نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

سه شنبه های نارنجی

شنبه ها سفید اند
یکشنبه ها کرم
دوشنبه ها زرد
سه شنبه ها نارنجی
چهارشنبه ها آبی پررنگ
پنجشنبه ها آبی کمرنگ
جمعه ها سیاه

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳

صبر ایوب و توان رستم


وقتی شما دوازده هزار و هشتصد و چهل و چند بار در تمام سال های جوانی تان بد می آورید، باید صبر ایوب و توان رستم را هر دو را با هم داشته باشید تا بتوانید راه بیفتید و لبخند بزنید و همینطور فش فش عشق و امید و انرژی به کائنات بپاشانید تا بلکه مثل برف شادی بر سر و رویتان بریزد و خودتان را دوست بدارید و بدانید که به زودی همه چیز درست خواهد شد و کسی از راه خواهد آمد که خواهد فهمید و اینها...! که من نه صبر ایوب را دارم و نه توان رستم را، چه برسد که هر دو را با هم!!!

با تشکر
امضا

.

.

.

پ.ن: دیروز کنار دو نفر بودم که به دلیلی از هم ناراحت شده بودند و قهر و دعوایشان شده بود و سنگین حرف می زدند، اما نه تنها حرف از رفتن نمی زدند، بلکه حتی بذر رفتن هم در سرشان نبود! در این زمینه به من اعتماد کنید، من در شنیدنِ صدای رویشِ بذر رفتن در سر آدم ها یک پا متخصص شده ام!!... ولی نکته ی اصلی این است که یادم رفته بود می شود به مشکل خورد اما نرفت!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد

یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد، و یکی باید صدای آدم را دوست داشته باشد، و یکی دست هایش را، و یکی لبخندهایش را، و یکی باید آن طرز قدم برداشتنِ آدم را، و یکی باید آن طرز سر خم کردنش را،... یکی باید آن طرز کوله پشتی بر کتف انداختن آدم را دوست داشته باشد، و یکی عطرش را،... یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را، و یکی باید آغوش آدم را و یکی باید آن بوسه های بی هوا را، و یکی باید چشم های آدم را، نه؛ چشم ها را که گفته بودم، یکی باید نگاه های آدم را دوست داشته باشد!... و همه ی اینها باید یک نفر باشند.

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳

...

مطمئن باشید کسی که شما را دائم به گریه می اندازد، نه عاشق شماست و نه حتی دوست تان دارد!


گابریل گارسیا مارکز بدجوری راست می گوید!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳

سه شنبه ها

سه شنبه ها روزهای خوبی نیستند.

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳

مایکل سی هال و کنار آمدن با آوارها...

راهِ فکر نکردن به گذشته، این است که امروز خوب باشد! امروز اگر چیزها خوب باشند و اگر یکی باشد که همانی ست که باید، تمام بدی های پیش از این آنقدر دورند که انگار 872 سال پیش بوده اند! و امروز اگر هرچیزی خراب شود، تمام گذشته یکهو با هم آوار می شوند بر سر! و همین است که سال به سال که بزرگتر می شویم، هر بار که چیزی خراب شود چیزهای بیشتری برای آوار شدن وجود دارند! سال به سال کم طاقت تر می شویم، امیدهای به ترس و تسلیم و تزلزل آلوده، با تواناییِ ریسکِ کمتر، با انگیزه و جسارتِ کمتر برای شروع ها، خسته تر، شکننده تر... و تو در عرض یک سال پانزده سال مرا پیر کردی! پنج بار کنار آمدن با تنها ماندن و ترک شدن فقط می توانست در پانزده سال اتفاق بیفتد نه یک سال!! حالا خوشحالی؟ از این کوه که کاشتی؟ من که نوشته بودم: نخندیدنت برای زمینگیر کردنِ من کافی بود/ این کوه که کاشتی/ سنگین تر از این حرف هاست!/... ننوشته بودم!؟ نخوانده بودی؟ این شعرها برای خنده نیستند جانم! خوابم نمی برد... خوابم نمی برد... دارم از فرط تنهایی کم کم عاشق "مایکل سی هال" می شوم!، می ترسم این یکی هم تمام شود و بعد ندانم شب ها را چطور صبح کنم... هی سریال پشت سریال که نشد کار... خودم که می دانم دارم وقت می خرم برای کنار آمدن با آوارها! خودم که می دانم همه ی سریال ها، تئاترها و کنسرت ها و دوستی هایم و جک های بی مزه شان، این وایبر کذایی و گروه هایش، همه اش فقط برای وقت خریدن برای کنار آمدن با آوارهاست! خودم که میدانم امیدهایم چقدر ترسیده و تسلیم و متزلزل شده اند! خودم که میدانم هیچ اتفاق خوبی قرار نیست این روزها را پر کند. خودم که می دانم هنوز زنده ام اما یکی نیست نفس به دهانم بدمد، خودم که می دانم هنوز زنده ام اما دراز به دراز افتاده ام روی ماسه ها و تو نفس به دهانم... نه؛ نمی دمی...! لعنتی این حسی که میدانی زنده ای اما نمی توانی زندگی کنی اصلا حس خوبی نیست! تو اما خوشبختی... تو خوشبختی که دلت نمی خواهد زندگی کنی! تو دلت نمی خواهد هیچ کاری کنی! تو فقط می خواهی باشی و باشی و باشی و کار کنی و شامی و نهاری و فقط باشی و پیر شوی و شاید زن بگیری و شاید بچه هایی داشته باشی و شب ها تلویزون ببینی و بمیری... تو خوشبختی که زندگی کردنت به هیچکس بستگی ندارد! تو خوشبختی که رویا نداری. تو خوشبختی که دلت نمی خواهد دست یکی را بگیری و با هم بدوید و زمین بخورید و بدوید و ماجرا بسازید و از کشفِ هم لذت ببرید و دنیا را در هم ببینید... بی علاقگی به اینها خودِ خوشبختی ست، می دانستی؟؟ تو خوشبختی، حتی اگر خودت ندانی!...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

آدم باید یک چیزهایی برای خودش داشته باشد...

آدم باید یک چیزهایی خارج از مسیر زندگی به سبکِ طبیعت، برای خودش داشته باشد که کارش به دیوانگی نکشد! طبیعتِ انسان ها قمردرعقرب است... وگرنه طبیعتِ تمام موجوداتِ زنده ی دیگر به گونه ای بی کم و کاست پیش می رود که من مطمئنم هیچ کدامشان برای فرار از دیوانه نشدن نیازی ندارند که گلدان بکارند و بدان عشق بورزند، کنسرت شجریان بروند و چشم هایشان را ببندند و آرزو کنند دنیا همینجا تمام شود، یا به سینمای اکسپرسیونیستِ آلمان و *گنگستریسم ِ امریکا و سوررئالیسم ِ فانتزیِ "تیم برتون" و یا به جهانِ کتاب ها...، آخ؛ به جهانِ خوبِ کتاب ها و کتابخانه ها...، پناه ببرند! اصلا من فکر میکنم این پناه بردن به جهان خوبِ کتاب ها، هیچ هم برای بیشتر دانستن و بیشتر فهمیدن نیست، مگر آنکه کتاب های مرجع و علمی بخوانید، وگرنه من فکر می کنم فقط برای پناه بردن به جهانی جز به جهانِ لعنتیِ خودمان است. و معلوم نیست اگر اشرف مخلوقات و این اراجیفیم، پس چرا به حالِ خود رها شده ترین هاییم!؟ که خودمان عقل داریم؟ می خواهم نداشته باشیم، وقتی هیچ مقیاسی برای تشخیصِ عقلانیِ هیچ چیز با هیچ چیز وجود ندارد! که بلدیم حرف بزنیم؟ می خواهم نزنیم، وقتی حرفِ هم را نمی فهمیم! که فکر می کنیم؟ کو؟ کجا؟ اینها که در سرمان نمی گذارند شب ها بخوابیم همان "فکر" است!؟ که اختیار خودمان را داریم؟ می خواهم نداشته باشیم، وقتی عشق و احساس و هورمون و شرایط و جامعه و خانواده و دولت و سیاست و بیماری و هرچیزی می تواند اختیاراتمان را از چنگمان بقاپد به سادگی! خلاصه که اینها اصلا دلیل های خوبی برای این همه رهاشده ماندنمان نیست! و ما وقتی نمی دانیم داریم دقیقا چه غلطی می کنیم، باید یک چیزهایی برای دیوانه نشدن پیدا کنیم، مثلا من می نویسم، یکی خرید می کند، یکی سگ می خرد، یکی بچه دار می شود، یکی آهنگ می سازد، یکی همیشه گریه می کند بی مجالِ اندیشه به بغض های خود، یکی همیشه اش را به مستی سر می کند، یکی به دود...، یکی شوهر می کند، یکی هی میرود مکه و بعد مشهد و بعد می آید میرود کربلا و بعد سوریه و دوباره از سر!...، یکی شهربازی می رود، یکی آشپزی می کند، یکی خودکشی می کند، یکی آدم می کشد، یکی یک قل دو قل بازی می کند، اما هیچکس این وسط مثل آدم عاشق نمی شود! بدبختی از این بالاتر!؟ بدبختی از این بالاتر که ما از تنها راهِ فراری که داریم فرار می کنیم!؟؟

 

 

* خودم می دانم هیچ سبکی به اسم گنگستریسم وجود ندارد! :)

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳

دکمه پیش از پیراهن

دکمه خریدن برای پیراهنی که بعدها قرار است بدوزی اش، مثالِ هی فیلم خریدن های من است که شاید روزی کسی آنقدر کنارم بماند برای دیدنِ همه شان!... 

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳

من نه نفر اولم، نه نفر دوم...

آهای آقایانی که وسط دوستی تان با کسی، می روید و با کس دیگری دوست می شوید و به هردو نفرشان دروغ می گویید، بی زحمت آدم باشید! و آهای بانوانی که وقتی این را می فهمید به جای رها کردن طرفتان، می روید و آن دخترخانم ِ بی خبر از همه جا را تندی در جهان مجازی ِ قربانش بروم پیدا می کنید و جنگِ لفظی ِ زنانه ی نفرت انگیزی راه می اندازید، بی زحمت شما هم آدم شوید! و آهای آقایانی که تحتِ این شرایط هیچ چیز ندارید که بگویید و فقط بزدلانه خفه خون می گیرید و تماشا می کنید، آدم شوید! و آهای دخترخانم های بی خبر از همه جای نفر دوم، که ناخواسته و به تازگی واردِ ماجرا شده اید، لااقل شما گورتان را گم کنید و بدانید که همیشه حق با کسی ست که قبل از شما بوده است! حتی اگر وحشیِ سلیطه طور و بی شعوری باشد که به جای مردش شما را مقصر بداند، باز هم درکش کنید...! آهای مردم، همدیگر را دوست داشته باشید، به خدا زندگی کوتاه است، به روابطتان گند نزنید!

 

 

 

پ.ن: من در این داستان نه نفر اولم، نه  نفر دوم... من اینروزها فقط روی روابطِ مزخرف و بی اساسی که در اطرافیان می بینم و می شنوم زیادی حساس شده ام! و خیال میکنم هیچ کس هیج تعریفِ درستی از رابطه ندارد! (همانطور که تو نداشتی!) و و فقط عصبانی ام... از دستِ تمام زنان و مردان و بی اعتمادی ها و گیرهای الکی و دعواهای مسخره و حواشی شان، از خیانت ها، از بیخودی آمدن ها و بیخودی رفتن ها... و دلم بفهمی نفهمی جگر زلیخاست!... همین 

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳

آرزوهای ساده در شأن خدا نیستند!

آدمیزاد است دیگر؛ نطفه اش که در جنگ و بمباران و ناامنی بسته شده باشد، و درست روی مرز ِ باریکِ فوت کردن توی گوشی از باجه های تلفن عمومی و شیوع عجیب و ناگهانی ِ اینترنت که زندگی کرده باشد، از در و دیوار و کوچه و خیابان و خانه و مدرسه و پدر و مادر و غیره و ذلک و زمین و زمان که ترسیده بوده باشد و عشق را تک و تنها و دست خالی در ذهنش برای خودش طراحی و خلق کرده باشد، و جوانی اش را که همپای دیوانگی ها و بی اعتمادی های هم نسلانِ بمباران و مقنعه و شک و بی عشقی گذرانده باشد، حالا در سالهایی که جوانی اش به هنّ و هنّ و هق هق افتاده است، یک شب هایی دلش می خواهد تا صبح "پریچهر" گوش بدهد و آرزو کند دوباره همان روزها شود و دوباره وبلاگ اختراع نشده باشد، تا هر شب را تا صبح هی بنویسد و هی بنویسد و هی بنویسد... انباری این خانه هنوز کارتون های پر از سررسیدی دارد از شب های طراحیِ آرزوهایم! که نخواهم خواندشان هرگز... که آرزوهایم... آخ آرزوهایم... هر چه آرزو که ریسیده بودم پنبه شد! آرزوهای کوچکم... آرزوهای کوچکم آنقدر ساده بودند که خدا خیال کرد جدی نمی گویم!!... من فقط می خواستم "دوست داشتن" سکان دار باشد و من و تو اعتماد کنیم، به دریا، به ستاره ی قطب شمال، به هر چه بادا باد، به عشق، به هم!... آن روزها نیمی از دخترانی که می شناختم در خیابان و پارک عاشق می شدند و نیم دیگرشان دو رقمی شدن در کنکور برایشان مهمترین اتفاقی بود که می توانست در تاریخ بیفتد!، و من هیچوقت هیچ حرفی با هیچ کدامشان نداشتم! من با خودم حرف می زدم!... من در سررسیدها، من در سرم سال ها با خودم حرف زده ام!، اما باید چیزهای بزرگتری برای آینده و این روزهایم می خواستم، باید آرزو می کردم کمپانی BMW را بخرم شاید؛ یا شاید باید آرزو می کردم تمام فیل های آبیِ سبز ِ متمایل به بنفش ِ دنیا برای من باشند، تا خدا خیال کند آرزوهایم جدی ست!... خدایا نه که دیگر حرفی مانده باشد ها، نه؛ دیگر راضی به زحمت نیستم... اما آرزوهای من ساده تر از آن بود که در شأنِ شما باشد!!...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳

با نیش و دشنه حرف نزنید

وقتی رابطه ای تمام می شود، یا حتی به جای تمام شدن به گند کشیده می شود، هروقت خواستید با بی احترامی، یا با نیش و دشنه حرف بزنید، یادتان بیفتد با کسی که زمانی دوستش داشته اید، یا با کسی که حتی فقط زمانی زمانتان را با او گذرانده اید، هر چه کنید مستقیما دارید با حرمت و شخصیت خودتان می کنید! ثبات داشتن، حتی و حداقل فقط در ادبیات و لحن و گفتار، چیز خوبی ست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

اکسپرسیونیسم ِ تلنبار شده در من

اکسپرسیونیسم عجیبی در من تلنبار شده است، که هیچ سنخیتی با این خانه ی تا به این حد مرتب و مادرانه چیده شده ندارد! اکسپرسیونیسم شدیدی در من تلنبار شده است، که هیچ صنمی با این لبخندهای مصنوعی و ناگزیر در روابط احتماعی و متمدنانه ندارد! اکسپرسیونیسم ِ به سختی کنترل شده ای در من تلنبار شده است، که بدتر از همه هیچ ربطی به چهره و ظاهر آرام و مهربان و ساده ی خودم _البته آنطور که دیگران همیشه می گویند و حتی در این عکس کنار صفحه هم مشهود است_ ندارد!... دلم می خواهد خودم را فریاد بزنم! فریاد نه، هواااار...! دلم می خواهد با لبه های کاردک، نه؛ با لبه های تیز شیشه شکسته نقاشی کنم روی در و دیوار! دلم می خواهد بزنم همه جا را به گند بکشم، دلم می خواهد هفته ها، ماه ها، خودم را هوار بزنم... تا بعدها دوباره بلکه بتوانم لبخند بزنم، تا بعدها دوباره شاید از این رنگ های غلیظ و دیوانه وار به صورتی و لیموییِ سیندرلایی برسم، و دوباره در رویاهای دخترانه ام ببینم که با اسب سفید از راه میرسی و عاشقم می شوی!... حالا اما نه؛ حالا همه ام اکسپرسیونیسم تلنبار شده ای ست، که در کابوس هایم ونسان ونگوگ و ادوارد مونک و ژرژ روئو و امیل نولده از گور می خیزند و به ریش زندگی های احمقانه و مبتذل و منفعلِ همه مان می خندند و برایشان خیلی هم بدیهی ست که تو عاشق نمی شوی!... اصلا چرا بشوی؟ بشوی که چه کار کنی؟!... بدیهیات می گویند زندگی های اکثر ما همین خانه های مادرانه چیده شده است با دیوارهای تا همیشه سفید و استخوانی و کرم و بی قاب و یا نهایتا با یک قاب "و ان یکاد الذین..."، و لامپ های کم مصرف با نور سفید و غمزده و دوزار درآمد و عشق هایی که به کشک و بوته ی کلم و دلزدگی ختم می شوند و ازدواج های مزخرف در تالارهای جدا جدا و شب ها جلوی تلویزیون های آشغال ولو شدن و عادت کردن و دیگر همدیگر را ندیدن و برای غافلگیری هم دیگر هیچ کاری نکردن و مُردن...! جسارت می خواهد دیوارها را رنگ دیگری زدن، جسارت می خواهد پیدا کردن راه بهتری به جز جلوی تلویزیون های آشغال ولو شدن، جسارت می خواهد زندگی کردن و عاشق شدن... که نه من دارم و نه تو، که نه آنها دارند و نه شما و نه ما و نه دیگران... اینجا شهر افسردگی و لبخندهای فرمالیته و هیجاناتِ کنترل شده و دیوارهای سفید و کرم است...!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳

آن هایی را که نمی فهمم...

آن هایی را که موسیقی را نمی فهمند، و از این عدم درکشان با جمله ی مسخره ی "موسیقی سلیقه ای ست" دفاع می کنند، نمی فهمم!
آن هایی را که پلاستیک های آفتابگیر ماشینشان را، یا پلاستیک روی کیبورد لبتابشان را، همان دقیقه ای اول نمی کنند و دور نمی اندازند، نمی فهمم!
من آدم های زیادی را نمی فهمم...!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳

بدترین بلای این 13 میلیارد سال!

عاشق شدن در جهان سرعتِ ارتباطات و تکنولوژی، بدترین بلایی بود که می توانست سر انسان از 13 میلیارد سال پیش تاحالا بیاید!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۳

خاطره دارید یا آرزو؟

میگویند وقتی می فهمی به میانسالی رسیده ای که خاطراتت مهم تر از آرزوهایت شده باشند! یکی نیست بداند وقتی نه خاطره ی دندان گیری داری و نه دیگر آرزویی که شاید ممکن شود، کجای زندگی ایستاده ای؟؟!... ما باید شروع می کردیم، به زندگی کردن، به خاطره ساختن، به خندیدن... ما باید می ماندیم!... سی سالگی سن خوبی برای به میانسالی رسیدن نیست!!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳

نیازهای ته نشین شده ی راکد مانده ی لجن بسته

ما نیازهایی داریم که وقتی عاشق کسی می شویم که آنها را نمی فهمد همه اش را یکجا با رضایتِ کامل در جوب می ریزیم و تازه از اینکه قدرتِ در جوب ریختنشان را داشته ایم به خود می بالیم!! و این نیازهایی که تا پیش از این هر لحظه ممکن بوده است کسی از راه برسد که بفهمدشان، دیگر هیچ احتمالی بر برآورده شدنشان باقی نخواهد ماند! چون دیگر از جانب هر کسی که شاید یک روزی از راه برسد نمی خواهیمشان، و حالا فقط و فقط باید یا همان یک نفر باشد یا هیچکس! و اگر همان نیازها را کسی دیگری بتواند و بخواهد که برآورده کند، چون این آدم را نمی خواهیم و آن یکی را می خواهیم، اساسا هم از این آدم و هم از همه ی همان نیازها حالمان به هم می خورد! و انکارشان می کنیم!... و می گذرد... و می گذرد... و نیازهای بر جوب رفته ی ما، ما را در نهایت خواهند کشت!

من نیاز داشتم وقتی دلگیر میشوم یکی نازم را بکشد و من بی ترس از آنکه تندی پا پس نکشد ادامه بدهم به ناز کردنم و لبخندم را به زور پنهان کنم به امیدِ آنکه یک کمی بیشتر سعی کند برای خنداندنم، و من توی دلم با هر سعیِ بیشترش، بیشتر قربان صدقه اش بروم!... حالا تو اگر نازم را نکِشی هر کسی که به قصدِ کشیدنش از کیلومترها دورتر هم که رد شود از کنارم، رعشه ی چندش می آید به سراغم!... من نیاز داشتم یکی اعتماد کُند به من و بودنم!... یکی افتخار کند به با هم بودنمان!... یکی دستم را بگیرد در درست کردنِ چیزهایی که تَرک دارند!... حالا تو اگر نکنی، هرکسی که بخواهد، رعشه ی چندش...! من نیاز داشتم وقتی قهر می کنم دنبالم بگردی!... حالا تو اگر نگردی، هر که بگردد رعشه ی چندش...! من نیاز داشتم وقتی دلم می گیرد یکی بیاید دنبالم برویم بستنی بخوریم... یا گاهی غافلگیرم کند... یا وقتی حرف توی گلویم گیر کرده است خوابش نیاید... یا وقتی هیجان از هرچیزی دارم آب یخ را رویش خالی نکند با بیخیالی اش... حالا تو اگر نباشی، نخواهی، نیایی، نبینی، ندانی، هیچ چیز به هیچ دردم نمی خورد!، آب اما یک روزی این نیازهای ته نشین شده ی راکد مانده ی لجن بسته را برخواهد گرداند به زندگی ام!

این نیازها ما را خواهند کشت، و هیچ راه پیشگیری ای هم پیشنهاد نمی کنم! همه چیز شانسی ست، شما باید همینطوری شانسی عاشق کسی شوید که شعور و بزرگواریِ درک کردن نیازهایتان را داشته باشد. و اگر نه بگذارید شال سیاه بر چشم هایتان ببندد این نیازهای زنانه تان، و جوخه را ببوسید! این یک انتخاب نیست! نمی توانم دری وری با میل و کاموا به هم ببافم که: "به نام خدا، نیازهایتان را در جوب نریزید"!! نمی شود، دستِ خودتان نیست! یا شاید آخرین راه این باشد که بنشینید دعا کنید که همینطوری شانسی عاشق کسی شوید که شعور و بزرگواریِ درک کردنشان را داشته باشد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳

بوسه هایی که به شش هزار تا نرسید...

تو باید بزرگ باشی تا بدانی قرارهای کوچک ما چقدر بزرگ اند! ما هیچ قرار بزرگ و دست و پاگیری نداشتیم، من اما تا همیشه روی دلم می ماند کافه هایی که قول دادی ببری ام و یادت رفت، فیلم هایی که قول دادی ببینیم و فرصت نشد، بوسه هایی که به شش هزار تا نرسید...!!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳