نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

همین دروغ های بزرگت را دوست دارم...!!

از آنجایی که هیچ چیز با هیچ چیز فرق زیادی ندارد، فرقی هم نمی کند که آخرش چه خبر قرار است بشود! می سپارم به زمان و هر چه شد شد! نشد هم نشد! همه چیز را می سپارم به زمان الا تو را!

از این هایی که خدا را به خورد آدم ها می دهند دیده ای؟! اصلا خدای خوردنی بهتر از این نمی شود! خدایی را که بشود خورد که خدا نیست!! من به اینجور آدم ها لبخند می زنم و می گویم: بله...بله... همینطور است که شما می گویید...بله...دقیقا...چه جالب...! حتی دوستشان هم دارم گاهی...! و حتی بعضی حرف هایشان باورپذیر هم هست اما به قدر کفایت نیست که هاله اش زندگی ام را در خود بپوشاند و ثمره ی چندانی داشته باشد؛ یعنی از حدِ همان دلخوشی های یک روزه تجاوز نمی کند! خدای من اما توی چشم های تو، خدایی می کند! و تنها یک راه بلد است برای آمدن روی زمین: "باران"!... خدای من پیپ می کشد و صندلی اش قیژ قیژ تکان می خورد و اعصاب مرا خورد می کند!، و آن قدر پُر است که گاهی فکر می کنی هیچی برایش مهم نیست و کلا هیچی بارش نیست! دیده ای این آدم هایی را که از بس پُرند راجع به هیچ چیز هیچ نظری ندارند و در دل به ریشِ ما نظرداران که حلق خود را پاره می کنیم با لبخندی نامرئی می خندند!؟ خدای من از همان هاست! مثل خودم یک کمی هم دیوانه است! گفتم دیوانه ام!؟ گفتی دیوانه ام!؟ گفتی نرنجم!؟ ای بابا رنجیدن ندارد که؛ حقیقت است یک جورهایی...! و راستِ راستش را بخواهی با همه ی بدی هایش دوستش دارم تهِ دلم! دیوانگی ام را، خدای بی خاصیتم را، و تو را! و از همه بیشتر تو را، همین تو را! همین تو را گفته بودی: "اگر مالِ خودِ خودِ خودِ خودم باشی همیشه هستم"! تو را و همین دروغ های بزرگت را دوست دارم...!!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳

من هنوز تشنه ام...

نشستم به دست و پا شکسته ساز زدن، گفتم گور پدر تمام اشتباهاتم! می خواستم اگر به اشتباهات خودم و بلانسبت زبان نفهمی این و آن فکر کنم که حتما دیوانه می شدم! شاید هم من بودم که زبان نفهم بودم، فرق زیادی هم نمی کرد البته، مهم نفسِ "نفهمیدن" بود!؛ چه من بودم که نمی فهمیدم و چه بقیه، نتیجه اش این بود که حس می کردم یکی با یک جفت چکمه ی سیاه ایستاده روی خرخره ام! عزیزم ما نمی فهمیم! و این مدت آن قدر کش آمد و کش آمد که یادم رفت، انتظار را می گویم؛ هی روز به روز کم و کم تر شد و یادم رفت... دوباره برگشتم سر روزمرگی و تنهایی، آنقدر که کتاب های نیمه کاره ام را خواندم تا ته! چند وقتی ست موجود مضحکی توی سرم راه می رود و می رقصد و اصرار دارد مرا نویسنده کند، توی کَتَش هم نمی رود که من از صدقه سریِ این همه بی انگیزه گی رفته ام با "خواب" دوست صمیمی شده ام! میایی ساعت ها، روزها، هفته ها، ماه ها، خیال بپردازیم و شخصیت هایش را زندگی کنیم و بعد بنویسیمشان؟ نمی آیی! مثل هویج بستنی هایی که نخوردیم، مثل عکس هایی که نگرفتیم... مثل قدم هایی که با دستم در دستت هرگز نزدیم! مثل آن غول چراغ جادوی کوچک که دوستش داشتم...

حتی باوری هم ندارم که به آن پناه ببرم. این روزها که از سی سالگی هم گذر کرده ام، فکر می کنم دنیا دارد سفره اش را از مقابلم جمع می کند! به ما زندگی کردن را یاد ندادند. ما زندگی را یاد نگرفته ایم!

دارد سفره اش را جمع می کند؛ من هنوز تشنه ام...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳

دیگه دستِ من نیست... بستگی داره به تو!

آدم باید یه روز صبح از خواب بیدار شه و به خودش بگه: هی... چرا دیگه نمی تونی شعر بدون مخاطب بگی؟ چرا نمی تونی فکر کنی؟ چرا دیگه بهت برنمی خوره تا یکی بهت بگه بالای چشمت ابروئه؟ چرا دیگه نمی تونی دامن کوتاه چین دار بپوشی و برای خودت برقصی تنهایی جلوی آینه؟ چرا نمی تونی تنهایی یا با دوستات پاشی بری درکه و توچال برای خودت راه بری و بالا بری و موسیقی گوش بدی و نیمروی شُل سفارش بدی؟ چرا تمرکز نداری کتاب بخونی؟ تخیل هات کجان؟ شخصیت های خیالیت کوشن؟ دختر ویولونیستِ پیرهن سفیدِ رویاهات کو؟ مردِ کلاه به سر و سیگار به لب و بارونی به تنِ رویاهات با اون چتر سیاه و ساعتِ زنجیردارش کو؟ اونی که می تونستی خودتو براش لوس کنی و روی پاهاش بشینی و و کمتر از "بانو" صدات نمی زد کو؟ لعنتی چه بلایی سر رویاهات آوردی؟ چرا نمی تونی زندگی کنی؟ چرا نمی تونی مهدیه لطیفی باشی؟ کجاست اون دختری که طرفدار مکتب فاشیسم بود؟ کجاست اون مهدیه ای که می گفت: "همیشه حق با منه، حتی اگه نباشه!"؟... آره خودخواه بودن عوضی بودنه اما عوضی بودن خیلی بهتر از حقیر بودن و تحقیر شدنه! آدم باید یه روز صبح از خواب پاشه و به خودش بگه: هی... چه ت شده!؟ تو برای خودت کسی بودی! الان کجایی؟ وقتی تبدیل به هیچکس شدی، وقتی نمی رقصی، وقتی نمی خندی، اصلا چرا باید یکی دیگه بتونه دوستت داشته باشه!؟؟... آدم باید یه روز صبح به خودش بگه: هی... تاحالا برای خودت سبزه ی عید سبز کردی؟ دِ نکردی دیگه! پس حالا چرا وقتی می خوای برای یکی دیگه سبز کنی انتظار داری براش ارزشی داشته داشته باشه!؟... عشق ارزش جنگیدن داره، اما آدم وقتی تا جایی که جون داشت از دل و غرورش مایه گذاشت، وقتی تا جایی که جون داشت با چنگ و دندون جنگید، باید به خودش بگه: لابد دوستت نداره چون تو دیگه خودت خودتو دوست نداری!! پاشو برای خودت برقص، کسی قرار نیست زنگ بزنه! صبح ها پاشو برای خودت رژ لب پررنگ بزن، کسی قرار نیست زنگ بزنه! هی هی هی هی هی هی توی سرت اسمشو صدا نزن، کسی قرار نیست زنگ بزنه! وقتی طرفت ترجیح میده جلوی تلویزیون ولو شه به جای خوشحال کردن تو و به جای بیرون بردنِ تو، تو هم ول کن اون گوشیِ بدمصّب رو! هی... کوشی دخترم؟ کجایی؟ عشقی که حقارت بیاره، خودکشیه! می خوای خودتو بکشی؟ اوکی پس ول کن لب این پرتگاه رو؛ کسی دستشو سمتت دراز نمی کنه، تازه اگه لطف کنه کفششو فشار نده رو دستت!! پس ول کن بپر... مُردن بهتر از آویزون بودنه! عاشقش بمون اما ول کن اون گوشیِ بدمصّب رو!... کسی قرار نیست زنگ بزنه!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳

کلیدواژه ی واضحی ست نام کوچک شما!

کلیدواژه های به شدت کوچک و ساده ای دارد دوست داشتن؛ مثلا وقتی کسی نام کوچکتان را سالی یکبار بیشتر صدا نمی زند آنهم تنها در مواردِ ضروری که واقعا نیاز به صدا زدنتان است، یعنی دوستتان ندارد بی آنکه حتی خودش بداند!... کسی که شما را دوست دارد در سر و تهِ بیشتر جمله هایش بیخودی نام شما هم هست! می بینید؟ همه چیز به همین وضوح است و ما کوریم؛ کور!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

ما هیچ... ما هویج...

ترانه ای هست که اینطور شروع می شود: نگو که چترِ تو عاشق نکرده بارونُ..!

و درد اینجاست که تو نه چتر داری و نه باران را دوست داری و نه باران را عاشق کرده ای و نه باران تو را عاشق کرده است... و نه هیچ... که هیچ... که هیچ... و هیچ گاهی یعنی همان هویج!...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳

دیگر هیچ ضرب المثلی به ادبیات عامه پسند ایران اضافه نخواهد شد!

غذایی که توی ماکروفر سی ثانیه ای داغ شود به همان سرعت هم سرد و خشک می شود. یک جمله یا حرف یا یک شعر اگر ده ها سال طول می کشید که به گوش همه برسد، برای ابد ماندگار می شُد! اما وقتی در عرض یک نصفه روز تمام عالم و آدم استتوس و وایبر و شئر و اس ام اس کنند به همان سرعت هم بلااستفاده می شود! قدیم اگر یکی مثلا از دهانش در میرفت که "نیمرو باید شُل باشه دختر باید خل باشه"، احتمالا تا همین امروز باقی مانده بود و ما هنوز برای کودکانمان شکلک درمی آوردیم و می خواندیمش!، اما امروز با ارزش ترین حرف ها و تفکرها هم دوام چندانی ندارند... دیگر هیچ ضرب المثلی به ادبیات عامه پسند ایران اضافه نخواهد شد!!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳

رستم و باشی و مورچه ها زورشان بیشتر از تو باشد زور دارد!

خلاف جهت آب شنا کنید تا بمیرید!... من خودم هم دقیقا همین کار را می کنم! واقعیتِ دنیا هیچ ربطی به واقعیتِ اختراعیِ و من درآوردیِ ما ندارد! (هرچند که تمام جهان مخلوق ذهن ماست، اما قوانینی که همان جهان را سر پا نگه داشته اند شدیدا تغییر ناپذیرند!). واقعیتِ بلاتغییر دنیا این است که "ما هیچ وقت هیچ کس را به علت رفتار غرور آمیز و بی اعتنایی از دست نداده ایم!، بلکه به این علت او را از دست می دهیم که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده است. این رفتار موجب نخوت و تحمل ناپذیر شدن می گردد و به شکست رابطه منجر می شود!"، ولی بعضی از ما برای خودمون خیال می کنیم "عشق" تاثیری والاتر از این حرف ها دارد و هر که هر چه می خواهد بگوید و عشق و مهر شکست ناپذیر است و از این حرف های سر اندر پا اشتباه...!!، و پرچم دار این ایمان دارانِ خوش خیال هم خودِ من!! اما حقیقت این است که این نگرش و ایمان شدیدا درست است اما جزو قوانین دنیا نیست! درست است اما کار نمی کند! ای وای... قوانین دنیا درست نیست اما قطعی ست! اما بیایید شما و من خلاف جهت شنا کنیم، بیایید همینطوری نومیدانه اما مطمئن امیدوار باشیم عشق چیزی قوی تر از اینهاست... چون اگر به دنبال کبک راه بیفتیم راه رفتنِ کلاغ را هم از یاد می بریم! دانستنِ اینکه چه راهکاری در رابطه کارآمد تر است باعث نمی شود توانایی اش را هم پیدا کنیم! ما فقط میدانیم! خب می دانیم که بدانیم! خب که چه؟ وقتی دوستش داریم چطور بی اعتنایی کنیم؟ وقتی دوستت دارم چطور بی اعتنایی کنم!؟... من فکر می کنم تنها راهی که داریم همین است: بدانیم که داریم اشتباه می کنیم اما اشتاه کنیم، عاشقانه اشتباه کنیم و آگاهانه شکست بخوریم! نه که شکست خوردن خوشمزه باشد و نه که از رابطه ای درست حسابی داشتن بپرهیزیم؛ بلکه فقط چون ما کبک متولد نشده ایم!... بماند که کبک های جهان اتفاقا چقدر هم زیادند و چقدر هم خوب!، من اما نگران اندک باقیمانده ی این ایمان داران به قدرتِ عشق ام! من نگرانِ خودمم!... عشق ضعیف ترین قدرت جهان است؛ نه در ذات! در ذات چنان قدرتمند که باید سر تعظیم بدان فرود آورد، ولی جزو قوانین دنیا نیست! در قوانین مُهر و لاک شده ی روابط، عشق تنها کاری که از دستش برمی آید خراب تر کردن و خراب تر کردنِ رابطه است... رستم و باشی و مورچه ها زورشان بیشتر از تو باشد زور دارد!!... ولی خب این ها را می دانیم که بدانیم!، خب که چه؟

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

بیشترین ترس

از عکس هایی که بعد از مرگ باقی می مانند، بیشتر از خود مرگ میترسم!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳

تعادل دنیا به هم خورده است

من اگر پسر بودم و به کسی درست به وسعتِ احساس خودم بر می خوردم حنما دست خودم را می گرفتم و متن بهار را با هم قدم می زدیم و برایش می خواندم: "ببین می خنده نیلوفر روی بام و در و ایوون..." و لااقل یک دختر در این جهان از هیچ چیز نمی ترسید!... زن ها می ترسند، زن ها همیشه از همه چیز می ترسند، از تنهایی، از دیروز، از امروز، از آینده، از نادیده گرفته شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست نداشته شدن،... و شما برای گرفتن این ترس ها نه نیازی به پول دارید، نه باشگاه زیبایی اندام، نه موقعیت و نه قدرت، شما فقط باید حریم بین بازوهایتان راست بگوید!، شما فقط باید دوست داشتن و ماندن را بلد باشید! اشتباه کردم پسر نشدم، لااقل یکی از دخترهای دنیا باید از هیچ چیز نمی ترسید!... وقتی شما شروع کردید به گرفتن احساس امنیت، زن ها آن قدر عوض شدند که گویی تکاملِ طبیعت گونه ای را به گونه ی دیگر رساند!... آن قدر عوض شدند که امنیت و آینده را در پولِ شما دیدند، آن قدر عوض شدند که ترس از دوست داشته نشدن را در جراحی پلاستیگ دیدند، و ترس از تنها نشدن را در بچه دار شدن، و و و... عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه ای ست؛ وقتی زن ها شروع می کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعادل دنیا به هم می خورد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

رقصی چنان میانه ی میدان...

کسی عاشق خودش می شود
با خودش عشق بازی می کند
خودش را باردار می کند
خودش را به دنیا می آورد
خودش را بزرگ می کند
عاشق خودش می شود
خودش خودش را ترک می کند
خودش از خودش دچار شکست عاشقانه می شود
خودش به خودش باز می گردد
و دست آخر خودش خودش را می کشد!.... و بلافاصله چرخه آغاز می شود!
پیش سرنوشت...Predestinaition...کابوسی ست که حقیقت دارد.
و این دایره مثل ماری که خودش دُم خودش را می خورد ادامه می یابد تا ابد...
همه چیز، همه ی اتفاقات، همه ی آدم ها، همه دنیا، فقط در درونِ توست...
و هیچ کاری جز این هم نمی توانی بکنی!
...

همه چیز دستِ خودمان است اما چون همیشه با اینکه آینده را بارها دیده ایم اما فراموشش کرده ایم هیچ معیاری برای تشخیص درست یا غلط برای هیچ یک از تصمیمات و انتخاباتِ خود نداریم، ما با اختیار کامل و آزادانه ی خود درست همان چیزی را انتخاب می کنیم که همیشه کرده ایم! دایره تکرار می شود اما به عقب بازنمی گردد!... و حالا در این دایره اگر بزند و اشتباهی هم بکنی(که البته دست خودت هم نیست)، کابوسِ مثلثِ افسانه ی "سیزیف Σίσυφος" هم به کابوس ِ دایره ی تقدیر اضافه می شود...! یک بار که اشتباه کنی طبیعت بشری به دنبالت می افتد و تا ابدیت تکرار می شود... تکرار ابدیِ این مثلث در این دایره کابوس است!... زندگی کابوسی ست که پریدن از آن ممکن نیست! کار از کار گذشته است!، عاشق شوید و دیوانگی کنید!... حالا شرع و عرف و عقل و خانواده و حرفِ مردم و هزار کوفت و زهرمار دیگر هم دور این میدان چهارچوبی کشیده اند، دور این چهارضلعی هی راه نروید تا فرسوده شوید، هرچند که فرسودگی یا خوشبختی شما هیچ یک هیچ فرقی به حال دنیا ندارد، اما به خاطر خودتان، به خاطر آنکه نفهمیم بر ما چه می گذرد، رقصی چنان میانه ی میدان کنید...!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳