نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

غریزه های متناقض

آدمیزاد کنار دریا یا روی عرشه ی کشتی، حتی اگر از آب بترسد، یک مرضی هی توی سرش وول می خورد که بپر!... آدمیزاد بر لبه ی یک پرتگاه یا بام بلند، حتی اگر بداند که بال از کتف هایش نخواهد رویید، یک وسوسه ی رعب انگیزی به جانش می آویزد که بپر!... آدمیزاد در اتوبان و جاده ی خلوتی پشت فرمان اگر نشسته باشد و با سرعت اگر براند، به چراغ های دور ماشین جلویی هرچه نزدیک تر شود، همان حسی که پای راستش را کم کم بر پدال گاز شُل میکند دارد جان می دهد برای اینکه بیشتر بفشاردش و برود و برود و مستقیم و...

و حالا همین آدمیزاد را در مواجهه با مرگ ببینید که بی اراده چه ها که نمی کند برای چند ثانیه دیرتر...

بمیرم برای آدمیزاد که با غریزه ی خودکشی و غریزه ی زنده ماندن همزمان در کِشاکش است!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳