نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

هنوز بوی جان کندن می دهد

دخترهای دنیا به بیچارگی های من نیاز دارند! مثلا من امشب جان می کنم و چند سال بعد یکی پیدا می شود که بگوید راستی مثلا فلان مطلبت بود که راجع به گریپ فروت بود، یا راجع به فلان چیز...!

خلاصه که شما یادتان است و من نه! من جان کندن هایم را می نویسم و از دوباره خواندنشان وحشت دارم، باورتان نمی شود اما من مطالب اینجا را هرگز دوباره نمی خوانم، برای من مثل برگشتن به صحنه ی قتلی ست که دست نخورده است، که هنوز پلیس ها جنازه و خون را پیدا نکرده و نبرده اند و گچ سفید و نوار زرد نکشیده اند؛ که هنوز همانطور بوی جان کندن می دهد!... من از بازگشتن به این صحنه ها می ترسم... من از تکرار جان کندن ها، از تکرار هق هق ها، می ترسم... و تو آنقدر نمی فهمی که خیال می کنی زن ها گریه می کنند تا چیزی به دست بیاورند!...

خدایی در جهان نیست، خالقی در جهان نیست، فریاد رسی نیست و جهانِ پس از مرگی نیست، ولی چیزی هست که به گوشه ی چادر گل دار مادربزرگ ها و تسبیح هایشان وصل است حتی اگر من قبولش نداشته باشم، و من به همان خدا گله مندم! گله مند از اینکه چرا روزی که دکمه ی "استاپ ِ دوست داشتن" در تو گذاشت چیز دیگری را به اِزایش از وجودت کم کرد، اینکه بفهمی آدم هایی که حالشان بد است چیزی نمی خواهند!! که به کسی که عزیزی را از دست داده است نگویی: گریه می کنی که چه بشود یا چی چی به دست بیاوری؟!

طوفانِ خنده ها...

طوفانِ درد...

طوفانِ گریه ها...

طوفان و سیل در آغوشی که نیست... که نمی فهمد که بودنش... که آخ... که بودنش...

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳

فروتنیِ روشنفکرانه

بعضی ها هم هستند که برای ابراز روشنفکر بودنشان ادای فروتنی در می آورند. البته بماند که چیزی به اسم فروتنی واقعی به نظر من اصلا وجود خارجی ندارد و تمام فروتن ها بالاخره یک درصدی (هرچقدر هم که کم و حتی قریب به صفر) ادایش را در می آورند و اشکالی هم ندارد و حتی شاید خوب است... اما بعضی ها این اداهایشان چنان بوی تند و زننده و خنده آوری دارد که نمی دانم چطوری نمی فهمند که ما می فهمیم! مثلا می گویند: آااااه... ما خاکِ کفِ پای فلان استادِ جانِ جانان را سرمه ی چشمانِ حقیرمان می کنیم و هنوز در برابر اینهمه انوار و منش و سوادِ ایشان و مهر و مرام شما عزیزانِ عزیزتر از جان کورمال کورمال به گردِ راه هم نمی رسیم و... از این حرف ها!...

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

قضیه این است جانم:

همیشه اینطور اتفاق نمی افتد!
اتفاقات نانوشته ی زندگی ام طبق هیچ قانون نانوشته ای نیست.
مثل افتادنِ هیچ سیبی از درخت!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

بلاهای خوب

بلایی که سینما بر سر ما آورد...
بلایی که شعر بر سر ما آورد...
بلایی که انواع مخدر، یا الکل، بر سر ما آورد...
بلایی که تکنولوژی بر سر ما آورد...
بلایی که عشق و وابستگی به آدم ها -و حتی به خانواده- بر سر ما آورد...
بلایی که خاطرات و عکس ها بر سر ما آورد...
...
تمام چیزهایی که به وقتِ خود لذت بخش اند، کاروانی رو به اندوه و تنهایی اند!...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

عشق ربطی به ناسیونالیسم ندارد!

ما اینطوری هستیم که هزاران سال پیش یک چیزی داشته ایم و در طی قرون لطف کرده ایم و همه اش را به باد داده ایم و پشیزی نه برایمان می ارزیده و نه حتی درباره اش کوچکترین اطلاعاتی داشته ایم، بعد به محض اینکه صورتِ غربی تر یا بهتر است بگویم صورتِ جهانی ترش باب می شود و جا می افتد یکهو سینه چاک می کنیم و می گویم: اِهِکّی نخیر نخیر ما خودمان از خیلی قبل تر همین را داشته ایم و جیغ و داد و شعار...! بیخیال دوستان، سپندارمذگان و این ها را بیخیال؛ چون اگر چیزی به اسم ولنتاین در جهان به وجود نمی آمد سپندارمذگان هم همچنان داشت خاکِ فراموشی و ناشناخته ماندن می خورد! پس بیخیال... خیلی دیر است برای این "اِهِکّی ما خیلی متمدن تریم" گفتن ها!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

کامیونی را پشتِ سرم هِلِک و هِلِک با نخ می کشم...

متنفرم از شب هایی که خوابم نمی برد که نمی برد و به خودم می پیچم و صد و هفتاد بار یک آهنگ تکراری را هی گوش می کنم و کسی هم این وسط هست که انگار نیست، کسی که هروقت دلش بخواهد هست و هروقت دلش نخواهد نیست، و عمیق ترین شناختش از من این است که "من هم مثل همه ی زن ها هستم، حالا شاید با درجه های کمتر"، و دیگر همین و هیچ!... و دیگر اینکه "من گاهی چقدر تلخم" آنقدرها هم مهم نیست؛ اینکه گاهی چنان تلخم که روزهای متمادی بُغضی را به دنبال خودم هِلِک و هِلِک می کشم به سانِ پسر بچه ای که کامیون پلاستیکی زرد و قرمز و کوچکش را با نخ به دنبالش...! و تمام آن روزها را به روی خودم نمی آورم و می گویم: "عزیزم مرسی، تو چطوری؟ خسته نباشی، صبح به خیر، شب به خیر، دیگه چه خبر؟"، و می ترسم از آنکه لب بگشایم به بیرون ریختنِ قلب چهل پاره ام... از آنکه بگویم و بگویم و سکوت کنی و سکوت کنی و بعد در مرزی از ثانیه، (اینکه می گویم در مرزی از ثانیه یعنی واقعا در مرزی از ثانیه)، همه چیز به سمتِ آن بچرخد که اصلا تو خودت حالت بدتر است و اصلا من همیشه تلخ و بی حوصله ام و اصلا همه چیز تقصیر من است و اصلا چرا نمی گذارم بروم؟!!!... ای وای که چقدر بد است که نمی دانی در آن بغضِ پُرنیاز به حتی یک کلمه ی قشنگ، باید کمی، سر سوزنی، ذره ای، اشاره ای، بیشتر دوستم داشته باشی... تو باید بدانی من به سادگی با کلمه ای، لبخندی، نوازشی، توجهی، سورپرایز کوچکی، جهانم زیر و رو می شود و بی خیالِ آن کامیونِ سمج و پر از بغض می شوم!... تو باید بدانی من وقتی روزهای متمادی هیچ چیز جز سلام و علیک های روزانه نمی گویم یعنی بدم، یعنی خیلی بدم، یعنی دارم خفه می شوم! یعنی می ترسم، از همه چیز، از آنکه به زبان بیایم و تو کاری نکنی، از آنکه به زبان بیایم و حرفی نزنی، از آنکه نشناسی ام،... از آنکه دستِ آخر سر بروم و حرفی بزنم، و تو عروسکم را بگیری، سرش را یک طرف، حدقه ی چشمش را یک طرف، دستش را از کتف یک طرف، خنده هایش را یک طرف، و پیراهنش را یک طرف پرت کنی... و گوشی را قطع کنی...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳

رز سفید

رز سفید، گلی که عاشقم می کند...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳

...

روحی که می لغزد و می لرزد و خیال می پردازد...

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳

ما پیش از عاشق شدن شکست خوردیم!

گند زدیم!... با دیدن آن فیلم ها و خواندن آن کتاب ها و شعرها... ما گند زدیم با شنیدن ستار و فرهاد و داریوش و گوگوش و ابی و فروغی... با زندگی کردن با رویای سیندرلا و زیبای خفته... با مصدق و شاملو خواندن و پدرخوانده و دزیره و بربادرفته دیدن... ما هر کاری که کردیم غلط کردیم!... ده دوازده سالگی سن شعر خواندن نیست. ده دوازده سالگی سن شنیدن آلبوم "سلام خداحافظ" از حسین پناهی نیست، اصلا هیچ سنی سنِ شعر خواندن نیست!... من اگر خدا می شدم "شعر" را خلق نمی کردم!... ما گند زدیم که تنها ماندیم!... ما به خودمان دو جانبه گند زدیم: ما از یک طرف بی آنکه هنوز هیچ مردی را در عالم دیده باشیم فاز شکست و شعر و تنهایی و اشک و عشق و خودکشی برداشتیم و در فیلم های سیاه و سفید دیدیم که رودِ سیاهی از ردِ ریمل بر گونه های زنان است و پرده ها را کشیده اند و از یک طرف دیگر منتظر بودیم کسی بیاید که عاشق یک لبخند کوچک یا فقط یک طرز خم شدن ساده ی ما برای چیدن یک شاخه گل شود و تمام عمرش را به پای همان یک لحظه بماند و بریزد و یک روز با جعبه ی مخمل سرمه ای ناغافل جلوی پایمان زانو بزند...، ما دو جانبه غلط کردیم با هر چه که دیدیم، هرچه که شنیدیم و خواندیم... اصلا باید یکسره فیلم های هندی می دیدیم، باید زن ها می چرخیدند و می رقصیدند و هیچ زنی میان دود و دیوار تنها نمی ماند، باید دست آخر همه به هم می رسیدند؛ و نباید هیچ چیز بیشتر از "داستان های من و بابام" و نهایتا "هری پاتر" می خواندیم... ما پیش از عاشق شدن شکست خوردیم! هیچ سنی سن شعر خواندن نیست.

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳