نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

Mr Nobody & Elton John

آدم حتی اگر برای نسل جدید باشد هم باید بنشیند و یک شب هایی هی التون جان گوش بدهد و توهم برش دارد که پیرزنی یا پیرمردی شده است که در جوانی اش با این آهنگ ها کلی خاطره داشته است! و شعر بخواند... و شعر بخواند... و شعر نگوید دیگر... و فیلم ببیند... و دایره ای با گچ سفید بر کفِ زمینِ دلش بکشد، و بعد کنار آن اسکله بر نیمکتی سال ها بخوابد... بخوابد... بالاخره یک روز اتفاقی از آنجا رد می شود، شاید برای دیدن مرغان دریا، می آید و در نقطه ی مرکز دایره، در مرکز نقطه ی پرگار وجود، می ایستد... بر می گردد... چشمانِ تا به این حد غافلگیر شده اش چقدر دوست داشتنی تر می شود... و در آغوشت می کِشد درست در مرکز دایره ای که هی کمرنگ شده و هی دوباره کشیده ای اش بارها... البته نه در واقعیت، در همان فیلم ها!... در واقعیت هیچکس نمی آید!، اما باید آن دایره ی گچی را کشید!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳

... فقط گفتم: می خواهم اینجا نباشم!

شعرها چنان رفته اند که انگار برای همیشه رفته اند... شعرها ماه هاست که جایشان را به دلشوره ها و به با هزار بار از یک تا نمی دانم چند شمردن خوابیدن، و به با تپش قلب از خواب پریدن داده اند. و تو دریا داری روی سینه ات...، دریایی که معلوم نیست یک متر جلوتر است یا صد متر!، دریایی به نهایت آرام و بی موج در تاریکیِ مطلق... دریایی که هر قدمی که برمیداری نمی دانی چقدر مانده تا بروی زیر آب... تو دریا در شب را روی سینه ات داری اما تنها می خوابی و من خواب می بینم قلبم را مثل گلابیِ کج و کوله ای که از وسط نصف کرده باشند نصف کرده ام و نیمه اش را در خاک چال کرده ام. و می پرم... گوشی را برنمی داری! نمی داری... نمی داری... دوباره خوابم می برد... من تو را می شناسم از سال ها پیش... حتی به تاریخ و به ساعتِ دقیقش میشود استناد کرد که نوشته بودم: صدایت که می زنم/ دنبالِ ردِ صدایم بگرد/ برای تخمه شکستن دیر نمی شود!/... و آن روزها هیچ کس هیچ کجا نه تخمه می شکست و نه تخمه دوست داشت...! و تو حالا... عجیب است، نیست؟! هست!... و عجیب تر آنکه امشب همه چیز شبیهِ تئاترهای کلاسیک و آن دامن های بلند و ستون ها و پله های ماکت سازی شده، با پیانویی در گوشه ی سن و موسیقی های انتخابی از بتهوون شده است! به همان عاشقانگی اما آغشته به زهر و خون!، با همان پرده های مخملیِ زرشکی و مبلمان های ونوسِ دورطلایی، باشکوه اما از هم پاشیدنی... این حال ها را خواستم بگویم اما نتوانستم، صدای تخمه شکستنت مثل مته بر دیوار، مثل ارّه بر درخت، جمجمعه ام را می تراشید و می خراشید. خواستم بگویم احساس خفگی در اوج شکوه می کنم، خواستم بگویم بگذار شوکران را بنوشم و بر صحنه غش کنم و بغلم کنی و پرده ها بیفتد و دوباره که همان دم بالا رفت کنار هم ایستاده باشیم و لبخند بزنیم! خواستم بگویم دلم می خواهد بر دریای سینه ات خواب ِ خنده ببینم، نتوانستم... صدای تخمه شکستنت صدایم را برید، و فقط گفتم: "دلم می خواهد اینجا نباشم"، که مسلم است هیچ کدام از چیزهایی که حس می کردم را نرساند! چه خلاصه کردنِ بدی...!! هیچ چیزی بدتر از این نمی توانستم بگویم برای آنکه بفهمی دلم بالا و پایین رفتن های آرام سینه ات را می خواهد وقتی خوابی. وقتی دریای قلبت زیر سرم بالا و پایین برود آرام با هر نفست، نیازی به هزار بار از یک تا نمی دانم چند شمردن نیست! بیا خواب ِ خنده ببینیم عزیزم؛ دنیا ماکت است! این پله ها، این پرده ها، این ستون ها ماکت اند! بیا برایم کتاب بخوان... و به نوازنده ی آن پیانوی گوشه ی سن بگو تعظیمی کند و برود!... من صدایت را که بگوید: "جانم"، به بتهوون های انتخابی ترجیح می دهم.

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳

If You Go Away / Ne Me Quitte Pas

در هر صورت می کُشد ام
حالا می خواهد فرانک سیناترا بخواند
می خواهد نیل دایموند
می خواهد گِلن کمپل
می خواهد خولیو اگلسیاس
و بدتر از همه آنکه ژاک برل...
در همه صورت می کُشد
Ne Me Quitte Pas یا If You Go Away
آمریکایی یا فرانسوی
انگلیسی یا اسپانیایی
این ترانه به هر صدایی و به هر زبانی می کُشد...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳

ما خعلی اینترنت بلدیم!

خدایا ما ملت خیلی باحالی هستیم، اما این باحالی آنقدر زیاد است که شورش که درمی آید هیچ، گندش هم که درمی آید هیچ، پدرمان را هم درمی آورد!
مثلا اگر فردا صبح داعش به ایران بیاید ملت احتمالا خیلی هم خوشحال می شوند که سوژه ی جدیدی برای جک فرستادن توی وایبر پیدا می کنند! و شما را توی چهارصدو پنجاه تا گروه جا می دهند و هی جک می فرستند و همینطور به باحال بودنشان ادامه می دهند و اینکه این وسط شماره ی موبایلتان دستِ تمام اعضای دیگر آن خواهد بود هیچ، جالب تر آن است که حدودا نود و سه درصد همین ملتِ کارکُشته ی وایبر همین الان اگر شما یکجایی گیری کرده باشید و قرار باشد یک چیزی که ضرورتی کمی بالاتر از جک های شنیدنی و جملات فیلسوفانه ی آموزنده و کلیپ های خنده دار دارد را برایتان از یکجایی دانلود کنند و برایتان ایمیل کنند، کلا بلد نیستند! (تازه اگر آدرس ایمیلی اصلا داشته باشند که پسوردش را یادشان مانده باشد و تنها به اجبار عضویت در شبکه های اجتماعی یکی دیگر برایشان نساخته باشد!)...
خدایا دور ما را شیشه بکش و ما را در موزه نگه دار، زیرا ما باحال ترین مردم دنیاییم که تازه در عین حال خعلی هم اینترنت بلدیم!!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳

کیفیت

مرا کیفیت چشم تو کافیست...

و در اینجا مشکل از "کیفیت چشم" ها نیست که کسی برای دل کسی دیگر کافی نیست؛ مشکل از "کیفیت تو" هاست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳

شهریور، ماه انگور و شراب

شهریور قرار بود ماهِ انگور و شراب باشد. شهریور قرار بود ماهِ شاعرانه ای باشد که رفته رفته بوی پاییز میگیرد... شهریور اما همیشه برای من بد است و هیچوقت نفهمیدم چرا! هرسال نیت میکنم شهریور امسالم ماهِ انگور و شراب و رفته رفته بوی پاییز گرفتن بشود اما... شهریور سوژه ی شعر شاعران زیادی ست و با این حال با حالِ بدی بر من می گذرد، و من بی هیچ دلیل خاصی شهریور را دوست ندارم حتی اگر از تلفظِ نامش خوشم بیاید! شهریور و اردیبهشت خوش تلفظ ترین ماه های سال اند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳

؟؟

شب ها صبح نمیشن، روزا شب نمیشن... ولی زمان می گذره و نمیدونم چرا این جزو عجایب ثبت نمیشه؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳

طوفانِ خنده ها

تنهایی ات را به من ترجیح می دهی!!... و آدم اینجا صدای شاملو را نیاز دارد که با همان لحن بگوید: طوفانِ خنده ها...!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳

غافلگیریِ موسیقایی!

آدم باید یدونه کیس از این کامپیوتر قدیمی های گنده و یَک و یغور توی انباری داشته باشه که سالهاست حتی روشن هم نمیشه! بعد وقتی می خواد بندازتش دور هاردش رو برداره ببره بیرون و با اینکه میدونه هیچی احتمالا توش نیست ازش بک آپ بگیره!... اصن یه وعضی ام الان، آهنگ هایی دارم که آرشیو "من و تو" و "پی ام سی" هم نداره! چه افسانه ها و فتانه ها و سرجیک ها و تارا ها و شیلا ها و شقایق ها و بهبود ها و داوود بهبودی ها و آمو و طوفان و گروه بلک کتس ها و گروه دِ بویز ها و گروه پرواز ها و گروه شی با هی و گروه سیلوئت ها و اسی ها و قیصر ها و مارتیک و مرجان ها و اندی کوروس ها و پیروز ها و مسعود فردمنش ها و شهرام کِی ها و شهیاد و فرشید و راشید ها و مرتضی و نوش آفرین و ناهید هایی!! چه شاهرخ ها و شماعی زاده و سندی و مهستی و مرضیه ها و عارف و هاتف و جهان و جمشید و جواد یساری ها و جلال همتی ها و رامش ها و عباس قادری ها و ایرج بسطامی ها و بنان و ویگن هایی دارم روحمم خبر نداشته! به طرز غیرمنطقی ای غافلگیر و ذوق زده ام الکی! آخه همشونم از دم فول آلبوم...!!

اینا واقعا یه روزی خواننده بودن یادمون رفته بود؟؟

 

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳

خط خوردگی های به مرور...

نگران تئاتر نیستم! من نگران هیچ کجای فرهنگ و هنر ِ نداشته ی این کشور نیستم! نگرانِ خودمم! نگرانِ خودمم که تنها نقطه ی امنی که برای ساعتی لذت بردن دارم تئاتر دیدن است و ابتدا به تجربه فهمیدم که نمایشنامه های چرمشیر یکی از یکی بدترند و باید دورشان را خط کلفتی کشید... بعد بچه خوشگل های تلویزیون یکی یکی ریختند و یکی پس از دیگری بازیگر تئاتر شدند و فهمیدم نباید اینطور نمایش ها را دید... بعد بهاره رهنما چسبید به تئاتر، یکی دوتایی کار خوب ساخت و بعد به این نتیجه رسید که ناگهان خلاقیتی به خرج داده و پژمان جمشیدی را بیاورد بازیگر تئاتر کند!! و پس از آن هی دوتایی پشت سر هم گند بزنند به نمایش ها و به سلیقه و شعور مخاطبِ بی نوایی که اتفاقا شاید علاقه ای به ورزشکاران و فوتبالیست ها نداشته باشد و دلش نخواهد با دهانی باز از شدت ذوق مرگ بودن تنها و صرفا به عشق عکس و امضا گرفتن راهی سالن تئاتر شود!... (که تحمل این یکی از توان من خارج بود!)... و بعدتر فهمیدم حتی محمد رحمانیان را هم با آنهمه اسم و رسم و دبدبه و کبکبه و سابقه باید بوسید و کنار گذاشت، به خاطر پسرفتِ اسفناکی در بخش نمایش و راضی نگهداشتن تماشاچی به لطفِ تنها موسیقی، و حضور اعصاب خورد کُن و مداوم و همیشگیِ اشکان خطیبی در تمام کارها که بزرگترین هدفش در عرصه ی تئاتر این است که بگوید من خعلی باکلاسم و هورا که انگلیسی ام فول است!... و چه بسا کارگردانانِ دیگری که هی در این سال ها بدتر و بدتر شدند و دانه دانه خط خوردند از لیستِ انتخاب هایم... نگران خودمم که ادامه اگر پیدا کند این خط خوردن ها نمی دانم شب ها کجا بروم!... علاقه ای به دوره افتادن دور پاساژها و پارک ها ندارم.

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳

معاشقه تنها در رخت خواب نیست

معاشقه تنها در رخت‌خواب نیست
وقتی زنی آستین ِ مردی را به دقت سه تا می‌زند که تا آرنج بالا بیاید،... وقتی مردی در خیابان زانو می‌زند تا بندهای از هم باز شده‌ی کفش ِ زن را دوباره گره بزند، به آن نگاهِ آمیخته از عشق و محبت و رضایت در چهره‌شان بنگر که از آستین و کفش شروع می‌شود و پیچک‌وار بر تن ِ محبوب بالا می‌آید و به چهره‌اش پایان می‌پذیرد...
نفست را که می‌شمارد و بی‌اختیار لبخند می‌زند، دستش را که بی‌هوا می‌آورد و گونه‌ات را پاک می‌کند، بازویت را که هنگام رد شدن از خیابان ناگاه می‌کشد، و هزارها نکته از این معنی...
آن، معاشقه است.
.

.

.
حسین وی (وحدانی)

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳

متضاد استدلال

من چیز زیادی در مورد عشق نمی دونم

خب چون تو یه محقق و داشمندی. عشق متضاد استدلاله

هیچ چیز متضاد استدلال نیست

از لحاظ منطقی من و ویکتور نباید با هم می بودیم. ویکتور آدم عجول و حتی بی پروایی بود، اون همیشه می خواست یه چیزی رو ثابت کنه!... ولی گمون کنم قلب چیزی رو میدونه که ما نمی دونیم

یا شاید هم قلب فقط اشتباه می کنه

اوه نه من شک دارم. عشق میتونه دردسرساز، یا نامناسب، و یا حتی خطرناک باشه. میتونه مارو وادار به کارهایی کنه که حتی خوابش رو هم نمی دیدیم. اما اشتباه!؟؟

.

.

.

دیالوگی از سریال دکستر

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳

خَم نه و درهم نه و کم هم نه!

آهای که دوست داشتنت را در اندازه های مشخص و غیرقابل رُشدی دورتادور سیم خاردار کشیده ای و بیخودی شهیار قنبری گوش می دهی، وقتی اعتقادی به شعرها نداری برای چی گوش میدهی!؟ شنیده ای تابه حال که می گوید: رُستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم!... گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم!... چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم، وقتِ گل دادنِ عشق روی دار قالی، بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم... و من و تو فلان و بیصار و تا آنجا که: من و تو ساده ترین شکلِ سرودن را در معبرِ باد، با دهانی بسته واماندیم!!... من و تو کم بودیم... و فرهاد چه حیرت انگیز می خواندَش!... و ای وای... ای وای که دلم نمی آید باقی اش را هم ننویسم، هرچه می توانستم خلاصه و هم حجمِ حوصله اش کردم اما از این دو خط نمی گذرم: من و تو خم نه و درهم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم!، من و تو حق داریم، که به اندازه ی "ما" هم شده با هم باشیم!!... تو که شعرها را زندگی نمی کنی دقیقا چرا این چیزها را گوش می دهی!؟

شعر را نباید از بیرون شنید، موسیقی را نباید از بیرون شنید، باید وسطشان بود، درست وسطِ وسطشان... باید مُحاط شوند بر ما، آنقدر که نبینیمشان دیگر... بر ما بتَنَند و بتنند و... و شما این وسط مرا دیوانه بپندار و خودت را اسطوره ی عقل و منطق؛ و جالب اینجاست که هر دو به زودی خواهیم مُرد و هیچ جهانِ برتر و بهتری در کار نیست که به آنان که عمری بیرقِ عقل بر دوش کشیدند مدال بدهند!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳

فارسیتالیایی

لاشاتِمی کانتاره...کُلا کیتا رای مانو...لاشاتمی کانتاره...سُونُن ایتالیانو

این خرچنگ قورباغه ها که نوشتم و نمی دانم حتی به زبان فارسیتالیایی درست نوشته ام یا نه، همیشه یکی از بهترین آهنگ های من خواهد ماند... حتی بدون تق تقِ پاشنه ی کفش های ایتالیایی بر کفِ موزه ها و کتابخانه های رُم، حتی بدون اینکه بشود هشت و نیم و جاده را بدون زیرنویس دید...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳

دیگر شعر نگویید/ییم

مهمان پرسید: چه کاره هستید؟
ایوان با بی میلی اعتراف کرد: شاعرم.
مرد چهره در هم کشید و گفت: آه...!
ایوان با کنجکاوی پرسید: چطور، مگر از شعرهای من خوشتان می آید؟
خیر خوشم نمی آید.
از آنها چیزی خوانده اید؟
مهمان گفت: هیچکدام از اشعارتان را نخوانده ام.
پس چرا آن حرف را زدید؟
چرا نباید بزنم؟ بسیاری از اشعار دیگران را خوانده ام. و گمان نمی کنم که معجزه ای شده باشد و اشعار شما چیز بهتری باشد!! دیگر شعر نگویید.
.
.
.
میخائیل بولگاکف
مرشد و مارگریتا

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳

حکم کلی: موتزارت خوب است

موتزارت خوب است. من خوب نیستم. و دلم می خواهد حکم های کلی صادر کنم! مثلا بگویم: کلا موتزارت خوب است؛ و کلا من خوب نیستم.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳

قرار نبود این روز را ببینم!

قرار نبود آنقدر زنده بمانم که این فاجعه را ببینم که محسن چاوشی شعر حسین پناهی را بخواند!!
باید سعی کنم نفس عمیق بکشم...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳

دستگاه تشخیص عشق!

در مواجه با حرف های عاشقانه ی دیگران، حتی مثلا در یک شعر یا عکس، دو حالت در من می جوشد که یکی صفر است و یکی یک، هیچ حد وسطی هم در کار نیست!: یا گریه ام می گیرد از شکوه اش، یا چندش و مور مورم می شود از دم دستی بودنش... و می شود از من به عنوان دستگاهی در آزمایشگاه هایی تحت عنوانِ "تشخیص عشق واقعی از تقلبی" استفاده کرد!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳