادِ دیوافکن که دوستش داشتی، مرا و ترانه ها را با هم بُرد!... حالا هی برو... تمام گرداگردِ تنهایی ات را در سکوتِ سهمگینِ تنهایی ات قدم بزن...، همان تنهاییِ مقدسی که یک لقمه اش را به من ندادی! همه ی تنهاییِ شیرینت را در آن سکوتِ سنگینِ بی ترانه، در آن کوله پشتیِ خالی از دست خطِ من، به دوش بگیر و هی برو... هی برو... تمام زمین برای تو!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤