نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

اگر

آخ اگر آدم ها می فهمیدند رابطه ها را باید ساخت
اگر می فهمیدند رابطه ها معامله نیستند
اگر می فهمیدند رابطه ها معادله نیستند
اگر همه واقعی بودند
اگر با کلماتِ خودشان با هم حرف می زدند
اگر می فهمیدند رابطه ها خود به خود و شانسی درست نیستند!
اگر حواسشان بود که زندگی هر لحظه ممکن است تمام شود
اگر می ماندند...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤

داستان کوتاه: شلوار سفید

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت... گلی شد، و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود، ولی نشد... بعدها هر چه شستمش پاک نشد؛ حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت! آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت: "این لباس چرک مرده شده!" گفت: "بعضی لکه ها دیر که شود، می میرند؛ باید تا زنده اند پاک شوند!" چرک مُرده شد... و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت! بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید! وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری، می شود چرک... به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است، تا زنده است، باید شست و پاک کرد..."!
.
.

احمد شاملو

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

جهان غیرقابل نفوذِ تک نفره ات را دوست دارم

به "تو" که در چهارخانه های پیراهنت می میرم:

 

 

دیوارهایی که دور تا دور جهانِ ذهنی و مرموز و خیالی و تک نفره ات کشیده ای چنان بی برو برگرد و قطورند که کافی ست تنها کمی سعی کنی تا به جهان من منعطف شوی، یا حتی حرفش را بزنی، یا حتی فقط فکرش را بکنی، تا به چند ساعت نکشیده تمام جهانت از هم بپاشد به کل!!... من به از هم پاشیدگیِ آن جهان عجیبت که چیزی هم از آن نمیدانم راضی نیستم. خودت باش... سکوت کن، از حرف زدن طفره برو، وحشت کن از هر سوالِ دخترانه ی احمقانه ای، از بیرون رفتن، از آدم های معمولی، از دنیای معمولی فرار کن، دوست داشتن هایت را در انحصار جهان و خانه ی خودت نگه دار، خیال بباف، بودی... باش، نبودی... نباش! فقط برای خوشآمدِ کسی حتی فکرش را هم نکن که بتوانی مثل دیگران شوی یا حتی مثل ایشان حرف بزنی یا فکر کنی، به ضرر هر دویتان تمام می شود!... از هم پاشیدگیِ جهان تو در حکم انفجار بزرگی در سکوت و خلأ است که اولین چیزی که از آن به بیرون پرت می شود درست همان کسی ست که نزدیکترین فاصله را به آن دیوار ها دارد!!... تو تنها راهی که برای خوشبخت شدن داری همان است که دقیقا همانجایی که هستی زندگی کنی، همانجایی که وقتی ساعت ها به تلویزیون خیره می شوی من می دانم آنجا توی آن اتاق و روی آن کاناپه و کنار من نیستی؛ و قطعا هر کجا که هستی قابل گفتن هم نیست... همانجا که تمام جهان خیالی و جذابت در واژه ی "هیچی" خلاصه می شود! تو و آن جهان عجیبت را یکجا دوست دارم!... بودی... باش، نبودی... نباش! بی تابی های دخترانه ی احمقانه ی مرا هم ببخش... من جهان ذهنی و تک نفره ی تو را، من ترس های تو را، من خیالبافی های تو را در آن سکوت و سکونِ کاملا ظاهری، من حتی آن اطمینانِ قاطعانه اما غیرقابل اثبات و نسبتا بدبینانه ی تو را به شناختت از دنیا و آدم ها، دوست دارم!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

خزانِ خفتن

"فرضم کن جوانه ای بیزار ار خزانِ خفتن"...
که لاجرم خفته است تا خرخره زیر پتوی نبودن ات

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

تمام هواپیماها باید شب ها پرواز کنند...

تمام هواپیماهای دنیا باید شب ها پرواز کنند و شب ها فرود بیایند! تو نمی دانی چه حالی ست که یکجا تمام چراغ های شهر را از بالا ببینی زیر پایت، و مطمئن باشی که تو توی همین لحظه توی یکی از این خانه هایی... و حتی شاید، شاید، حتی شاید، فقط شاید، در آن لحظه به آسمان هم نگاهی بیاندازی...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

؟

یه احمق توو سرمای این زمهریر
پی فصلِ آغوشِ تب دارِته!
یه شاعر که آرامشش با تو بود
نشسته جدایی رو از بر کنه
میگن خیلی وقته بریدی ازش
نمی خواد، نمی تونه، باور کنه!
کدوم گوری هستی؟؟ به دادم برس...!
توو آغوشِ کی بال و پر می زنی؟
به چشمای کی زُل زدی بی شرف!؟
بزن!... زندگیمو تبر می زنی!
...


سوال مهم: دردآور ترین بخش ابیات بالا چیست؟

الف: احمق بودن
ب: در سرمای زمهریر بودن
پ: آغوشِ تب دارت نیست
ت: پیِ آنچه نیست بودن...
ث: شاعر بودن
ج: آرامشش که دیگه نیست
چ: نشسته! (چون نمیدونه دیگه چی کار کنه!)
ح: جدایی
خ: "از بر کردن"ِ جدایی، (با این حافظه ی به هم ریخته)
د: اینکه ازش بریدی
ذ: اینکه "خیلی وقته..." ازش بریدی
ر: نمی خواد!
ز: نمی تونه!
ژ: "باور" کنه؟
س: کدوم گوری هستی؟؟
ش: به دادم برس!
ص: وجود داشتنِ آغوشِ یکی دیگه
ض: بال و پر زدن تو آغوش یکی دیگه
ط: وجود داشتنِ چشم های یکی دیگه
ظ: زل زدن به چشم های یکی دیگه
ع: بی شرف!؟
غ: کلا تبر خوردن به زندگی
ف:اینکه تبر به صورت کاملا اتفاقی! در دست همان شخص مورد نظر است
ق: سه نقطه
ک: اینکه ما نمی توانیم بفهمیم کدام دردآورتر است!
گ: اینکه کلا ما نمی فهمیم اینها درد اند!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤

دست ها روی طاقچه، چشم ها در کشو

دست ها روی طاقچه، چشم ها در کشو... هیچ کدام به کارتان نمی آیند دیگر! هر دو از حدقه و از کتف کنده شده اند!

غذا خوردن، تایپ کردن، برداشتن و گذاشتن اشیا، رانندگی کردن، حمام کردن، و تمام این ها کار دست هاست، نه کار دست ها!! کار دست ها فقط نوازش است، و گرفتن دست های تو حتی در مسیرهای کوتاه تر از یک متر!

فیلم دیدن، چیز خواندن، گریه کردن، باز و بسته شدن به وقت خواب و بیداری، و تمام این ها کار چشم هاست، نه کار چشم ها!! کار چشم ها فقط زل زدن توی چشم های توست، آنجا که بی صدا می شود چه چیزها که نگفت!...

و حالا دست ها روی طاقچه، چشم ها در کشو...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤

لیلا، خورشید، مهدیه

دختربچه که بودم فکر می کردم حتما باید اسمم لیلا باشد تا تو سال ها بعد عاشقم شوی و برایم هی دیلینگ دیلینگ آواز بخوانی!... بزرگتر که شدم فکر می کردم باید اسمم خورشید می بود، تا یک زندگی عاشقانه و خوش هوا بسازم با خانه ای پر از شیشه های رنگی و یک اتاق پنجدری!... هیچ وقت فکر نکردم با مهدیه بودن چطور باید عاشقانه زندگی کرد.

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٤

تو مادرزاد کوری، من مادرزاد خر

روح بزرگی می خواهد دیدنِ دلی که بی دلیل تا مرز عشق می تپد... روح مردانه می خواهد و سینه ای محکم، دیدنِ دلِ بی دلیلی که... بگذریم... نمی بینی!

چسناله هایی که گوش آسمان را کر کرده، دلشکسته هایی که به حمدالله همه از دم با من همدرد اند، هیچکدام مرا شبیهِ هیچکس نمی کند. من دوستت نداشتم، من عاشقت نبودم، من "دل" داده بودم!! و تو مادرزاد کوری، در اثر حادثه اگر کور شده بودی شاید خدای خلفی یک روز از دنده ی راست بیدار میشد و شفایت می داد؛ تو اما مادرزاد کوری؛ و من مادرزاد خر!... برای خر بودن به گوش دراز نیاز نیست، همین که با وجودِ تمام خداحافظ ها، هنوز دل توی دلت نباشد و چهارچشمی چشم به چهار طرفِ بهار دوخته باشی که شاید شوری... که شاید شروعی...، همین یعنی خر های جهان باید یکجا جمع شوند و برایت کمر خم کنند و سوت بزنند و حلقه ی گلایلِ قهرمانی بر گردنت بیاویزند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤