نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مفنامیک اسید

درد... مفنامیک اسید... دردِ بیشتر... مفنامیک اسیدِ بیشتر...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳

خرمالوی آبی

احساسی که دیروز، وقت خوردن اولین خرمالوی امسالم داشتم، شبیه احساس ژولیت بینوش بود موقع خوردن اون آبنبات چوبی آبی لعنتی! فقط می خواستم خورده باشمش که تموم شه، که نباشه، که فقط نباشه!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳

دو راهِ نجات:

دنیا دو تا راه نجات بیشتر نداره:
1. عشق
2. از بین رفتن کل کره زمین
.
.
آرمان شهر افلاطون و جهانِ بی مرز و صلح جهانی و انسانیت و آزادی و عدالت و برابری و برادری و تصحیح حقوق بین الملل و انتخابات و تظاهرات و دموکراسی و پیشرفت علم و تکنولوژی و پرشکی و ظهور منجی و ناجی و اینا همش خنده داره

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳

کوبانی، ریحانه، غنچه،...

نمی دانید چقدر دلم می خواهد راجع به کوبانی بنویسم
راجع به ریحانه
غنچه
حجاب اجباری
ورزشگاه آزادی
بیماران اسکلروز جانبی آمیوتروفیک
و سی و هشت میلیارد و هفتصد و شانزده و نیم میلیون بدبختی دیگر...
ولی همان شعرهای تغزلیِ مزخرفِ زنانه ام که مرا به بی رگ ترین فعالِ مجازی تبدیل می کند کافی ست... می دانید چرا؟ چون من بدبین(واقع بین)ام! و آنقدر مطمئنم که اعتراضاتِ فیسبوکی راه به هیچ بهشت و جهنمی نمی برند...، که حتی همین که چرا نمی نویسم را هم نباید می نوشتم!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳

اصلا دلم می خواست...

اصلا من دلم می خواست اون دوران زندگی می کردم با چادر سفید گل گلی از روی مینی ژوپ کوتاه، با النگوی زرد اَیینجا تا اینجا...! و بلد بودم یه سینیِ گردِ گنده ی پر از برنج رو یکضرب همه شو پرت کنم رو هوا و وقتی میان پایین حتی یدونشم نریزه رو زمین!... و اینترنت که تصورش هم حتی محال بود، تلفن هم حتی نبود. و تا حالا هم مرده بودم!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳

تاریکی

لامپ چهل وات: تو لیاقتت روشناییِ بیشتری ست. باید بروی یک لامپ صد وات بیاوری و جایگزین من کنی. و حالا که من نوری بیش از این ندارم خودم را می زنم و از قصد می سوزانم و می ترکانم...

من: عالم و آدم می دانند که من از روشنایی زیاد و لامپ های پر نور و حتی آفتاب فراری ام! دیوانه نشوی خودت را نزنی بترکانی...

لامپ چهل وات: نه نه نه...، من باید حتما بزنم خودم را بترکانم!، تو هم لابد لامپ صد وات دوست داری و خودت حالی ات نیست... بووووم...!!...

و تاریک است...
و تاریک است...
و تاریکی...
فانوسِ هزارشعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنید
از عشق هر آنچه می رسد شیرین است

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳

خسته ترین تشبیه!

دهخدا باید جلوی کلمه ی "خسته" می نوشت: صدای یساری!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳

شاید آنجا یک "تو" هست!

سریال فرینج علی رغم بیش از حد چندش آور بودنش که پنجاه درصدش را با چشم نیم بسته و از لای انگشت ها می بینم، حداقل خوبی اش این است که امیدی می دهد که شاید، شاید، شاید، توی یکی از دنیاهای موازی، "یکی" هست! یک "تو!"... یکی که آنقدر دوستت دارد که یک خط درمیان زیرپایی نمیگیرد که با مغز زمین بخوری، یکی که شاید دستت را میگیرد و می گوید: من اینجایم... حواست هست که دوستت دارم!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳

شال گردنِ سبزت

همیشه اسطوره شناسی یونان یکی از علایقِ هیجان انگیزم بود: زئوس مثلا خدایی می کرد و تمام حواسش به دیونه و سلمه و لتو بود!، رئا و آپولون روشنایی می بخشیدند و آتیس می رویاند و لایوس و یوکاسته اودیپ را می زایاندند و اودیپ و یوکاسته ایسمنه و آنتیگونه و برادران را...! و معشوقه و مادر از اینجا در تاریخ یکی می شدند و نطفه ی فاجعه بسته می شد!، بعد اریس با کلاهی کج و شاخه ی باریکی بر گوشه ی لب و دندان، بین برادران و دایی تفرقه می انداخت و آریون بی تفاوت موسیقی متنِ فاجعه را می نواخت و سیرن آواز می خواند...، مده آ در ازای خیانت کر شده بود و صدای سیرن را نمی شنید و خون می ریخت پشتِ خون، و اورانوس از آسمان ها با دستی بر چانه فقط نگاه می کرد و لبخند می زد!... اولیس رفته بود که رفته بود...، مادر باور کرده که برنمی گردد و خودکشی کرده بود اما پنه لوپه هنوز شب ها تا صبح می شکافت و صبح ها تا شب می بافت...، و آفرودیت هر شب در گوشش می خواند که عشق می تواند تاناتوس را شکست بدهد، و اولیس برمی گشت و جوان می شد...، و من همیشه این جوان شدنِ اولیس را، این بازگشتنش را، و آنهمه دیو و غول که کشت را، نه به پای زور بازویِ خودش، که به پایِ عشقِ پنه لوپه و زمزمه های آفرودیت گذاشتم!... و حالا می بافم، آرام... آرام... که تا می تواند دیرتر تمام شود!... که کار به شکافتش نکشد!... شال گردنِ سبزت را می گویم!

.

.

.

.

.

پ.ن ها:

زئوس: پادشاهِ همه ی خدایان
دیونه و سلمه و لتو: از معشوقه های زئوس...
رئا و آپولون: از خدایان خورشید...
آتیس: خدای حاصلخیزی
لایوس: پدر اودیپ
اودیپ: پادشاهِ سرزمین تِب
یوکاسته: مادر و همسر اودیپ!
آنتیگونه و ایسمنه و برادرانشان(که بر سر جانشینیِ پدر یکدیگر را کشتند، و پادشاهی به دایی شان رسید): فرزندان اودیپ و یوکاسته
اریس: خدای نفاق و تفرقه
آریون: بهترین نوازنده ی اسطوره های یونان باستان
سیرن: پری دریایی با صدای فریبنده
مده آ: شاهزاده ای که برای انتقام گرفتن از شوهر خیانت کار، پسران خودش را می کُشد!...
اورانوس: خدای آسمان ها
اولیس: بهترین کماندار اسطوره ها، که به جنگ دیوان و غولان و شر می رود و سال های زیادی بازنمیگردد...
پنه لوپه: همسر اولیس؛ که باور نمی کند اولیس ممکن است مُرده باشد مگر آنکه قالیچه ای که می بافد تمام شود و هنوز بازنیامده باشد، که روزها می بافد و شب ها می شکافد...!
آفرودیت: خدای عشق!/ همان معادل "ونوس" در افسانه های رومی
تاناتوس: خدای مرگ
...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳

فراعاشقانه های هندی تخیلی

فیلم های عاشقانه خوب اند، مثلا کازابلانکا معلوم است که خوب است، آپارتمان، با او حرف بزن، پل های مدیسون کانتی، معلوم است که خوب اند؛... اما فیلم هایی هم هستند که دیگر از عاشقانه بودن گذشته اند و به هندی بودن رسیده اند و از هندی بودن هم گذشته اند و به تخیلی و سوررئالیت بودن رسیده اند و از تخیلی بودن هم گذشته اند و چندش آور شده اند دیگر!... مثلا "نوت بوک"، مثلا "نوامبر شیرین"... و من هدف از ساخت این فیلم ها را به همان اندازه نمی فهمم که هدف از ساختِ فیلم های زامبی ها و خون آشام ها را نمی فهمم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳

بروید و با دست هایتان در جیب پالتویش زندگی کنید...

چندروزی ست که همه اش دارم فکر می کنم کسانی که هیچوقت در زندگی از هیچ عشقی جدا نشده اند (یا اگر هم شده اند خودشان رفته اند)، و سالهاست که با همان عشق اولشان مانده اند و هم عاشق اند و هم عاشقِشان اند و همیشه در اولویتِ زندگیِ هم اند و نه تنها هرگز تنها نمانده و ترک نشده اند، بلکه اگر هم بیست و چهار ساعته هی قهر و ناز کنند یکی هوایشان را دارد و نمی گوید "خب اگر ناراحتی به سلامت..."، این ها چرا آهنگ هایی از قبیلِ "چرا رفتی" و "اندوهِ بزرگی ست زمانی که نباشی" و دیگر چنین آهنگ هایی را با صدای بلند گوش می دهند و زمزمه می کنند!؟ اینها دقیقا با چی چی دارند همذات پنداری می کنند!؟ مثلا ریتم آهنگش قشنگ است؟ صدای خواننده اش ملنگ است!؟ یا این روزها مُد شده است؟ یا چه!؟؟... لعنتی ها این شعرها چنگ چنگ می کنند قلب را، ریش ریش می کنند دل را، بند می آورند نفس را، و بند نمی آورند اشکِ تان را اگر...!، اینها همینطوری برای قشنگی نیست!، شما بروید دوتایی بهارها را گل روی موهایتان بگذارید و پاییزها را با دست هایتان که در جیب پالتویش است، قدم بزنید و حالش را ببرید و بگویید و بخندید و زندگی کنید و 25 باند را گوش بدهید که می گوید: "الان چندساله که باهامه و... عقل و هوشمو برده و... شب تا صبح رو تختیم و... صبح دوباره گیجیم و... دوتایی با هم یه نفریم و... با هم لج نمی کنیم و... بحث نمی کنیم و... به همدیگه پاس میدیم و تک بازی نمی کنیم و... واسه موفقیت ها میگیریم جشن...!"... بروید جانانم؛ بروید و بیخیالِ چیزهایی شوید که اگر حتی یک روز و یک ساعت تجربه اش کرده بودید باهاش داریه و بشکن نمی زنید به جای احساس خفگی کردن!!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

زنان هفت آبادی همزمان در دلم رخت می شویند!

قرار بود اگر یک روز این روزگار لعنتی، عادی مان، معمولی مان، رخوت زده و تکراری مان کرد، سورپرایز کنی ام. یادت هست!؟ قرار نبود من راه بیفتم از خانه مان تا خانه تان، از خانه تان تا خانه مان، دنبال تکرار اسمت روی تابلوهای مغازه ها و کوچه ها بگردم و بشمارمشان و همزمان در دلم زنانِ هفتاد آبادی رخت بشویند!، قرار نبود ظلِّ آفتاب نذر باران کنم که اگر باران بارید پس لابد زنگ می زنی، می زنی، می زنی... و باران نگیرد؛ یا حتی بگیرد و نزنی، نزنی... قرار بود سورپرایزم کنی!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳

گرنیکا در سر من

در سرم "گرنیکا"ست... "مونالیزا" لبخندِ همیشه اش را در جیب گذاشته و"جیغ" می کشد... کرگدن ها از زیر سبیل های دالی بیرون دویده و "گلهای آفتابگردان" را له می کنند...، و من این وسط به سقف کلیسای سیستین فکر می کنم و "آفرینش آدم" که بدترین بلایی بود که می توانست سر زمین بیاید!

.

.

.

.

.

پ.ن ها:

گرنیکا: اثر پابلو پیکاسو، نمایی از نابودی دهکده ی گرنیکا در شمال اسپانیا توسط بمب افکن های نازی ها

مونالیزا: اثر لئوناردو داوینچی، که نیازی به شرح و معرفی ندارد!

جیغ: اثر ادوارد مونک، که نیازی به شرح و معرفی ندارد

کرگدن ها: نام اثر خاصی نیست؛ بلکه تنها اشاره به علاقه ی شدید سالوادور دالی به کشیدن تصویر کرگدن در نقاشی هایش

گل های آفتابگردان: اثر ونسان ونگوگ، که نیازی...

آفرینش آدم: اثر میکل آنژ بر سقف کلیسای سیستین، نمایی از لحظه ی دمیدن روح خدا در بدن حضرت آدم و آغاز حیات انسان

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

فقط ادامه بده...

اما فقط ادامه بده... این روزهای هولناک را... بی نمک... بدون دکمه...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳

پاییز نیست

پاییز نیست
حتی با شنیدن پاییزِ جرج وینستن
حتی با شنیدن پاییزِ ویوالدی

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

میوه ها

خوشمزه ترین میوه ها در ظرف میوه ی جلوی مهمان های رسمی هرگز حضور به هم نمی رسانند!! خرمالو، آلبالو، انار، انگور یاقوتی، شاتوت، تمشک، توت سفید، انجیر، زغال اخته، چاقاله بادوم، زالزالک، ازگیل، حتی گوجه سبز، حتی توت فرنگی!...

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳

زندگی یکی از نمایشنامه های امانوئل اشمیت نیست!

زندگی هیچ چیز جالبی ندارد اگر ما جالبش نکنیم! زندگی اگر بلایای طبیعی و سیاسی و جنگ و سونامی و مرگ و میر و بیماری را از آن حذف کنیم، منفعل ترین فعل دنیاست؛ و صد هزار سال هم بگذرد هیچ چیز، دقیقا هیچ چیز نمی شود! اگر خودمان یکهو به سرمان نزند و بلند نشویم و یک کار جالب و حتی خیلی کوچک بکنیم، حتی فقط برویم هویج بستنی بخوریم، یا فقط یک املتِ بی وقت درست کنیم، زندگی هیچ چیز جالبی نخواهد داشت! زندگی یکی از نمایشنامه های امانوئل اشمیت نیست که هر ده دقیقه یک بار یکی یک دیالوگی بگوید که همه چیز را از اساس زیر و رو کند و این اتفاق تا تمام شدن نمایش حتما به فواصلِ تقریبا معینی هی تکرار شود و هی غافلگیرترمان کند! زندگی را آقای اشمیت ننوشته است، خدایی نوشته است که هیچ خلاقیتی نداشته است؛ من و تو باید خودمان یکهو به سرمان بزند برویم سفر، یکهو به سرمان بزند عاشق هم شویم، یکهو به سرمان بزند آهنگی شاد بگذاریم، پیراهنی گلدار بپوشیم، از پشت سر بی هوا بغلم کنی، بغلت کنم، یکهو وسطِ همان املتِ بی وقت همدیگر را ببوسیم، یکهو وسطِ دعوا بگوییم "دوستت دارم"!... زندگی تکراری ست، آنقدر تکراری ست که تمام تبلیغاتِ کامینگ سوون روی بیلبوردها و صفحات اینترنتی هم بی برو برگشت قابل حدس اند!... ما اما غیرقابل حدسیم؛ با آنکه همیشه حدس میزنی که خواهی رفت و همیشه هم همین می شود؛ بیا اصلا حدس نزن! من و تو غیرقابل حدسیم، با حدس های بی رحمانه ات تکراری و منفعل و حدس پذیرمان نکن! هیچ چیز را حدس نزن، بیا یکهو بلند شویم یک کاری کنیم که نکرده ایم، یا یکباره ببوسم ام، در دور از ذهن ترین لحظهات... تا پایان نمایش...

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳