نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

چرا را نمی دانم اما چطور را چرا

نمی دانم دوست داشتن از کجا می آید اما می دانم دوست داشتن چه ها می کند. نمی دانم دوست داشتن از کجا می آید اما می دانم وقتی کسی را دوست داری چطور عوض می شود همه چیز!... من قرار می گذاشتم با آدم ها، یادم می رفت بروم!... یا من قرار می گذاشتم با آدم ها، می رفتم، چند متر مانده به رسیدنم یکهو توی آینه ی ماشین نگاه می کردم و خیلی ساده به این نتیجه می رسیدم که حوصله ندارم و دور می زدم و برمی گشتم و جواب تلفن هم نمیدادم! یا جواب می دادم و می گفتم آمدم اما حسم پرید و برگشتم... می گفت: وای، های، هوار، یعنی که چی؟ مگر می شود؟ مسخره کرده ای؟ برگرد! من همینجا آنقدر می مانم تا برگردی،... می گفتم هرکاری دوست داری بکن! و راست راستی می رفتم؛ واقعا بی هیچ دلیلی! اینکه می گویم "بی هیچ دلیلی"، یعنی واقعا بی هیچ دلیلی!!... یا من دیده ام کسانی را که آمده اند پای پنجره و ساعت ها نشسته اند و من نه پایین رفته ام و نه پرده را کنار زده ام!... من ِ خودخواه، من ِ به شدت لجباز، من ِ بی حوصله و بی تفاوت و بی خیال، من ِ مهدیه، تازگی ها می فهمم وقتی کسی را دوست داری چطور عوض میشود همه چیز، و چطور میترسی هر لحظه از ناراحت شدنش... و چطور تصویری که از خودت به یاد می آوری انگار برای ده ها و صدها سال پیش است!... من نمی دانم دوست داشتن از کجا می آید. از من نپرس چرا دوست دارم!؟ من "چرا" را نمی دانم اما "چطور" را چرا!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳

باید یکی باشد، فقط یکی...

باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که تو را به وقت هایی که می داند خوب نیستی و حوصله نداری بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکی یکجایی هست که هنوز دوستت دارد.. باید یکی باشد که ببینی که چقدر برایش مهم است همین یکذره بهتر و بدتر شدن هات... باید یکی باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوی خود!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که حتی دو دقیقه زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند... باید یکی باشد که ببینی چقدر برایش فرق می کنی و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است... باید یکی باشد که به یادت بیاود که برای یکی فرق داری. باید آدم برای یکی فرق داشته باشد، فقط برای یکی؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است...! و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می کنم همه مان یک مُشت در شلوغی بی پناه و بی اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجای جهان برنمی خورد هر بلایی هم که سرمان بیاید... باید یکی، فقط یکی، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهم ایم!... مثلا فرض کنید همین الان در یکی از پیاده روهای این کره ی خاکیِ بی صاحب مانده که ما حتی اسمش را هم نشنیده ایم، یکی بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکی تمام دنیای فقط یک نفر نبوده باشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ی دنیا!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳

مشتِ گره زده بر تختِ سینه تان پیاپی...

مانده تا بفهمید عشق چیست جانم! نه که من عاشق باشم ها؛ نه. یا مثلا نه که من خیلی حالی ام باشد که عشق چیست و کیست و چطور است و چنین و چنان ها؛ نه. اما عشق هرچه که باشد آخر و عاقبتش به نک و ناله و نفرین و بدخواهی بدل نمی شود! آهای آنهایی که مشتِ گره زده بر تختِ سینه تان پیاپی می کوبید و از صمیم قلب آرزوی بدبخت شدن و خوشبخت نشدن و خیر ندیدن و به زمینِ گرم خوردنِ طرفتان را می کنید، مانده تا بفهمید عاشق شدن چیست جانم! مانده تا آنقدر بزرگ باشید که بفهمید هیچ کس مسئول روابط و احساساتِ یک نفره ی شما نیست! رابطه بهتر است فاجعه باشد، غلط باشد، اشتباه باشد، سوءاستفاده باشد، یا هرچه... اما هرچه که هست دو نفر در آن دخیل باشند، نه یک نفر! یعنی نه که یک طرف یک نفر و رویاهایش، و یک طرفِ دیگر یک نفری که اصلا نبوده از ابتدا اساسا؛ اما در تیررس نک و ناله های شماست! نکنید جانم؛ نکنید؛ بزرگ باشید.

 

 

پ.ن(همینطوری بی ربط): "شیکاگو" را دوست ندارم، "بارتون فینک" را دوست دارم، "درون لویین دیویس" را هم ندیده ام.

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳

حقیقت

تنها مرگ حقیقت دارد و لاغیر!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳

اتفاقات بد حق ندارند در تاریخ های مشخص بیفتند!

اتفاقات بد حق ندارند در تاریخ های مشخص بیفتند! مثلا عیدهای نوروز، روزهای تولد، و یا هر تاریخ مشخص دیگری...! اتفاقات بد حق ندارند در تاریخ هایی بیفتند که آن روزهای خاص را تا برای ابد به گند بکشند!... مثلا چقدر بد است که هر عید، هر عید، هر عید، تا بمیری، بی اراده بگویی: عید سال هزار و سیصد و...، یکی رفت، یکی مرد، یکی را دار زدند، یکی...!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳