نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

در کشور ِ سلیقه مُردگان

تو می دانی "کلینت مِنسل" چه کار می کند با روح و روان آدم!؟ تو می دانی موسیقی متن فیلم "سرچشمه" چه کار می کند با آدم!؟ تو این چیزها را می دانی!؟؟ من کسی را می شناختم که این چیزها را می دانست و کس دیگری را هم پیدا کرد که او هم این چیزها را می دانست؛ و برای خوشبخت شدن همین کافی ست که عاشق کسی که هیچ چیز از تو نمی داند نشوی!!! و آن دو آنقدر با هم و برای هم خوشبخت شدند که این دانسته هایشان را هیچ کدامشان با هیچ کس تقسیم نکردند دیگر؛ و این حال هایشان را!... و هیچ خبری از هیچ کدامشان در دست نداریم دیگر؛ چون بلد بودند دوتایی "کلینت مِنسل" گوش دهند و "آنتونیونی" و "گدار" ببینند... ما در کشور ِ "سلیقه مُردگان" زندگی می کنیم؛ و در کشور ِ سلیقه مُردگان کافی ست تا کمی از این چیزها بدانی تا برای ابد تنها بمانی! باور کنید اگر این چیزها را بدانید و عاشق کسی بشوید که حال آفرین ترین و هنرمندانه ترین کسی که می شناسد مثلا شادمهر عقیلی ست، پای بدبختی خودتان را امضا کرده اید! ممکن است اوایل خر شده باشید و کور و کر و لِه و واله و شیدا... اما بالاخره یک روز صبح از خواب بیدار می شوید و مستی از سرتان می پرد و سردردِ این بدبختی دیگر خوب نخواهد شد!... حالا تو چی!؟ تو چیزی از این چیزها، تو چیزی از این حال ها، می دانی!؟

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢

دنیا ما را با هم ندید!

تخت بخواب شب ها، که ما هیچ خاطره ی ثبت شده ای در دنیا نداریم! هیچ کدام از خیابان های این شهر کذایی به نام من و تو نیست! تازگی ها "کذایی" را به "لعنتی" ترجیح می دهم؛ "لعنتی" را بس که سر هرچیزی تکرار کرده ایم عادی شده است و عمق فاجعه را نمی رساند!... ما تمام خاطراتمان را توی چهاردیواری های بین خودم و خودت حبس کردیم؛ خاطراتی که ماه بودند، اما دنیا هیچ وقت ما را با هم ندید!... با هم بودنمان خوابی بود که من "دیدم" و تو "شنیدی" و گفتی: خیر باشد!!!... گفتم: "من این خواب ها را جدی گرفته ام، ابن سیرین بیاور از کتابخانه، دلم شور می زند!"  گفتی: "خودت بیاور، خودت بخوان، خودت باش، خودت بیا، برو، زندگی کن، بمیر، خوش و خرم و فرخنده و لِی لِی کنان و یا اصلا هر مدلی که دوست داری باش، من برای "ابن سیرین" خواندن فرصت ندارم و باید بروم به دنبال زن های بعدی زندگی ام بگردم!"!... عزیزم می بینی!؟ با هم بودن ما اتفاقی بود که هیچ راهی برای ثابت کردنش نداریم!... و سال ها بعد، یا شاید همین دو سه روز دیگر، همان سال های کذایی ِ در راه، یا همین روزهای نزدیک و کذایی تر ِ در راه، زنی که پیشاپیش منفورترین زن خلق شده برای من و جهان است و معشوقه ترین برای تو، روی سینه ی تو ردِ بوی مرا حس نخواهد کرد و بی آنکه خودش خبر داشته باشد به ریش من خواهد خندید!، و تو نیز!... و صدای خنده های بی صدایتان، مرا شبیه به تداعیِ مسلم و مدام ِ تابلوی "جیغ ِ" ادوارد مونک می کند! اصلا مرا از این به بعد شبیه همان تابلو تصور کن؛ اصلا ادوارد مونک مرا کشیده است!! این را هیچ کدام از مجموعه دار ها و دلال های تاریخ هنر نمی دانند اما به تو می گویم، من آن روز را خوب به خاطر دارم... شانه به شانه ی شانه هایت که دوستشان داشتم کنار پلی قدم می زدیم... ادوارد هم از رو به رو می آمد... تو دستم را رها کردی... همان لحظه ادوارد از کنارمان می گذشت... گفتم: "هِی... چه ات شد یکهو؟ من این راه را بلد نیستم ها"، گفتی: خودت آنقدر گم و گور و گور به گور بمان تا یک روز پیدا شوی، خودت بزرگ شده ای، خودت بیا، برو، بمیر، هر غلطی دلت می خواهد بکن، من شما را نمی شناسم، من نفس کم آورده ام و آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود می روم که می روم که می روم که می روم و همینی است که هست!... گفتم: چرا؟ گفتی: "نمی توانم، این راه راهِ من نیست؛ یعنی خیال می کردم هست اما یکهو دیدم نیست"!... گفتم: همین!؟؟ گفتی: همین!... بار و بندیل نقاش های آن سال ها همیشه دم دستشان بود! من آن سال های اکسپرسیونیستی را خوب به خاطر دارم!... تو شکستی و تکه تکه شدی و ریختی روی زمین، و ادوارد مرا کشید!!... عزیزم تو آن سال های در راهِ بعد، یا این روزها، حتی خودت هم شک می کنی که راستی راستی بوده ام یا به اشتباه خیال کرده ایم که بوده ام!؟... حالا دست هایت را توی جیب هایت فرو کن، کوله پشتیِ مشکی ات را روی کتف ات بینداز، سوت زنان گز کن مدار سوم را، و خیالت تخت که هیچ کجا، هیچ چیز، هیچ خیابانی، هیچ کافه ای به دلتنگی ات چنگ نخواهد زد! راستی می دانستی تازگی ها زرد را به سبز ترجیح می دهم آقا!؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢