نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

If You Go Away

بهترین موسیقی دنیا: تمام ورژن های If You Go Away

دقیقا تمام ورژن هایش، با صدای هر کسی...حتی رمیکس هایش...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

تنها تخم جاودانه در زمین!

اینهمه قرن گذشت و علم و تکنولوژی و فلسفه به این حد رسید و صدهزار برابر این قرون هم بگذرد و علم و تکنولوژی و فلسفه به صدهزار برابر این حد برسد، شما باز هم بر سر خدا و روح و این دنیا و آن دنیا و دین و مذهب خواهید جنگید؛ و این بدبختی سرمد و ابدی ست...، من مرده، شما زنده... هر که تخم این بدبختی را در کره ی زمین کاشت، تنها کسی بود که راز جاودانگی تضمینی را می دانست!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳

باید به عنوان اولین بار با آثارتان مواجه شوید

به نظرم هنرمندها باید بتوانند وقتی اثرشان را می بینند یا می خوانند برای آن دقایق کاملا فراموش کنند که اثر خودشان است!! باید فرض کنند اثر یکی دیگر از هم رشته ها و همکارهایشان است! آن وقت همه شان به آثار خودشان فحش خواهند داد! مثل من که با تمام وجود از هشتاد و سه چهار درصد شعرهایم متنفرم! (حتی اگر منتشرشان کنم)... اما آن ها که باقی می مانند واقعا خوب اند! و این بزرگترین دلیل متوقع شدن و در نتیجه حتی به اصطلاح عامیانه خراب کردن و دیوانه شدن و رد دادنِ هنرمندان و نویسندگان و خوانندگان و شاعران و فیلمسازان و آهنگسازان و غیره و غیره بعد از یک سنی ست... همین که همه دوره شان می کنند که به به چقدر خوبی، با سر شروع به سقوط می کنند! نه اینکه مغرور شده باشند، نه!، اما این را یادشان می رود که خب نظرهای موافق می آیند و جیغ و کف و سوت و هورا می کشند، اما نظرهای مخالف هیچی نمی گویند، و اینگونه آنها فقط موافق ها را می شنوند و مخالف ها را نمی شنوند، و فکر می کنند که تمام دنیا با آنها موافق اند و آن عده ی مخالف هم فقط از سر حسادت و دشمنی مخالفت می کنند و...! فقط کافی ست به عنوان یک غریبه ی ناشناس به اثرشان نگاه کنند! و این قدرتی ست که تقریبا هیچکس ندارد! خیلی بچه که بودم تلویزیون یک سریال طنز نشان می داد توی مایه های "ساعت خوش"، نمی دانم اسمش را یادم نیست، اما یکی یک نمایشگاه نقاشی گذاشته بود و جلوی تابلوهای خودش می ایستاد و سرش را برمی گرداند و سعی می کرد برای اولین بار کارش را ببیند و هی سر برمی گرداند و هی سورپرایز می شد!... باید به عنوان اولین بار با آثارتان مواجه شوید، و بدانید که به مخاطب شما هیچ ربطی ندارد که پشت پرده چه گذشته است و مثلا تهیه کننده برای فلان سکانس پول نداده است و یا چه و چه... شما مجبورید کار خوب ارائه دهید! هیچ چیز به مخاطب شما ربطی ندارد!... همانطور که خودتان برای دیدن آثار رقیبتان هیچ چیز را موجه نمی دانید و فقط فحش و تمسخرتان را نثار می کنید!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳

گریپ فروت های گنده ی گیر کرده...

و عشق، آی عشق، چهره ی سرخ و آبی و نیلی و ارغوانی و رنگی پلنگی ات پیدا نیست، که نیست، که نیست... و به جهنم که نیست! مثلا من مردمی را دیده ام که از دیدن دریا و سفر به شهرهای شمالی و جنوبی برای همیشه ی عمر می پرهیزند، این ها کسی شان را که بسیار دوست داشته اند در دریا از دست داده اند، و شما گاوید اگر خیال کنید این پرهیز و هراس می تواند روزی به خوشی و خرمی در وجودشان حل شود! و من از هرچه که عاشقانه جلوه کند می پرهیزم و نفسم در سینه به قدر یک گریپ فروتِ گنده گیر می کند، نه بالا می رود نه پایین، سینه ام تیر می کشد، بغضم خفه ام می کند، و شما و تمام علم روانشناسی جهان گ...ا..و..ید اگر فکر می کنید این درد به خوشی و خرمی حل می شود! پرهیزکاری از دیدن و شنیدن تمام عاشقانه های دنیا سخت است اما ابدی که نیست... ترجیح می دهم بپرهیزم اما خودم را خر نکنم که درست می شود! چطوری درست می شود؟! هرچند که مرگ هست، در سایه نشسته است، چمباتمه و صبور و بی رحم و بی تفاوت، بر و بر به ما می نگرد، و آی عشق، که گشته ای گشته ای دامنِ بی لیاقتان را چسبیده ای و باقی را به حال خود رها کرده ای، دیر یا زود تمام می شود این گریپ فروت های گنده ی گیر کرده در قفسه ی سینه ام...

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳

آن کلمه ی ساده ی لعنتی...

من فکر می کنم توانایی نوشتنم از آنجا از دست رفت که چیزی همینطور بی دلیل و ناگهان در باورم به این نتیجه رسید که قرار نیست کسی باورم کند که خوب می نویسم... یا خوب هم نه حتی؛ فقط باور کند که یک چیزهایی بلدم بنویسم! و افتخار کند شاید به این... و تشویقم کند به آینده ای که شاید برای من می توانسته وجود داشته باشد... و اگر ننوشتم بپرسد عزیزم چه مرگت شده است؟ چه چیزی گم شده است؟... و... ها!؟ خودخواهیِ وحشتناکی ست که باید بدانم که کسی جایی هست که می داند که خوبم، حتی اگر نباشم!؟... و آن یک نفر باید حتما همان کسی باشد که دوستم و دوستش و دوستمان بداریم سه تایی...! یعنی خودم و خودش و خودمان!... و حالا اما همه چیز دارد می رود...! آمده ها می روند و نیامده ها هم...! سال ها و هر هفته و هر روز و همیشه یک تصویری، ایده ای، جمله ای، طنزی، تلخی، گلایه ای، فحشی، فلسفه ای، حرفی، شعری، چیزی می آمد... و حالا همان ها دانه دانه و بی هیچ ترتیبی دارند می روند...! مثلا آن همه وسواسی که در به جا به کار بردن کلمه ی ساده ی "لعنتی" داشتم، دارد می رود...! (همین امشب متوجه شدم که رفته است)... همه چیز رفته است و بیشتر از این ها هم می رود... دوستِ خیالی داشته اید در بچگی هایتان؟! برای من عشق به نوشتن همان دوستِ خیالی ام بود؛ که یک روز در را باز کرد و رفت و برنگشت... با لبخندِ زننده ی پَک و پهنی روی صورتش که از پشتِ سر نمی دیدمش!... تا یکجایی به زور هنوز می نوشتم، چون هنوز سایه اش مثل لنگ های درازِ آقای اسمیت روی در و دیوار زندگی ام بود... و اینکه چطوری به این باور رسیدم که کسی آنقدرها باورم ندارد به همان روزی برمی گردد که فهمیدم اگر لُپ هایم به وقت خنده چال می افتاد نظم طبیعت به هم می ریخت! این دو مقوله کوچکترین ربطی به هم ندارند البته، و تنها وجه مشترکشان یکهویی بی دلیل فهمیدنشان است!، آنقدر شفاف و بدیهی که هیچطوری نمی شود توضیحشان داد و احمقانه و دیوانه وار جلوه می کند!... مثل اینهایی که قدیم ها در نسل پیش مُد شده بود خواب می دیدند یکی سوار بر اسب با شال سبز و نور زرد می آمد و شب لخت می خوابیدند و صبح با چادر و روبنده و دستکش سیاه از خواب می پریدند! من مثل همان ها همینطوری بیخودی فهمیده ام که نوشته هایم برای هیچ آقای اسمیتی مهم نیست...! و از ابتدای این متن دارم فکر می کنم به اینکه اسم کوچک آقای اسمیت را یادم بیاید... جان؟ جو؟ جک؟ جیم؟ یا اصلا ج نداشت؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳