نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

گره

عشق یعنی دل به دل گره زدن  آنطور که با دندان هم باز نشود! دوست داشتن یعنی دل به دل گره زدن آنطور که بعد از کلی کلنجار رفتن با ناخن شاید باز شود!... آنطور که تو دوستم داشتی، نه به دندان نیاز بود و نه به ناخن، کافی بود باد بوزد تا گره ها باز شوند!

 

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳

نیستیم!

پرواز نمی کنم. سال هاست که پرواز نمی کنم! ترسیدم...! راست است که می گویند اگر از دیدنِ خوابی بترسی دیگر نمی بینی اش! کاش توی بیداری هم از هرچه می ترسیدی سرت نمی آمد!... زیادی اوج می گرفتم، تهِ دلم بدجوری خالی می شد!... ترسیدم... چند باری بیشتر دیدم و هی ترسیدم و برای همیشه قطع شد! مثل ِ سگ پشیمانم از ترسیدنم! آن خواب های همیشگی جذاب ترین بخش زندگی ام بود!... قدرتی داشتم که خدا نداشت! امنیتی داشتم که قلعه های هیچ قصری در تاریخ نداشت! دستِ هیچکس بهم نمی رسید... با نوک پا به زمین کمی فشار می آوردم و می رفتم، بالا... بالا... انگار تار به تارم از هلیوم است، یا انگار جاذبه ی زمین برعکس شده است، سال به سال بالاتر... چرا ترسیدم!؟ هیچ چیز بدتر از این نیست که به جای پرواز کردن کارت به جایی بکشد که فقط هر شب خواب ببینی تلفن زنگ می خورد و از خواب می پری و هنوز خوابی و هیچ تلفنی هم این وسط زنگ نخورده است که مثلا بگوید "دوستت دارم و از این حرف ها...!" چقدر ناخودآگاهم به خاکِ سیاه نشسته است! چقدر پسرفت... چه ناخودآگاهِ بی شکوهی!... چقدر عادت کرده ام به این ابتذالِ همگانی، به این بی آرزویی، به این بی عشق خوابیدن... به این خواب های بی شکوه... به اینکه کسی نگرانم نیست؛ به اینکه نیستم اصلا! گیرم پایم لیز بخورد و از پله ها پرت شوم و سرم به یک وری بخورد و همین فردا بیفتم و بمیرم و فیسبوک را پر از شعرهای بیهوده ی بی صاحبم کنید و تسلیت های نه چندان از دل بگویید و بیست و چهارساعت بعد هم یادتان برود، اینها که دلیل نمی شود که من باشم! من نیستم، شما هم نیستید، مگر آنکه کسی نگرانمان باشد!... وگرنه روزی سه هزار تا عکسِ سلفیِ محدب و دفرمه و کج و کوله و اُور و آندِر ما را هیچ کجای دنیا ثبت نمی کند!... نیستیم جانان ام!... مگر آنکه کسی... فقط یکی اما از دل...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳

ما در سطح ِ تمام مفاهیم زندگی می کنیم!

دلتنگی و نوستالژی فقط به یک دلیل هرگز کسی را نکشته اند! اینکه ما در سطح ِ تمام مفاهیم زندگی می کنیم!!! و این نعمتِ بزرگی ست....! و الا شک نکنید که این دو واژه قدرت کامل ِ کُشتن (به معنای واقعیِ مُردن!) را دارند!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳

پاک کن ها هیچ غلطی نکردند...

کلی سال پیش نوشته بودم: پاک کن ها هم دست و پا چلفتی اند؛ می گیرند و می نشینند و پاک نمی کنند که نمی کنند، این خاطرات کوفتی را...

وقتی گفت همه ی مردم برایش پاک کن ببرند، وقتی گفت می خواهد سرطان را پاک کند، وقتی پاک کنی را روی صدها پاک کن دیگر در سبدی کنار در سالن تئاتر تماشاخانه ی ایرانشهر می انداختم، یکهو به دلم لرزه ای افتاد از طنین جمله ی سمجی که: پاک کن ها دست و پا چلفتی اند!...

امروز پاک کن ها هیچ غلطی نکردند، سرطان صاحبِ مهربانِ پاک کن ها را کُشت؛ خاطراتِ کوفتی هنوز زبانشان دراز است و دو قورت و نیمشان باقی... و من با خواب، با خواب، با بیشتر خوابیدن، با خوابِ بیشتر، روزها را می تراشم، خِرچ... خِرچ...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳

ای ملتِ گریه...

ملتی هستیم
بی فرهنگ
بی هنر
با تمدنی هزاران ساله

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳

نه من تورو واسه خودم، تورو واسه نفس می خوام

گاهی که کسی را با ذره ذره ی وجودت دیوانه وار می خواهی که خودت هم میدانی قرار نیست تا همیشه با او بمانی و از ابتدا هم همین قرار را داشته ای!... گاهی کسی هست که فقط امروز را باید باشد، فقط همین الان، همین الانِ الان را باید باشد! نفس! نفس! نفس!... باید سرت زیر آب، یا گلویت در مشتِ کسی باشد، تا بفهمی "نفس" یعنی همین الان، همین یک لحظه، به قدرِ همین یک دم! تا ببینی فقط همین یک دم، چقدر عزیز است! تا ببینی نمی شود فلسفه بافت که خب من که بالاخره قرار است بمیرم، من که می دانم می میرم، من که می دانم همه می میرند، من که از اول عمرم می دانستم قرار است آخرسر بمیرم، من که خیلی هم عاقل و بالغ و دانا هستم، این یک دم را می خواهم چه کار؟؟!!... تو را مثل نفس دوست داشتن یعنی همین! اینکه همین حالای حالا، همین الانِ الان اگر بلند نشوم بیایم توی بغلت نفس تنگی می گیرم یعنی همین! لعنت به هرکسی که حرف هایی با این همه معنا را تبدیل به قربان صدقه های نقل و نباتی کرد، نفسم، عشقم، عجقم، جون جونی، کوفت، درد، و هزار زهرمار دیگر... تو را مثل نفسم خواستن قربان صدقه ات رفتن نیست! نمی فهمی... باید سرت زیر آب باشد... باید کسی نفست باشد... باید نفست برود، ببُرد، تنگ شود... همینطوری نمی فهمی!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳

چهار نعل روی چهار فصل!

شاملو می خواند:
بیا جبرانِ محبت های ناکرده کنیم
ما فرصتی گران را
به دشمن خویی از دست داده ایم
و کسی نمی داند چقدر فرصت باقی ست
دستم را بگیر...!

دستم روی فرمان است، ظهر، سرد، برف پاک کن، بارانِ یک خط در میانِ آبان، روی پل پارک وی،... دستم می رود به گوشی ام، می نویسم: "دستم را بگیر"... پاک می کنم... گوشی را مثل هزاران بار دیگر پرت می کنم روی صندلیِ عقب! بغضم را قورت می دهم، پایین که می رود سینه ام تیر می کِشد... فولدر را عوض می کنم... ویوالدی می آید... گفته بودی دوستش داری، چهار فصلش را...، نیمه های شب بود، روی مبل سبز تهِ سالن پذیرایی خانه مان نشسته بودم که گفتی چهار فصلش را...، من تک تک حرف هایی که زده ایم را به یاد می آورم که کجا نشسته بودم، از ویوالدی متنفر می شوم، فولدر را رد می کنم، سلکشنِ درهم برهمی می آید که همیشه اولی اش بنگ بنگِ نانسی سیناتراست و دومی اش وان مور کاپ آو تیِ باب دیلن و الی آخر...، از مصرعِ He would always win the fight متنفرم! قلبم را چاک چاک می کند، همیشه یادم می آورد که یک بار گفتم: پس من چی؟ و تو با وقاحتِ بی تفاوت و آزاردهنده ای گفتی: من زورم از تو بیشتر از است! تجریش بودم، شب بود، یکهو دیوانه شدم وکنار خیابان ولیعصر زدم کنار و زنگ زدم، درست روبری باغ فردوس، آن دستِ خیابان... اولین کسی بودی که در خیابان هم گریه کرده ام برایت بارها و بارها... گریه از اتاقِ دربسته و از تخت خواب که به خیابان و سر کار سرایت کند، یعنی که فاجعه تا مغز استخوان رسیده است، یعنی که فاجعه افسار گسیخته است و قصد ایستادن ندارد که ندارد!... از این مصرع حالم به هم می خورَد، از آن بی تفاوتیِ آزاردهنده، از آنکه زور بیشترت را که خودم بهت داده ام را توی صورتم می کوبی!... از آن اسبِ سیاهِ لعنتی ات، که چهار نعل اگر از روی نعشم رد شود خم به ابرو نمی آوری؛ و شاید حتی نعلش را بر سردر خانه ات بیاویزی به نشان افتخار و اقبال!... فولدر را عوض می کنم، سهیل نفیسی کلافه ام می کند، چارتار حال و هوای اسفند پارسال و دم دم های عید را دارد و هرچه را که در آن روزها جا ماند، هر چه را که لحظه به لحظه از آن روزها با یاد می آورم و به یاد نمی آوری...، پالت که حرفش را هم نزن!، به یادم می آورد که برای بوسیدنِ پیشانی ات که روی پاهایم بود چطور منتظر مصرعِ "صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش" می ماندم و دیوانه ی این همزمانی شیطنت آمیزِ شیرین بودم و آن لبخندِ چشم بسته ات!... تِرکِ 10... اصلا هیچ دقت کرده ای وقتی کسی می رود تمام موسیقی هایی که در آن روزها شنیده ای را به گند می کشد؟!... فولدر را رد می کنم، خلاصه بالاخره یک چیزی پیدا می شود که دامبول دیمبولی کند برای خودش و تو را هم نبش قبر نکند!... من اما هنوز توی سرم می شنوم: بیا جبرانِ محبت های ناکرده کنیم... ما فرصتی گران را به دشمن خویی از دست داده ایم... و کسی نمی داند چقدر فرصت باقی ست... دستم را بگیر!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳

غم

طرف آمده این را به عنوان شعر منتشر کرده: غمگینم/همچون اصفهانی/که به زاینده رودش می نگرد!/... یا آن یکی آمده این یکی را: غمگینم/همچون کودکی/که در چهارراهی شلوغ دست مادرش را رها کرده/...

بیچاره مایاکوفسکی و بیچاره آن پیرزنی که آخرین سربازِ بازگشته از جنگ، پسرش نبود!/... و بیچاره ما که شما نمی دانید "غمگین بودن" اساسا چطوری ست و چجوری ست و کلا چیست!؟

و خدا کند که هیچوقت نفهمید و نچشید اَش؛ اما اینکه نچشیم و طعمش را با آب و تاب وصف کنیم دیگر چه صیغه ای ست؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳

خوب میشم!

زخمی تر از اونم که میگم "خوب میشم"!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳

فقط آدم ها نیستند که می روند!

"آن کلاه به سرِ سیگار به لب"*
سال ها پیش از جهان حذف شده بود
این بار
از جهانِ من
.
.
.
پ.ن*: پایانی برای مجموعه ای جسته و گریخته از شعرهایم در چندسال اخیر با این عبارت مشترک!
...
فقط آدم ها نیستند که می روند، گاهی یک تصویر، یک احساس، یک واژه، برای همیشه می رود که می رود... و این نه خوب است و نه بد... فقط اینطوری ست که می رود...! ذره ذره محو می شود، محو شدنش را حس می کنی، قلبت فشرده می شود، اما فقط میتوانی بر بر نگاهش کنی، لال، مسخ، مثل وقت هایی که دقیقه ها زل میزنی بی حرکت به نقطه ای بی آنکه آن نقطه را ببینی، و به خود می آیی و می فهمی اما هنوز تا چند ثانیه ی بیشتر توانِ برهم زدن حالتت را نداری!... می رود... می فهمی رفتنش را، اما توانی، انگیزه ای، دلیلی، هیچ... آن کلاه به سر سیگار به لب، حتی معنایِ صرفا لغوی اش را هم با خود می برد!، تمام ِ آن تصویر سیاه سفیدِ نوستالژیکش را، تمام شکوهش، حتی تمام طنز کمرنگش، آن لبخند کجش... و من لال، مسخ، نه خوب و نه بد...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳

نمی شود گوگولی گوگولی گویان لپِ باقیمانده ی زندگی را کشید!

گور پدر اینکه تنهایی پدر آدم را در می آورد!

مارتین مک دونا ی عزیز، خیلی متشکرم که "هفت روانی" را ساختی، و متشکرترم که "تام ویتس" را برای بازی انتخاب کردی!... تا منی که می دانم فردا باز با همان دردی که می پیچانداَم به دردِ نبودنش و با پتوی مچاله در میانم بیدار خواهم شد، اما همین امشب را دو ساعت لبخند بزنم لااقل... و بگویم: گور پدر اینکه تنهایی پدر آدم... ولی نه واقعا؛ خوب که فکرش را بکنی نمی شود به همین سادگی گفت گور پدرش؛ تنهایی تیشه اش تیزتر از آن است که بشود ساده انکارش کرد و گوگولی گوگولی گویان لُپِ باقیمانده ی زندگی را کشید! تنهایی برای زندگی ات "باقیمانده" ای نمی گذارد!... البته تنهایی داریم تا تنهایی، تنهاییِ پیش از بودنش خیلی هم خوب بود. تنهایی ام پیش تر جاده ای بود که چندمتر جلوتر در شیبی یا در پیچی گم می شد، و همیشه امیدی بود که چیزی پس از آن در راه باشد...، تنهایی ام اما این روزها جاده ای ست که تا بی نهایت صافِ صاف است و در تیررسِ دید؛ و تا دور، تا پایان، تا آنجا که به کوه ها می رسد، هیچ چیز نیست، هیچ چیز نیست، هیچ چیز نیست، جز خیالِ وحشت افزای تو که نکند دستِ کسی را... پشت یکی از این بوته ها... و ای وای... تنها وحشتِ پنهان در این راهِ خالی همین است، و تنها دلخوشی اش هیچ... مگر همین که شاید بروی سینما با یک پاپ کورن گنده به بغل، و دلت بازوهایش را بخواهد، و دو ساعتی را بتوانی بند شوی یکجا! و اگرنه این دوازده متر اتاق را هی باید از این دیوار بروی تا آن دیوار، از آن دیوار بیایی تا این دیوار، هی زل بزنی به گوشی، هی بروی در یخچال را باز و بسته کنی دستِ کم دویست و هشتاد و چندبار در روز، و هی زل بزنی به جاده ی بی صاحب، بترسی از تمام بوته ها، بترسی از آنجا که نکند تا آن کوه ها هزارسال پیاده روی کنی بی آنکه کسی نیمی از راه را کوله ات را برایت بیاورد و دستت را... آخ دستت را... هر که دستِ هر که را می گیرد انگار تیر حرمله بر سینه ام می نشیند! دست هایت کجاست؟ بازوانت چرا روی صندلیِ کناری ام نیست؟ چرا این پاپ کورنِ گنده یکی ست!؟ چرا با پتوی مچاله در میانم بیدار می شوم؟ چرا تنهایی گور خودش و پدرش را جمع نمی کند از جلوی چشممان گور به گور نمی شود؟! چرا نیستی؟ چرا نیستم من؟!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳

این عدم حمایت...

دولت و سیاست و حکومت هیچ تقصیری ندارند که "زن" را تحقیر می کنند، که "زن" را به هر جایی راه نمی دهند، که با او با هر لحن زننده ای که عشقشان کشید وسط خیابان و دم در حراست های همه جا حرف می زنند، که "زن" را لایق احساس و انسان نمی دانند، که هرچیز دیگری... مشکل از شماهایی شروع می شود که زن ها/دوست دختر هایتان (هیچ فرقی نداره این دوتا با هم) را تحقیر می کنید، و با خودتان به هر جایی نمی برید، و با هر لحنی که عشقتان کشید با او حرف می زنید، و امروز می گویید باش و فردا می گویید خب حالا دیگر نباش و خود دانی و بای بای!... مشکل از شماها شروع می شود برادرانِ من... حالا بیایید و هر چه دلتان خواست به سیستم مملکت فحش بدهید!... این عدم انصاف، این عدم امنیت، این عدم مسئولیت، این عدم حمایت، از خودِ خودِ خودِ شماها شروع می شود...!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳

باتلاق

و باتلاق هم خب خاصیتش فرو تر کشیدن است!!!...

حالا هی بیاییم و به باتلاق بگوییم که "به نام انسانیت و آزادی و عدل و شعور و حرمت زن و حقوق برابر و غیره و غیره، نبلعمان و نکِش پایین!!"... می شود؟! می شنود؟! می فهمد؟! اصلا دستِ خودش است؟!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳

باید زار بزنیم تمام فرهنگ های بی بوسه و بغل را...

این ها که اسید می پاشند، این ها که آب می پاشند برای خنده!، این ها که مردمِ جمع شده روبروی دادگستری را با باطوم کتک می زنند، این ها که در غم اسیدپاشی شعر و ترانه می سرایند و با اسم و فامیل دقیق و حق کپی رایت همه جا منتشر می کنند، و این ها که در روزنامه ها و رسانه ها و قضاییه و غیره خفه خون گرفته اند، و این ها که امر به معروف و نهی از منکر می کنند!، و آن آقایی که نطق کرده است که: "برای بی بند و باری مظلوم نمایی نکنید!!"، یکی از یکی کریه ترند! یکی از یکی عوضی تر...! نه نه! اصلا هیچ فحشی هنوز در وصف اینان اختراع نشده است! بیایید فحش جدید اختراع کنیم!... بی شعورها و بی وجدان ها و کریه ها و عوضی ها همگی در برابر این ها فرشته و قدیس اند!!

باید زار بزنیم جهان سوم را، باید زار بزنیم تمام حکومت های مذهبی ِتاریخ را، تمام فرهنگ های بی بوسه و بغل را، تمام عقده های بی عشق را، تمام چهاردیواری های وابسته به حرفِ همسایه ها را، تمام نفهمیدن ها را...، "نفهمیدن" می دانید چیست؟ مثلا با گاو اگر سخن بگویید بیشتر می فهمدِتان ای کسانی که رفته اید و پشتِ در ِ فلان جا و بهمان نهاد تجمع کرده اید! با دیوار، با آهن پاره و آجر شکسته، با درِ قابلامه و دسته ی هاون حرف بزنید... لااقل آن ها باطوم ندارند اگر گوش ندارند! هم باطوم داشته باشند و هم گوش نداشته باشند خوب است!؟ دلتان خوش است؟ امید به چی چی بسته اید!؟ چرا گریه نمی کُشد آدم را؟ چرا یک سال گریه نمی کُشد مرا؟ چرا این همه گریه نمی کُشد تمام مردم ایران را؟ تمام نمی شود چرا؟ چرا عزا پشتِ عزا؟ چرا سر باز نمی کُند این دُمَل چرکی؟... چقدر دیگر باید در این قرون وسطی عقب گرد کنیم تا سر باز کند!؟... چرا گریه نمی کُشد آدم را؟ گلویم تلخ است. آغوشی هم که نداری که سر بر آن بگذاری تا کمی ساده تر خواب بروی،... همه چیز از بیخ خراب است! حالا شما هی عکس بگیرید و پایش بنویسید: "سلفی از من و عجقم"، یا "یه روز خوب با دوستان در کافه کوفت و زهرمار"،... همه چیز از بُن خراب است جانان ام! راستی چرا گریه نمی کُشد آدم را؟ وقتی در جهنم متولد می شوی مرگ می شود آرزو... به قول شعر: بس که زندگی نکردیم.../ وحشت از مردن نداریم!/...

یکی بیاید با هم زار بزنیم تمام حکومت های مذهبیِ تاریخ را، تمام فرهنگ های بی بوسه و بغل را،... تمام تنهایی های انسان را... تمام کتک ها را... تمام دردها را... و هیچ نکنیم، و هیچ نگوییم و ننویسیم، حتی امیدی هم نداشته باشیم، فقط زار بزنیم... تا ساده تر خواب برویم... و تا فقط ساده تر تمام شود!! یکی نیست؟... یکی که نه اسید در دست داشته باشد، نه آب!، نه باطوم، نه طناب...؟ یکی که نه مذهب و امر به معروف و نهی از منکر در سر داشته باشد، نه حرف همسایه، نه سایه ی دشنه، نه خیال دم به دم رفتن...؟ یکی نیست مردن را ساده تر کند؟ که زار بزنیم زندگی را...؟ من تضمین می دهم گریه نمی کُشد آدم را! وگرنه من یکی هفت کفن پوسانده بودم از اواسط مرداد 92 تا امروز... نمی کُشد، خیالتان تخت... با خیال راحت زار بزنید تمام نفهمیدن ها را!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳

احساس سارا گلدفارب به یخچال!

وقتی با تمام وجود به سمت چیزی کشیده میشوی اما مجبوری دوری کنی از همان چیز،... دلهره و احساسی که وقت نگاه کردن به گوشی ام دارم، دقیقا، بی کم و کاست، واو به واو، عین به عین، همان احساس سارا گلدفارب به یخچال است!!!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳

سینما تنها اختراع باشکوه بشر است!

بشر از اختراع مفید چرخ و کبریت شروع کرد... تا اختراع باورنکردنی ترین کامپیوترها و ماهواره ها... بشر حتی می تواند انسان زنده بیافریند. اما نه مفید و نه باورنکردنی و نه هر صفتِ دیگری... وقتی پای صفتِ باشکوه درمیان باشد: "سینما تنها اختراع باشکوه بشر است"!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳