نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

من سیب دوست ندارم اما سیب تاج سر جهان است!

نه بلیط می خواهد و نه بنزین، نه جاده، نه پا، نه بار و بُنه و بیار و بگیر و ببند، نه فرودگاه و نه راه آهن... هیچ چیز نمی خواهد این سفر! این سفر اینطوری اتفاق می افتد که تو لبخندی می زنی که فرق می کند با دیگر لبخندهات!... و یک طوری می گویی "سلام، خوب هستید خانم!؟" که دقیقا شبیه به همیشه است اما اصلا شبیه به همیشه نیست! باشد تو یادت نمی آید...، تو ندیدی...، تو نمی دانی...، تو معمولی بودی...، باشد...! من اما اگر اشتباه کرده بودم که فردای همان روز از بالای ابرها توی دامنم پرت نمی شدی!... می شدی!؟ یا می گویی فردایش هم اتفاقی پرت شدی؟... اتفاقی دلت خواست؟ ...اتفاقی گفتی خانم دست هایت را به دست هایم بده!؟... باشد اتفاقی بود! اصلا شاید من نَسَب ام به نوسترآداموس می رسد و خودم را دستِ کم گرفته ام! شاید من یک نیروهای ماوراء الطبیعه ای چیزی دارم که دلم گواهی می دهد...! یک شب یک دوستی به من گفت: پنیر بخور عزیزم، پنیر! گفتم: ها؟ وا!! یعنی چی؟ چرا؟... گفت: چون مجبور نیستی اینهمه همه چیز را بدانی، خنگ باشی بهتر است! (حالا اینکه تو همینطوری اش هم مرا خنگ می خوانی به گاهی، بحثش جداست!... ) چی می گفتم؟... یادم آمد، نه که فکر کنی خط های قبلی را خواندم ها، نخیر، خودم یادم آمد! داشتم می گفتم که تو می گویی این دیروز ها و فردا هایش هیچ ربطی به هم نداشته اند؟ باشد نداشته اند!... یک بار هم توی دادگاه دلم خواسته بود بگیرم آن لبخندِ سر به زیر اما زیرک و زیرپوستی و غیرقابل دیدن و آن عبارت معروفِ "خوب هستید خانم؟" ات را با دندان هایم له و لورده کنم و از شرش راحت شوم!... دادگاه که می گویم یعنی همان خراب شده ی تهِ خیابان ثارالله و میدان اعجازی! تو که می دانی... خواننده های اینجا اگر ندانند تو که می دانی که تمام بیمارستان ها، تیمارستان ها، مدرسه ها، دادگاه ها، کلانتری ها، اداره ها، و غیره و ذلک همه شان همانجاست و همه شان دروغ است! می ترسم همین روزها به جای سواحل جزایر قناری و اهرام ثلاثه هم بروند آنجا یک دروغی دست و پا کنند!!... اصلا بگذار بقیه هم بدانند، آی خانم، آهای آقا، ایها الناس، هر چه بیمارستان و تیمارستان و اداره و مدرسه و دادگاه و کلانتری و حتی سوپرمارکت که توی تلویزیون می بینید همه اش دروغ است و همه اش یک جاست، یک جایی که از و دیوارش انرژی منفی می ریزد و بس که دیوارهایش را هی زرد کرده اند و هی یشمی و هی کرم و هی آبی و هی سرمه ای و هی سبز کمرنگ، رخوت و نکبت و غمزدگی و دلمردگی می بارد از همه جایش...، از پله ها و راهروهایش، که همیشه ی خدا هم گم می شوم تویشان! چی می گفتم؟... یکبار دیگر هم لجم گرفته بود از آن لبخندِ لعنتی و آن عبارتِ معروفت که اولین و آخرین و تنهاترین کلماتی بودند که چند سال تمام شنیدم از تو! حالا اینکه می گویی این وسط ها یک چیزهای دیگری هم شاید پای تلفن گفته ای را من یادم نمی آید؛ واقعا یادم نمی آید! بماند... شاید هم من مرض شنیدن همین یکی را، یعنی همین "خانم" گفتنت را داشته ام تنها!... نشسته بودی پشتِ جایگاهِ تصنعی ِ قاضی! به هر که توی اتاق بود سرسری سلامی گفتم! گفتی: "سلام، خوب هستید خانم؟" می خواستم بیایم تو، همیشه اما یک دیوار عظیمی دورت بود به صلابتِ دیوار چین، که می گفت: نیا، برو، نمان، هِی خانم اینجا را سد معبر نکن، و از این حرف ها... نیامدم تو! و تا بعدها، خیلی ها هم بعدها نه، یک کمی بعدها، دم در مسجد، روی چهارپایه گفتی: "..."... بیخیال، هزار بار هم اگر عین جمله ات را تکرار کنم که لوث می شود، جواب می دهد در ادبیات، اما دو بار، سه بار، نه که صد بار!... و فردایش از آسمان ها آمدی! آسمان مصداق ِ زمین است، همین زمین ِ زیر پای خودمان، اما بعضی آمدن ها و بودن ها آنقدر حرمت دارند که باید به چیزی بیشتر از خاک و سنگ و زندگی تشبیه شوند! شان قدم های بعضی آمدن ها، در قالب اتفاقاتِ روزمره نمی گنجد؛ و "تو" باید از جای دورتری آمده باشی... از زمینی که همیشه بر رویش قدم می زدی لحظه ای به آسمان رفتی و دوباره توی دامنم افتادی، مثل سیب! من سیب دوست ندارم اما سیب تاج سر جهان است، از هر زاویه ای!!... سیب تنها نقطه ی مشترک سیاست و علم و هنر است؛ تنها نقطه مشترکِ سه رکن اصلی ِ جهان!... همه چیز به سیب ختم می شود، نسب دانشمندان به سیب می رسند، نسب کشیش ها، و نسب شاعران!... و مثل تمام قصه های قدیمی، مثل سیب از درختی نامرئی پرت شدی توی بغلم، فردای همان روز، دم در مسجد... و راستی نه ما به مسجد اعتقادی داشتیم و نه بقیه ی دار و دسته مان، پس دم در مسجد چه غلطی می کردیم؟ اصلا آن مسجد را یک روزی در سالیانِ پیشش ساخته بودند فقط و فقط به نیتِ همین که تو نشسته باشی روی آن چهارپایه... این سفر اینطوری اتفاق می افتد که تو لبخند میزنی و چیزی از ناخودآگاه، به خودآگاه سفر می کند!...؛ بی بلیط، بی هیپنوتیزم، بی موعظه های قلنبه سلنبه ی فروید و یونگ، بی بار و بُنه و بیار و بگیر و ببند!...

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢

مردِ خرداد

دوست داشتنت شبیه به کندنِ کوه است!، یادم باشد پسر ِ نداشته ام را شهریور ماه حامله نشوم!... همین که می آیم باور کنم چقدر خوبی، بد میشوی؛ و همین که می آیم بپذیرم که اصلا خیلی هم بدی، ماه می شوی!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢

گفت:...

گفت: "خانم وسیله ای فیلمی نگاتیوی چیزی اگر برای کارتان نیاز دارید بفرستم برایتان بگیرند"... گفتم: مرسی دیجیتال است، اما قرص مسکن دارید!؟... نه ببخشید این بخش دومش را نگفتم، اما دلم می خواست بگویم!... یک آقایی هم آن طرف تر داشت تز می داد که خانم اگر شما مداد قهوه ای توی چشمت بکشی خیلی بیشتر بهتان می آید... (من آخرش یک روز تمام گریمورهای سینما که سرخود نظراتشان را ارائه می دهند را می کُشم)، می خواستم بگویم: مرسی پس مداد قهوه ای تان را بدهید من ببرم!، اما قرص مسکن هم دارید!؟... اما فقط گفتم: ... نمی دانم یادم نمی آید چی گفتم، شاید هم هیچ چیز نگفتم. خیلی سال گذشته است و چمی دانم چی گفتم؛ دانشجو بودم هنوز، قرار بود نقاشی قبول شوم که عکاسی قبول شدم، از در و دیوار آن دانشکده ی هنر و معماری متنفر بودم، از ژوژمان ها و استادها و آسانسورهای همیشه خراب؛ تنها امنیتم آن پله هایی بود که به زیرزمین می رفت و آن آتلیه های چاپ! من تاریکی را دوست دارم، من دیوانه وار تاریکی را دوست دارم! سه چهار ساله که بودم، شهرستان، خانه ی قدیمی مادربزرگ که با کلنگ ریخته شد و من هنوز گاهی خوابش را می بینم، پله می خورد تا حیاط، یک دستشویی تهِ حیاط، گوشه ی دستِ راست، که دستم به چراغش نمی رسید حتی اگر می پریدم!، زمستان، تاریکی، کودکی،... نیمه شب ها مادر را بیدار نمی کردم، و هیچ کس نفهمید چرا این بچه از این تاریکی و این حیاط و این دستشویی تهِ حیاط نمی ترسد! من اما خوب می دانستم چرا تنها جذابیتِ آن دانشکده آتلیه های چاپ اش بود!... نمی دانم چرا رفتم سر آن کار کوتاه، یعنی می دانم ها: تجربه! تجربه ای که با سردرد شروع شد. و چیز زیادی از اولین روز تجربه یادم نمی آید جز آن سردردی را که سال به سال و دیر به دیر می گیرد اما بد می گیرد! کاسه ی چشم هایت انگار دارد در می آید از جا، سرت را تکان نمی توانی بدهی، تهوع می گیری از درد، قلنبه ی حجم ِ درد را حس می کنی که در مایعی درون جمجمه ات شناور است و با کوچکترین حرکتی این طرف و آن طرف می رود، و نور فلورسنت، نور آرک، و هر نور سفیدرنگی تشدیدش می کند! لوکیشن: بیمارستان. آدرس: یادم نیست... من شهر را بلد نبودم، حرف زدن با آدم ها را هم مثل آدم بلد نبودم؛ اصلا از آدم ها می ترسیدم، از محیط، از آدم ها، از پا گذاشتن توی جامعه، از کار، از خیابان ها، از تهران و دنیا و بزرگ شدن و روابط...! من از همه ی اینها می ترسیدم و احساس می کردم هر شاتری که می زنم افتضاح محض است و از این بدتر نمی شود دیگر! من اصلا نمیدانستم عکاسی کردن به چه دردی می خورَد جز اینکه بشود تمام روز را در تاریکی آتلیه ها رویاپردازی کرد و از پیدا شدنِ ذره ذره ی تصویر بر کاغذ ذوق زده شد!... یکبار دیگر هم گرفت، همین یک ماه پیش، تمام مسیر از تهران تا بیابان های اطراف یزد را درد می کرد؛ اصلا سینما یعنی بیابان، یعنی سردرد، یعنی آرک، یعنی آدم های تکراری، شب کاری، سرما، گرما، خاک و خُل، بدبختی!... سرم را به پشتی صندلی اتوبوس زده بودم و چشم هایم را بسته بودم و مدام می گفتم: کجا می روی دختر؟ کجا می روی دختر؟ کجا می روی؟ کجا؟ کجا؟ کجا؟ چرا؟!... گفت: "فکر کرده ای مثلا خیلی دیوانه ای که بلند شده ای آمده ای اینجا؟!"... سرصبح رسیدیم... گفتم آقای راننده این خراب شده داروخانه ی شبانه روزی هم دارد؟ گفت خانم اینجا بیابان است، بانک هم به زور دارد! شالِ سفتی به پیشانی ام بستم و خوابیدم و قلنبه ی حجم دردی در سرم شناور بود و قلنبه ی حجم دردی در دلم!... گفت: "شما همان خانم لطیفی ِ هشت نُه سال پیش و آن شب و آن بیمارستان هستید و نه بیشتر!"، گفتم: مرسی، اما قرص مسکن دارید!؟...

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢

اعصاب چیست!؟

اعصاب چیست؟
یک چیزی ست که قدیم ها مردم تا 100 سالگی آن را داشتند و حالاها از 1 سالگی ندارندَش!

حوصله چیست؟
مراجعه شود به پاسخ سوال قبل!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢

جواب

باور کنید تا دیوانه شدنم چیز زیادی نمانده است از دستِ این سوالِ تکراری تان که: چرا همیشه غم و ناامیدی و سوزمایه در شعرهایتان است و چرا از شمع و گل و پروانه نمی نویسید؟

و جواب:
1. من در ایشان چندان غم و سوزمایه ای هم نمی بینم!
2. اگر هم باشد، کنکاش و چرا ندارد!... نمی شود که تهِ خودکار را بر لب گرفت و گفت: خب به نام خدا من می خواهم یک شعر امیدوارانه و مثبت اندیش و گوگولی مگولی بگویم! نخیر نمی شود جانان ام!، نمی شود! همین است که هست... خودشان برای خودشان سرخود همین شکلی می شوند!
.
.
با ارادت و کلافگی
مهدیه لطیفی

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

ادبیاتِ غنی!!

در کشورهایی که ادبیاتِ غنی ای دارند، آدم ها حرف هم را کمتر می فهمند؛ و یا اصلا تعارف که نداریم، اساسا حرف هم نمی فهمند که نمی فهمند!... چون همه چیز هزار تا معنی دارد! ایهام... ابهام... استعاره... پارادوکس... انواع و اقسام جناس... کنایه... ایهام... کنایه... ایهام... کنایه... و...
در کشورهایی که ادبیاتِ غنی ای دارند، همان بنویسید سنگین تز از این است که حرف بزنید!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢

لحظه ی دیدنت

ببین چه کرده ای که منی که از شر شیطان به خدا پناه نمی بُردم، یک کاره "الا بذکر الله تطمئن القلوب" زیر لب زمزمه میکنم که استرس قلبم را ریشه ریشه نکند لحظه ی دیدنت، پس از ماه ها... نه!، پس از قرن ها!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢

"ترسیدن" و "نتوانستن"!

زن قد بلند و مو بلند، نباید از ساختان بلند، به پشت و با مغز می افتاد روی زمین! خودش پرید... با صورتی خالی از هر احساسی... به پشت پرید... نباید سرش متلاشی می شد، و نباید دوباره جنازه ی رژلب دارش از جا بلند می شد!! از جا بلند شد و آسفالت خون آلودِ کف خیابان هیچ هم برایش مهم نبود!... من از این خواب ها به خدا می ترسم! همه اش می ترسم!؟ خب باشد؛ من از همه چیز می ترسم، اما تو هم همیشه نمی توانی! "ترسیدن" مصدر معروف ترین فعل من است و "نتوانستن" مصدر پُر کاربردترین فعل تو!!... وقتی در آغوشت پنهانم نمی کنی، زن ها می میرند در خواب هایم!!... من تمام زندگی ام را فیلم ترسناک ندیده ام و نمی بینم و نخواهم دید، من طاقت دیدن این صحنه ها را ندارم، یکی برود یقه ی خدا را، نه! یقه ی فروید و ابن سیرین و دانیال نبی را، نه! نمی دانم، یقه ی هرکسی که در تفسیر و تعبیر و روانشناسی و خواب دستی دارد را، بگیرد و بگوید: آهای بدمصب ها، به خدا این بی انصافی ست! از قبرهایتان دربیایید و یک سمیناری میزگردی چیزی راه بیاندازید و به دردِ خواب های من برسید!... برای کسی که طاقت دیدن فیلم های ترسناک را ندارد این نهایت بی انصافی ست! لااقل پای فیلم که نشسته باشی می دانی اینها دروغ است؛ در خواب ها اما همه چیز به شدت واقعی ست! تو می فهمی این حال ها را؟ که در آغوشت پنهانم نمی کنی!؟ که می گویی اَه اَه تو هم که همیشه می ترسی!؟؟... بیخیال... اما آن زن قدبلند و مو بلند، نباید از ساختمان بلند می پرید! همین دیشب را می گویم...    

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢

فتوشاپ 2

همه ی اینایی که هر دو به یک اندازه برای حفظ و پیشبردِ رابطه شون تلاش و گذشت می کنن، فتوشاپ اند!!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢

ما زن ها همه از دم دیوانه ایم


ما زن ها همه از دم دیوانه ایم!... عاقل ترینمان، با اراده ترینمان، قوی ترینمان، که بلد است گریه هایش را با سکوت جایگزین کند، کاراکترهای طراحی های سوررئالش همه از دم اعصاب ندارند!، و علفزار میخ و مین و چکش و ساتور و بمب ساعتی می روید بر مغزهایشان!!! من این زن را می شناسم...
و امثال ما هم که هنوز آن قدرها هم بلد نیستیم بزرگ باشیم و ابایی از گریه کردن و زیادی زن بودن نداریم، انار دانه دانه می کنیم و در کاسه می ریزیم با گلپر، برای کسی که سال ها پیش رفته است و معلوم نیست کدام گوری ست!! من این یکی زن را هم می شناسم...
بسیاری مان هم به دروغ همه چیز را به عادت ماهیانه ربط می دهیم!
و بسیاری مان هم حریصانه و بیخود و بی دلیل خرید می کنیم، و هیچ مردی در جهان هرگز نتوانست خواهد فهمید که "خرید کردن" گاهی فرمانِ غیرارادیِ مغز زنانه است، برای جلوگیری از افسرده شدن!
...
ما زن ها همه از دم دیوانه ایم!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢

فتوشاپ!

همه ی اینایی که هر دو به یک اندازه همدیگه رو دوست دارن، فتوشاپ اند!!!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

بیا به معمولی بودن راضی نشویم!

اینجا از سال 87 به بعد بزرگترین آرامش دنیای من شد! اشتباه نکنید سال 87 هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، از سال 82 می نوشتم و 5 سال تمام نوشتم...، بعد یک شب سردِ دی ماه 87 تصمیم گرفتم تا هر کجا که عقلم قد می دهد چیزها را، کلیشه ها را، روتین ها را، عوض کنم، شده حتی برای مسخره بازی و تنوع،... خلاصه برداشتم و ساعتم را برعکس بستم، 6 ساعت هم جلو کشیدمش، یا 6 ساعت عقب، فرقی نمی کرد... خیلی طول کشید تا بلافاصله بدانم ساعت چند است، خیلی! شاید یک سالی طول کشید، اوایل نه که نشود ها، می شد، اما آنقدرها هم بلافاصله نبود... همان شب هم تصمیم گرفتم "به به" ها و "اه اه" های کسی را نشنوم و به هیچ کجایم نباشد نظر هیچ کس!! از همان شب به بعد اینجا بزرگترین آرامش دنیای من شد! از همان شب به بعد همه گفتند مهدیه لطیفی به مخاطب احترام نمی گذارد و هنوز هم هنوز است می گویند!!... تا سال 91 ساعتم را برعکس بستم، هیچ کس از هیچ طرفی نمی توانست بخواند اش و من آن قدر ناجالب بودم که این جالب ترین چیزی بود که داشتم!! ولی بالاخره باید یک کاری را در دنیا فقط خودم می کردم دیگر؛ باید خودم با خودم یک رازی می داشتم! (من عاشق رازم!) آن روز که گفتی غیرمنتظره ترین کاری که در زندگی ات کرده ای را به من نمی گویی چون به هم رازت قول داده ای که تا هیچ وقت هیچ کس نفهمد اش، عادی برخورد کردم، صنم چندانی هنوز نداشتیم که بدانی در دلم چه می گذرد از گذر هر واژه...، یادم نیست چطوری حرف را عوض کردم، اما دلم می خواست بنشینم و زار زار گریه کنم! دلم برای بی راز بودن ِ خودم با هیچکس سوخت! یادِ آرزوهایی که داشتم و فراموششان کرده بودم افتادم! دلم ریخت، خیلی بد است که آرزوهایت را به زمان فروخته باشی و بیخیالشان شده باشی و یکهو یادشان بیفتی! هیچ فرقی نمی کرد رازها چی بوده باشند، همین که بین دو نفر بمانند برای همیشه، به قدر کافی قشنگ هست! و "قشنگ" ها همیشه برای هرکسی که باشند مطمئنا برای من یکی نیستند! خلاصه... وقتی هیچ خری نبود که هیچ چیزی را فقط ما دو تا بدانیم، خودم که تنهایی می توانستم! نمی توانستم!؟ حالا ها یک سالی می شود که درست می بندم اش؛ و این نشانه ی خوبی نیست، "معمولی بودن را انتخاب کردن" بدترین جنایتی ست که می شود در حق خود کرد!... من دیوانه متولد شده ام، نشان به آن نشان که 13-14 ساله بودم که نشستم و برای خودم الفبای اختصاصی اختراع کردم! من ایمان داشتم یک روزی یک کسی لیاقتش را خواهد داشت که آن الفبا را یادش بدهم و فقط خودمان دوتایی بلد باشیم نامه هایمان به هم را بخوانیم!... من ایمان داشتم اما بماند که من به هرچه ایمان داشتم "جهان" تمام تلاشش را کرد که بی ایمانم کند و همیشه هم دستی آخر داریه و تنبک و دُهل ِ پیروزی نواخت!! من خیال می کردم اگر لیلی و مجنون های معاصر بشویم و بعد بمیریم حتما جهان مشتاقِ خواندنِ آن نامه ها خواهد بود و از اینکه می دانستم که نخواهد موفق شد و حرصش خواهد گرفت لذت می بردم! دوست داشتم با یک کسی که قرار بود بعدها بیاید و بماند و بماند و بماند...، مثلا با "تو"، دنیا را حرص بدهیم! دیوانه بودم دیگر؛ دستِ خودم که نبود، دیوانه بودن ذاتی ست، و اگر نه اگر حتی یک ذره اکتسابی بود آرزو می کردم تو هم دیوانه شوی! من هنوز آن خط را بلدم، کار سختی نبود، 32 تا حرف هم نداشت، مثلا تمام (ز،ظ،ذ،ض) ها و (س،ث،ص) ها و غیره ی این حروف تکراری همه شان یکی بودند، یکی دو سالی هی نوشتم و تمرین کردم... محال نبود؛ حالا فقط باید باقی عمرم را صبر می کردم برای پیدا کردن کسی دیوانه تر از من و شبیه به تو!... آن قدر طول کشید که از سرم افتاد؛ نه فقط همین، که خیلی چیزها از سرم افتاد! حالا ها کسی هم اگر پیدا بشود آن قدر خسته ام و آن قدر عاقل، و هر که هم که به مسیرم می افتد آن قدر سی ساله تر از من است و آن قدر خسته تر است و آن قدر عاقل تر، که برای از ابتدا دیوانگی کردن فرصتی نداریم! فرصت از آغاز به "پایان" قد می دهد تنها!... می دانی!؟ وقتی این همه دیر عاشق می شوی یا باید سریع بحثِ عاری از عشق و معنای ازدواج را راه بیاندازی، یا یک چیزی برای نماندن و رفتن دست و پا کنی! وقتی این همه دیر عاشق می شوی، وقتی مار گزیده ای و آب دیده، از زمین و زمان می ترسی، به همه چیز شک داری، باور نمی کنی دنیا بتواند دوباره شروع شود، بعید می دانی چیزی که باور کرده ای که واقعیت ندارد واقعی شود! و همیشه هم دوباره اشتباه است، و هر بار مصر تر می شوی که تنهایی خیلی هم بهتر است و اصلا به جهنم که تنهایم، ولی مثل سگ به خودت دروغ می گویی! عزیزم تو که سهلی، من که سهلم، "بشر" هرگز تنهایی را ترجیح نمی دهد، مگر به دروغ!... و دروغ هایی که به خودمان می گوییم تلخ ترین دروغ های تاریخ اند!! آن روزها قرار نبود پیدا کردنت تا سی سالگی طول بکشد، سی سالگی خیلی دور بود... اصلا قرار نبود هیچ وقت سی ساله شوم!، چه برسد به اینکه تا سی سالگی ذره ذره و با چنگ و دندان و دست و ناخن، گور دیوانگی هایم را بکنم! که کندم!؛ بی آنکه بدانم... اما کندم! کندم و حالا تا خرخره در بی عشقی گیر کرده ام! و تازه تو با این همه برمیگردی و میگویی که هیجانات و احساساتِ من زیادی زیاد است!؟؟ کجایش را دیده ای آقا!؟ کجا بودی وقتی می توانستم به سادگی برایت بمیرم!؟ کجا بودی شب های 20 سالگی ام!؟ همیشه با کلاه ِ سیاهی رد می شدی از خواب هایم، شبیه یه هیچ کدام از پسرهای توی خیابان ها نبودی، و آن قدر نوشته ام آن شب ها برایت که حالا انباری های خانه مان برای دفترهای آن روزهایم جا ندارد! یک بار چندتایشان را آتش زدم! آقا من از بالای ابرها چند سالی می شود که با سر زمین خورده ام؛ این هیجانات، انگشتِ کوچکِ چیزهایی که در دلم مُردند هم نمی شوند!... من هنوز با هیچ خری، نه ببخشید، من هنوز با هیچ مردی سفر نکرده ام، کیک نپخته ام، کتاب نخوانده ام، نامه نگاری نکرده ام، ساز نزده ام، تخته نرد بازی نکرده ام، زیر باران ندویده ام،... حالا ها بخواهم هم نفسش ندارم! من هنوز سهم کمی که از دنیا طلب دارم را نگرفته ام!... و تو خسته تر از آنی که بفهمی از دنیا زمان زیادی باقی نمانده است، اگر عاشقم نشوی برای همیشه باخته ای؛ اگر عاشقت نشوم برای همیشه باخته ام! هیچ اتفاقِ بهتری هم در حالِ رخ دادن نیست، میگویی نه!؟ بنشین و تماشا کن...! یا نه، غلط کردم، ننشین و تماشا نکن،... بیا به "معمولی بودن" راضی نشویم!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

ویولونسل نزدن بزرگترین اشتباهِ زندگی من است!!

سنگفرشم
حریص ِ بارونم
مثل ابر بهار درکم کن
باشه روزی یه بار رد شو ازم!
باشه روزی یه بار ترکم کن!
...
اما روزی یه بار هم برگرد!

خط آخرش رو خودم اضافه کردم، لعنت به تو و رستاک و من و گریه...

نمی تونم بنویسم، گفتم میتونم اما نمی تونم

اگه بهم بگن میتونی از اول متولد بشی و دقیقا زندگیت واو به واو همینطوری قراره پیش بره، و فقط و فقط یک چیز رو میتونی به دلخواه عوض کنی، تورو حذف نمی کنم ازش، اما تنها کاری که می کنم از همون 5 سالگی میرم کلاس ویولونسل و روزی 10 ساعت تمرین می کنم، واسه رسیدن به امشب!... فکر کن میشد الان ویولونسل بزنم واسه دلم! فکر کن...

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢