نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

باران

ده ها بار باران آمد و حداقل ده بارش را با همه ی کارهایمان هنور آنقدری بیکار بودیم که بتوانیم نیم ساعت وقت بگذاریم برای هم! ما باید یک بار زیر باران قدم می زدیم! تو از این آرزوی کوچکِ من باخبر بودی. نبودی؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳

خانه از پای بست ویران است

شما هزار سال آزگار هم که از "انسانیت"، "قوانین  مهر بخشیدن و دوست داشتن"، "تکیه گاه بودن"، "وجدان"، "عشق"، "معرفت"، "امنیتِ عاطفه"، "شور ِ رابطه"، "شعور ِ رابطه"، "کسی را فقط به خاطر خودش خواستن"، "کسی را درست همان طوری که هست خواستن"، "هوای دلش را داشتن"، "وقت گذاشتن"، "انرژی گذاشتن"، "درک کردن"، "دلتنگی"، "آدم ها را ملعبه نکردن"، "خودتان را جای طرف گذاشتن"، "اعتماد"، "پشت و کنار هم ماندن در تمام شرایط"، "صداقت"، "آدم بودن"، "احترام"، "حرمتِ خاطراتتان را نگه داشتن"، "وجدان"، "وجدان"، "وجدان"، و هرگونه مفهومی از این قبیل حرف بزنید، دو حال بیشتر ندارد: یا آن کسی که خودش اینها را از پیشتر می فهمیده است، حرف شما را می فهمد و بنای "آخ آخ دقیقا راست میگویی" می گذارد. که خب که چه!؟ زیره به کرمان بردن است!! و یا آن کسی که نمی فهمیده است، همچنان نیز نمی فهمد! حالا هی هزار سال آزگار حلقتان را پاره کنید تا تاثیری ببینید؛ نمی بینید جانم! این مفاهیم شوخی بردار نیستند! یا نکند خیال دارید که بزند و مثل فیلم ها یکهو متحول شوند!؟ نمی شوند جانم... نمی شوند. خانه از پای بست ویران است!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳

باشکوه ترین حالی که دارم

خدایا شکرت که هنوز ترکیب ویولونسل و گیتار الکتریک، چیزی به مراتب باشکوه تر از عشق است! با شکوه ترین حالی که در دنیایم دارم، باید چیزی باشد که پا نداشته باشد!!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳

تره های دست نخورده قانع کننده اند!!

هنوز هم معتقدم دلایلت خودت را هم قانع نکرده است چه برسد به مرا! هنوز هم معتقدم دلایلت کفافِ به گند کشیدنِ رابطه ی خاله سوسکه و آقا موشه را هم نمی دادند، چه برسد به رابطه ی ارزشمندی که من در ذهنم ساخته بودم!.... ولی من قانع شده ام عزیزم. من لابه لای دلایلِ قانع ناکننده ات به طرز معجزه آسایی قانع شده ام که اساسا دلیل نمی خواهم برای قانع شدن!! همین که دوستم نداری، (یا آنقدرها نداری که حالم را، که دلم را، که حضورم را، که خودم را، تکیه گاه شوی و تره خرد کنی)، شدیدا قانع کننده است!... نیازی به توضیح اضافات نبود عزیزم.

هنوز هم معتقدم "کمتر دوست داشتن" یعنی "کلا دوست نداشتن"!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳

سلیقه <=> فرهنگ

هیچ به هیچ چیز، آنقدر که سلیقه به فرهنگ و فرهنگ به سلیقه بستگی دارد، بستگی ندارد!

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳

سینوهه کجاست؟

آدم یکوقت به خودش می آید و می بیند که داشته تمام وقت با یک حریفِ خیالی بازی می کرده است، و برای کسی می مرده است و همچنان می میرد که براش تب که سهل است، عطسه هم نمی کند! ولی برای برگشتن به دنیای واقعی آنقدر دیر است که لابد باید سینوهه ای چیزی ظاهر شود تا بلکه جمجمه را بشکافد و "تو" را بیرون بریزد!... اینکه همه مان شنیده ایم که آدم به گربه ی خانه و گلدان تاقچه اش هم عادت می کند و نمی تواند همینطوری خندان خندان در را باز کند و پشتِ در بگذاردش که سهل است، من میگویم آدم حتی به آدامسی که ده دقیقه است دارد می جودَش هم عادت می کند، و پیش از درآوردن و دور انداختنش بی شک دستِ کم یک دندانِ اضافی بهش می زند!! شما نمی زنید؟؟!... آن وقت یکی که شما را بی دل و بی دندانِ اضافی و خندان خندان پشت سر می گذارد، یکوقت به خودتان می آیید و می بینید که آنقدر دیر است... که آنقدر دیر است... که سینوهه ای چیزی باید ظاهر شود!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳

اهلی کردن به امان باد ها؟؟!!

فرق است بین اهلی کردن و قبول مسئولیت هایش
و همینطوری الکی با هم بودن و بودن تا هر چه که پیش آمد قدرتش را داشته باشد که به ما قدرتی بدهد که بگوییم: هی فلانی به سلامت هِرررری...

فرق است بین اهلی کردن و قبول مسئولیت هایش
و تماشای اینکه گُلمان بی حباب شیشه ای به امانِ بادها بماند و با خود بگوییم: به من چه که باد را حایل شوم وقتی دیگر گل من نیست!؟...

فرق است بین اهلی کردن و باد را حایل شدن
با نقاشی کشیدن از تووشاتِ شازده و گل، و بی سبب به دیوار آویختنش با دو میخ!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

... و مرد فقط خوابش می آمد

صدای آن طرفِ خط می گفت "دوستت دارم" و مرد چقدر خوابش می آمد!...صدا می گفت "دوستم داشته باش" و مرد فقط خوابش می آمد!... چهار صبح بود. صدایی توی سر ِ صاحب ِ صدای آن طرف خط آواز می خواند که "دلم دیوانه بودن با تو را می خواست..." صاحب ِ صدای آن طرف خط گفت: دلم دیوانه بودن با تو را می خواست... و مرد فقط خوابش می آمد.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳

در مهلکه...

ارنستو ساباتو را می شناسید؟ تونل را خوانده اید؟ قهرمان ها و گورها را چطور؟ آقای ساباتو می گوید هیچ چیز غم انگیزتر از این نیست که کسی که دوستش دارید هیچ تلاشی برای نگه داشتنتان نکند! راست می گوید! چشیده ام که می دانم راست می گوید! و آقای ساباتو را دوست دارم چون می داند غم انگیز ترین بودن دقیقا یعنی چی! چون هر چه باشد نصیحت های بیرون از گود تحویلمان نداده است که پرنده ای که می خواهد برود را ول کنید برود و صبر پیشه کنید و اگر آن فرد برای تو باشد که خودش باز می گردد و اگر هم نباشد همان بهتر که برود!!... چی چی را و همان بهتر؟؟!... همان بهتر که چی؟؟!... نصیحت کنندگانِ بیرون از گود هرگز نمی دانند وقتی کسی که دوستش دارید مثل آب خوردن، مثل پر کاه، مثل کشک، مثل یک شوخی ِ تلخ ِ بی رحمانه، پرواز می کند و می رود و هیچ تلاشی برای به دست آوردنِ قلب صاحب مرده ی مادرمرده ی شما نمی کند و سوت زنان زندگی اش را می کند و انگار نه انگار که این وسط شما دل داده بودید، جان داده بودید، قول داده بودید، از خود گذشته بودید،... می رود که می رود که معلوم نیست به کجا... چقدر اعتماد به نفس شما، چقدر زندگی شما، و چقدر کنترل و تسلط شما بر احساستان به هم می ریزد! اگر این مثلا دلسوزانی که راجع به ول کردن پرندگان سخنرانی می کنند می دانستند چقدر این رها کردن ها و چشم ندوختن ها سخت است، اگر می دانستند این عاقلانه شعار دادن ها چقدر خنده دار است وقتی در مهلکه دارید پر پر می زنید، احتمالا سر بر زمین گذاشته  و از شرم ِ عشق می مردند!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳

کلم بروکلی

عاشق کسی که عشقتان را، دلتنگی هاتان را، بی تابی تان را، بی قراری تان را، گریه های تمام نشدنی تان را، شبی هزار بار از خواب پریدنتان را، تنهایی تان را، مثل احمق ها روزی هزار بار دل روی داریه ریختنتان را، دوستت دارم دارم دارم دارم گفتن هاتان را، زنده شدن و مردنتان را، شعر شدنتان را، نیازتان به آغوشش را، نیازتان به اینکه بیاید بگوید "عزیزم غصه نخور من اینجایم" را، به هیچ می گیرد، نشوید! می دانم دست خودتان نیست، می دانم اگر شده باشید خیلی دیر است... می دانم اگر شده باشید بیچاره شده اید رفته است!... و آدم ها دو دسته می شوند: یک عده می گویند خاک بر سر احمقت کنند و برای کسی بمیر که برایت تب کند. یک عده هم آخی آخی بمیرم الهی و همدردی می کنند و ته دلشان غنج میرود که چه خوب است که خودشان کسی را دارند که اینها را به هیچ نگرفته است و خوش و خوشحالند!... اگر شده اید خیلی دیر شده است، نه هیچ کدام از آن دو دسته آدم قدر کلم بروکلی حالی شان می شود که چه می کشید، نه همانی که به هیچ گرفته شما را،...

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳

دو دقیقه به ازاری دقیقه ها و روزها و هفته ها

دقیقه های زیادی نیستم، روزها، روزها، هفته ها،... که توی دست و پای تنهایی ات نباشم؛ حالا دو دقیقه هم که این وسط دلتنگی زورش به زور ِ جان کندن های من بچربد، باید جواب بدهم که اصلا به چه حقی دلتنگ شده ام؟!!... به همان حقی که من هم حق دارم به گردنِ هرچه که باهم داشته ایم!... ندارم؟!... می میرند!، آدم ها می میرند و یاد نمی گیرند رابطه هایی که ارزشش را دارد را باید ار دل مایه گذاشت و حفظ کرد، بزرگ کرد، سختی کشید، گذشت کرد، درک کرد، و رابطه را مثل یک بچه باید حفظ کرد، بزرگ کرد، با همه ی خوبی و بدی ها... رابطه ها فی نفسه مستعد فرو ریختن اند مثل نوزادانی که مستعد مردن اند و کافی ست تنها یک روز نباشید تا از گرسنگی... یا بیفتند از لب گهواره... و وقتی فرزند شما که خودتان ساخته ایدش، به دنیا آورده، بزرگش کرده، برایش خندیده اید و برایش گریه کرده اید، بمیرد، می توانید دوباره حامله شوید، دوباره مادر شوید، پدر شوید، اما هیچوقت جای آن یکی را نمی گیرد! رابطه ها فی نفسه مستعد فرو ریختن اند، چون آدم ها مستعد رفتن اند! یکی مستعد این که از سر تنوع طلبی برود با یکی دیگر که زیباتر است یا حتی زشت تر است و فقط جدیدتر، یکی مستعد اینکه از مهربانی زیاد دلش زده شود، یکی مستعد اینکه شک کند گیر بدهد گند بزند به هر چه داشته است، یکی مستعد اینکه بگوید چرا پشت سرمان حرف است و چرا مثلا مادرت به من چپ نگاه کرد... یکی مستعد اینکه شما را با طرفانِ دیگران مقایسه کند و راضی نباشد... یکی مستعد تاثیرپذیری از حرف های اطرفیانِ حسود، یکی مستعد در پیدا کردن یک نفر پولدارتر، و حداقل هزار دلیلِ دیگر هست، که رابطه ها را مستعد فرو ریختن می کند، مثل نوزادانی که رهایشان کنید می میرند! اگر عرضه ی بزرگ کردنش را ندارید، اگر دلتان زده می شود و ممکن است تنها در خانه رهایش کنید تا از گرسنگی... یا بیفتد از لب گهواره... اگر خیال می کنید بعدی به راحتی جایش را می گیرد، نطفه اش را نسازید! اگر نمی توانید پای خنده ها و گریه هایش، پای خوشی و ناخوشی هایش، پا به پایش شما هم بزرگ شوید، نسازیدش...! رابطه هایی که ارزشش را دارند را باید از دل مایه گذاشت و حفظ کرد.

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳

خدا را شکر که دختری ندارم!

خدا را شکر که دختری با برقی شیرین در چشم هایش ندارم! نمی دانم اگر دختری داشتم باید بی پروا عشق ورزیدن را یادش می دادم؟ یا سیم خاردارهای سیاست و منطق کشیدن دور قلبش و عاشق نشدن و اینکه عشق دغل است و دروغ است و پر از درد؟ اینکه باید زنانگی ات را، خنده هایت را، مهربانی ات را، ببخشایی تا مردانه کوه شوند برایت؟ یا اینکه عشق ترازویی دقیق دارد که تو هر چه سرریز تر و لبریز تر شوی دیگری خالی تر و دورتر؟ وقتی هردوی اینها به یک اندازه درست است، همان خدا را شکر که دختری با برقی شیرین در چشم هایش ندارم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳